martedì, 15 aprile 2014

موش وگربۂ خداشناس!ـ



قصه ای کوتاه از ملیحه رهبری

موش و گربۂ خداشناس!ـ

یک موشِ انباری و یک گربه خانگی هر دو خداشناس بودند. یکی قبول داشت که خداوند او را ضعیف و ترسو و لرزو و دزد و دغل و موردِ نفرت آدمیان آفریده است ولی نعمت ورحمت فراوان وانبارهایِ پٌرآذوقه را به او عطا نموده است تا خوب وخوش زندگی کند. همچنین چشمانی بینا وگوش هایی تیز وهوش فراوان و پاهایی تیز داده است تا بتواند با فرار کردن از زندگی خود دفاع کند. گربه نیز قبول داشت که خداوند او را آفریده است اما قوی پنجه وتیز دندان با چشمانی که در تاریکی بتوانند به خوبی ببیند و موش بدذات را شکار کند و به سزای اعمال زشتش برساند و انبارِ پٌرآذوقه ارباب را از شرش محفوظ و در امان نگه دارد و دوست ومحبوب آدم ها باشد!
 ودریغا که از این دو مخلوقِ متفاوت؛ یکی قاتل و دیگری مقتول بود واین قاتل و مقتول در طی سالیانی دراز و حتی جد اندر جد- دریک انبار و درکنار یکدیگر زندگی کرده و دشمن ابدی یکدیگربودند. به شدت هم از یکدیگر متنفر بودند.
 تا اینکه یکروز شیطان درگوشِ آن دو گفت:« بیآیید با هم دوست شوید. نه گربه قاتل است و نه موش مقتول. بروید سراغ خدا که خالق است!» موش وگربه نگاهی به همدیگر کردند و لبخندی به یکدیگر زدند ولی یک لحظه بعد دوباره خشمگین وعصبانی به همدیگر نگاه کردند. گربه به موش گفت:«دزد!» موش به گربه گفت:«سزای دزدی زندان است و نه اعدام! تو قاتلی!» دوباره شیطان درگوششان گفت:«احمق ها! دعوا نکنید! هردو بی تقصیر هستید. بروید سراغ خدا و از او بخواهید که جهانی برقرار کند تا درآن نه ظالم باشد و نه مظلوم! نه موش باشد و نه گربه! نه قاتل باشد و نه مقتول! یا همه موش باشند و یا همه گربه..!» موش وگربه هاج و واج شیطان را نگاه کردند و بعد هم سرشان را از خجالت به زیر انداختند. شیطان گفت:« بروید و دعوا نکنید. حتی به یکدیگر نگاه هم نکنید، چون آنوقت یادتان می اٌفتد که دشمن هم هستید وبازسرتان به جنگ ودعوا با هم گرم شود و موضوع اصلی یادتان می رود. بروید سراغ خدا وکار را یکسره کنید!»
 موش وگربه راه افتادند و رفتند سراغ یک "شامان" ی که درآن نزدیکی ها زندگی می کرد و زبان تمام حیوانات را می فهیمد. از او پرسیدند:« توخدایی!» شامان از آنها پرسید:« چی شده؟ فکر نمی کنم مشکل شما آنقدر بزرگ باشد که خدا بخواهد آن را حل کند!» هر دو با ناراحتی گفتند:« اتقاقا مشکل ما آنقدر بزرگ است که فقط خود خدا می تواند آن را حل کند. موضوع به آفرینش وخلقت و به عدل وداد و ترازویِ عدالت مربوط می شود.» "شامان" نگاهی به موش و گربه انداخت وبعد لبخندی زد و با محبت به آنان گفت:« بگویید! امید است که مشکل شما حل شود!» آنگاه موش و گربه ازعلت دشمنی بین شان از"شامان" سؤال کردند و باز از او پرسیدند که چرا یکی ضعیف و ترسو و دیگری شجاع است و چرا یکی قاتل و دیگری مقتول است و چراهای دیگری..» آن "شامان" به فکرفرو رفت و بعد گفت:« این داستان مال خیلی وقت پیش است و من هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که چرا این اتفاق افتاده است وعلتش چیست اما خوب ناراحت نباشید وجهان بدون عدالت نیست و در زندگی بعدی تان جای شما عوض می شود وجای گله ای نخواهد ماند. موش گربه و گربه هم موش خواهد شد! جای قاتل و مقتول عوض خواهد شد وعدالت ساری وجاری خواهد شد.» موش وگربه با شگفتی به آن "شامان" نگاه کردند و از تصور آینده ای که درآن و دوباره یکی موش و آن دیگری گربه و هر دو هم- باز دشمن هم خواهند بود، خیلی بیشتراز قبل ناراحت ومأیوس شدند و دوباره پرسیدند:« آیا راه چاره دیگری نیست؟»  آن "شامان" با خونسردی پاسخ داد:« بله! اما اگر بخواهید!» هر دو به تندی  گفتند:« البته که ما می خواهیم! لطفاً شما بگویید!» "شامان" گفت:« اگر بتوانید از جهنم دشمنی با هم خارج و به بهشت دوستی قدم بگذارید، این چرخه دیگر تکرار نخواهد شد.» موش وگربه با تأسف سرشان را تکان دادند وگفتند؛«ولی چنین چیزی ممکن نیست.» شامان از آنان پرسید:« چرا ممکن نیست؟» موش گفت:« ما دلمان می خواهد اما ممکن نیست. چون یکی از ما دزد است وآن دیگری نگهبان است.» گربه هم با تأسف سرش را تکان داد وگفت:« کار و وظیفه من شکار وکشتن موش های دزد است. هم شکمم سیر می شود وهم قوت وغذا وانبارهای مردم را حفاظت می کنم.» موش فریاد مظلومیت سر داد و گفت:« من ضعیف وترسوآفریده شده ام ومجبورهستم که در زیر زمین و درانبارهای تاریک واز راه دزدی زندگی کنم وشکم بچه هایم را سیر کنم. تو حق داری میو میو کنی و منو بترسونی تا کمتر ضرر بزنم اما حق نداری مرا بکٌشی! وانگهی تو خودت هم دزد هستی و پنیرها را می خوری اما گناهش را می اندازی گردن من!» گربه عصبانی شد وخواست عربده ای بکشد ولی دراین هنگام آن "شامان" به سخن درآمد وگفت:« آیا وقتیکه در راه بودید زمین در زیرپای شما نلرزید وصدای زلزله ای را که دهات وخانه ها را ویران می کرد، نشنیدید؟» موش وگربه با تعجب نگاهی به یکدیگرکردند وگفتند:« ای داد و بیداد زلزله شده! نه! ما که نشنیدیم.» آن "شامان" دوباره به آنان گفت:« زمانیکه شما در راه بودید، زلزله ای ده وخانه هایش را ویران کرد. انبارها هم همه ویران شدند. دیگرانباری نمانده است که برسر آن دعوا کنید و دشمن هم باشید!»
موش وگربه ازشنیدن این خبر ناراحت واندوهگین شدند و از آن "شامان" پرسیدند:«حالاچی کارکنیم؟» شامان گفت:«یک زندگی جدیدی را شروع کنید که درآن دیگر انباری برای دعوا کردن نیست. شاید دشمنی تان هم پایان پیدا کند. حالا بروید!» موش وگربه ازآن "شامان" خداحافظی کردند واز کلبه او بیرون آمدند. گربه که نمی توانست بدون ارباب زندگی کند، همانجا در جلوی کلبه دراز کشید و دستانش را به زیر چانه نهاد. موش از او خداحافظی کرد و با خوشحالی و درمیان دشت وصحرا به راه افتاد تا سوراخی پیدا کند وبرای خودش آشیانه ای نو بسازد. گربه درحالیکه دور شدن موش را نگاه می کرد، گفت:« حیف ازانبار ارباب که از دست رفت! حالا در اینجا حوصله ام سر خواهد رفت. نه موشی هست و نه دویدنی به دنبال موش خواهد بود. نه جنگی است در اینجا و نه گریزی ونه شوق بازی وشکارِ موشها ... » آن "شامان" از کلبه بیرون آمد و لقمه ای نان و پنیر جلوی گربه گذاشت و دوباره به درون کلبه رفت. گربه نان و پنیر راخورد و شروع کرد به تمیز کردن دستها وصورتش. از این غذای ساده خیلی عصبانی بود وناگهان یاد شیطان افتاد. با خودش گفت:« همه اش تقصیر شیطونه است. وقتیکه ما را سراغ خدا می فرستاد، اولش نگفت که آخرش چه خواهد شد!»
از دور دست ها صدای قهقهۂ خنده می آمد.   
پایان!
 دراین مثل مناقشه نیست و در قصه نیز همینطور.
14 آپریل 2014 برابر با 25 فروردین ماه 1393
زیرنویس: شامان یعنی کاهن وجادوگر

mercoledì, 26 marzo 2014

"یزدانِ پا ک" گم شده!ـ




نوشته ای از ملیحه رهبری


اثری تازه وقصه ای کوتاه: 

"یزدانِ پاک" گم شده!

یزدانِ پاک گم شده بود و نور ایزدی خاموش بود. درحاکمیت اهریمن، یک ضحاک می رفت وضحاک دیگری می آمد وجملگی ماران قدرت بردوش داشتند. مردم دیگر از دست ضحاکان خسته شده بودند. گرانی و قحطی وفقر بیداد می کرد و هر روز نیز سر چند جوان از جوانانِ مردمِ بربالای دار بود. زورگویی ضحاکان سخت وظلم و بی دادشان از حد گذشته بود. کاوه گمنامی هم نبود که به پا خیزد و تنها با یک غریو و خروشِ خود علیه ظلم و بیداد، خلق را به جوشش آورده و کار ضحاکِ قدرتمند را یکسره کرده وکاخش را ویران نماید.
 باران نیز از آسمان نمی بارید. کشتزارها گندم به بار نمی آوردند و آبِ دریاچه ها خشک شده بودند و رودخانه ها نیز از بی آبی می مٌردند. غم و اندوه مردم زیاد وجماعتی هم نالان بودند. هرچه مردم برفراز بام های خود رفته وفریاد زدند وخدا را صدا کردند تا ضحاک را بترسانند واز تخت و منبر به زیرش کشند، ضحاک اما هیچ بیمی به دل راه نمی داد و ابلیس هم او را نگهبانی "بیدار" بود. اهریمن لشکر خود را دربرابر مردم آراسته بود و مردم در ترس و تاریکی و درجدایی از یکدیگر به سر می بردند.
 تا اینکه نوروز آمد و نور ایزدی برجهان تابید و طبیعت زنده شد و بر دلهای مٌرده وغمزده نیز روشنایی امید دوباره پرتوی افکند. مردمان را گرمای نوروز و نور ایزدی خوش آمد و بعد از گذشتِ هزاران سال به یادِ "یزدان پاک" افتادند. آنگاه گفتند:«عجبا! ندانستیم که یزدان پاک گم شده است!» بله یزدان پاک گم شده بود و نورایزدی خاموش شده وضحاکِ نابکار درپناه اهریمن دوام آورده و روزگار مردم را تلخ و تاریک و تباه کرده بود. پس برآن شدند تا " یزدان پاک" را بیابند و دوباره او را به سرزمین خود بیآورند تا اهریمن بگریزد و تخت ضحاک هم واژگون شود.
 اما کجاست "یزدان پاک"؟! نور ایزدی اش به جهان می تابد اما خودش در کجاست؟
 پس پرسان پرسان تا هندوستان رفتند و در معبدی بزرگ که آتشش هرگز خاموشی نگرفته بود و نور ایزدی اش بر دل و جانِ مؤبدان و پرستشگرانش پا برجا بود، اثری از او را یافتند. از یافتنش شادی ها نمودند و اشک ها ریختند وعذر گناه وپوزش به درگاهش آوردند زیرا که او را از سرزمین و از دل های خود بیرون کرده و معابدش را ویران نموده و"اوستا"یش را به دست فراموشی سپرده بودند. اینک از کرده خود پشیمان بودند و بعد از 1400 سال از او خواستند تا باز گردد و با نور خود در دل ها خروش عدالت وآزادی افکند. آنگونه که مردم برخیزند و اهریمن بگریزد و تخت و منبرِ ضحاکِ عمامه دار نیز واژگون گردد.
 بازگفتند؛« یزدان پاک اگر باز آیی، مساجد را دوباره معابد خواهیم نمود و "اوستا" را زنده خواهیم کرد و آتشکده ها را روشن خواهیم نمود و مؤبدان را هم به جای ملاها به خدمت در معابد خواهیم گمارد....!
 یزدان پاک را حالِ آشفتۂ آن مسافران غریب به رقت آورد. برآنان رحمت آورد اما گفت:« من باز نمی گردم. اگر باز گردم دوباره مردم به جای عقل وخِرد واستقلال وآزادی، به باورها واوهاماتِ اسارت بار روی خواهند آورد.  یکی هم پیدا می شود وخود را نمانیده من معرفی می کند وعشقِ "خدایی و بزرگی" به سرش می زند و به نام من، دمار از روزگار مردم درخواهد آمد. نام من "یزدانِ پاک" است و از این ناپاکان گریخته ام. نمی خواهم به روزگارِ الله وخدا مبتلا شوم. خدا که "عشق" وخالقِ هستی بود؛ به جهل و نیستی و به دروغ و فریبکاری، به نفرت وکینه، ظلم و ستم، خیانت وجنایت وصفات خاصه "ابلیسِ قدرت" چنان آلوده شد که اثری نیک از "نام خدا" درحاکمیت اینان باقی نمانده است. شما نیز چنین خواهید نمود. تفاوت هایتان در تفاوتِ فریبکاری هایتان است! نه من باز نمی گردم.»
جماعتِ ستمدیده فریاد وفغان برآوردند و بردامن یزدان پاک آویختند که بازگردد! یزدان پاک گفت:« نه من باز می گردم- و نه آیینِ رفته بازگشتنی است اما غم مدارید که نورِ ایزدی را برشما خواهم تاباند. این نور را درعقل ها و خردها وچشم ها وگوش ها و قلب های شما خواهم تاباند تا به یاری آن بتوانید باورهای دروغین وفریب ها و فریبکاران ودروغگویان و "ظلم" را ببینید و بشناسید. بازگشت من و آیینم چاره ای برپایان اسارت های دنیایی شما نیست. راه نجات شما در نورِ شجاعت و جرأتی است که آن را ترک کرده اید. راه نجات شما در نوری است که با دوچشم بینا بنگرید ویکی را نبسته وآن دیگری را باز نگه مدارید تا از همان سوراخ- ابلیس دوباره باز گردد و در قلب تان نشیند. بروید و به دست خود چادر سیاه دشمنی ها و نفرت و کینه و دروغگویی وبدزبانی و ظلمی را که در میان تان است، پاره کنید واز سخن حق نترسید تا ضحاکی پس از ضحاک- به روزگارتان بر تختِ نوروزی و جمشیدی ننشیند! بروید! نه اهورمزدا گم شده است و نه یزدان پاک یا جهان آفرین و دادار جهان! شما هستید که در بیابان های ابلیس گم شده اید ودر جادویِ سخنان دروغین وقٌدوسی اش گرفتار آمده اید. سخنانی که می شنوید اما درعملِ چیزِ نیکی نمی بینید. یزدان پاک گم نشده است شما هستید که در بیابانِ باورهایِ شیرین و فریبنده گم شده اید اما درپی یزدانِ پاک می گردید!! کردار وگفتار و پندار نیک گم نمی گردند! کی شما بر این آیین ماندید؟! "اوستا" کتاب و کلمه بود و "کلمه" بدون روح زنده نیست. دروغ و فریب، ظلم و ستم وخیانت وجنایت روح را می کٌشد!
راه خروج از تاریکی اهریمنی وپیروزی برضحاک، در کلماتِ بی روح و گفتارهای بی جان وچنگ زدن به زر و زور وفریب دادن مردم نیست. راه نجات و نور ایزدی، درخردِ جمع و درعقل و دانش و بینش و قانون و درشجاعت وصداقتی است که در میان خود آن را گم کرده اید وهزار سال و...چهارصد سال نیز افزون برآن گذشته است. ملت های آزاد و زمان خود را بنگرید! آنان چگونه تحول پذیرفته اند! نوروز می تواند اینگونه برشما نیزمبارک شود!
پایان!
 6 فروردین 1394
نوروزتان پیروز! هر روزتان پیروز!


giovedì, 30 gennaio 2014

قصۂ" من و تو"(2)!ـ




نوشته: ملیحه رهبری

قصۂ" من" و" تو"

قسمت دوم

برگردیم به بقیۂ قصه مان.

 ما همسایگان دیگری نیز داشتیم و در کنارِ جهانِ ما ، جهانِ "ژنی ها بود. آنها بسیار کوچک اما بسیار باهوش و خیلی تیز مثل شهاب بودند و می توانستند به سرعت از مکانی به مکان دیگر بروند. نام آنها "جیم یا جنی" بود، چیزی که شما امروز هم می گویید:« طرف مثل جن می مونه یا اینکه، طرف یکدفعه جیم شد!» آنها به راحتی تا ستارگان سفر می کردند و دوباره به زمین باز می گشتند. یکبارآنها یک ستاره آبی چشمک زن دنباله داراز آسمان برای من آوردند و به من گفتند:« مال تو!» اما چیزی از من نخواستند. من خیلی خوشحال شدم و آن را به دیوار آویختم؛ همانگونه که امروز کودکان ستاره گان دنباله دار را دوست دارند و به دیوار اتاق خود می آویزند وهرگزباورنمی کنند که ستارگان واقعی، کرات آسمانی سنگینی هستند که کسی نمی تواند آن را ازآسمان با خود به زمین بیآورد. شاید کلکی درکارِ آن "موجودات باهوش" بود و شاید در دلشان به فرمانروایان نادان و بی دانشی چون ما می خندیدند و البته حق داشتند. با آنکه ما قدرتمند و فرمانروا برجهان بودیم اما نمی دانستیم که دانش ما بسیار اندک وغرورِ ما بسیار زیاد است! به هر حال آن ستاره بسیار زیبا بود و نورآبی آن هیچوقت از درخشیدن باز نمی ایستاد.
در آن روزگاران گرما و روشناییِ خانۂ ما خورشید بود و سرما بر ما راهی نداشت. گام های ما بلند مثل گام های باد بود. گام های ما به اندازه خانه مان( تمام جهان) بود. خانه ای به وسعت تمام کره زمین؛ اگر درجایی خورشید غروب می کرد و تاریک می شد، ما به نیمه روشن زمین می رفتیم و اگر در جایی هوا سرد می شد ما به نیمه دیگر و جایِ گرم تری می رفتیم.
درآن روزگاران عشق هم بود و "عشق" تنها دین و باور و "خدای" ما بود که در همه جا و در تمام ذرات هستی و حتی در جهانِ همسایگان ما نیز بود و برای یافتنش نیازی نبود که مثل هزاران سال بعد، پیامبری از زبان عرب بیآید و به عجم( من و تو) خدا شناسی بیآموزد و"ملت و مکافات" نیز زاده شود! خدا در شعور و در قلب و در هستی ما آشکار بود. ما با آب و خاک وآفتاب و با تمام هستی نیز یکی بودیم. ناتوانی یا فنا نمی شناختیم. و چنان عاشق بر جهان بودیم که ما هرگز -فرمان- بر "فنا"یِ کسی یا چیزی در جهان نمی دادیم. ما خالق جهان نبودیم اما نگهبان جهان و پیام آورِ صلح وسلامت برایِ ساکنانِ جهان بودیم. کلمات فنا و نفرین و نابودی را  نمی شناختیم. نفرین و نفرت می تواند ریشه درختان را نیز بپوساند چه رسد به ریشه های آدمی را و می تواند آب دریاها را خشک کند و...! خوشبختانه  در جهان کسی نیز جز "من و تو" نبود  و ما نیز زاده هستی بودیم و با "نیستی و نفرین و نفرت " ما را  کاری نبود! قلب ما به روی جهان گشوده بود و محبت ما چون چتری برسر جهانیان بود. اگر پرنده کوچکی از ستمِ ماری که جوجه هایش را خورده بود به ما شکایت می کرد، راه و چاره ای برای پرندۂ کوچک می یافتیم تا آشیانه خود را به دور از تهدید مارها بنا کند. اگر آهوان شکایت از  دستِ شیرها می کردند که بره هایشان را شکار می کنند، راه و چاره ای می یافتیم تا آهوان بتوانند به سلامت بره های خود را بزرگ کنند. جهان جنگل بزرگی بود و خوردن و خورده شدن کار روزانه جنگلیان(جهانیان) بود و این عمل به معنای دشمنی جانوران با یکدیگر نبود. داشتن قلمروی یا داشتن جفت برای خود، جنگی در خدمت بقا در بین جانوران بود و ما دخالتی نمی کردیم اما در هر کجا که این "نظم" به  تجاوز آلوده می شد، عقل و محبت ما راه چاره ای می یافت تا این نظم دوباره برقرار گردد. عشق به جهان و نگهبانی از آن، بزرگترین سعادت و بالاترین دلیل وجودی ما بود. در آن روزگاران "من و تو" اجازه فنا نمودن حتی یک مار یا یک گرگ یا کرکس یا یک عقرب را نداشتیم زیرا که جهان از تمامی این اضداد تشکیل شده و به دست ما سپرده شده بود. ما از خِردی برتر برای حاکمیتِ صلح آمیز و از تواناییِ مهار کردنِ طبیعتِ پٌر تضاد برخوردار بودیم و به خوبی نیز از عهده این کار بر می آمدیم و قدم به قدم نیز به رازها ی جهان پی برده بودیم.کار عجیبی نبود. بعدها هم اندکی از فرزندان ما توانستند، همین کارها را دنبال کنند و فرمانروایانی خردمند گشتند که به کمکِ نظم وعدالت به جهان و جهانیان خدمت کردند و افسوس که برخی دیگر از فرزندان ما تنها به قدرت ما دست یافتند بی آنکه از "محبت وخِرَد" بهره ای برده باشند و به نابودیِ جهان کمر همت بستند و چنان بلاهایی بر سر جهان وخلایقش آوردند که درآن روزگاران برای ما قابل تصور نبود.
برگردیم به قصه مان.
 گفتم که جهان به وسیله کلمات و به آسانی در اختیار ما بودو ما با همه پدیده ها یکرنگ و یکدست بودیم. ما با کوه و با دریا و با رعد و برق و باران و حتی با جنگل و جانوران گفتگو می کردیم. صدای تمام جهان را می شنیدم و کار سختی نبود! شنیدنِ صدایِ "تولد" درهرگوشه ای از جهان که بود، ما را به وجد می آورد. صدای درون دریاها وصدایِ درون ستارگان وکهکشان ها و آوازِ گل ها و زمزمه های نسیم را می شنیدیم. شنیدن اینگونه بود و "دیدن" نیز بدون به خواب رفتن بود. همانگونه که قلب در سینه از طپیدن خسته نمی شود، چشمان ما نیز خسته نمی شدند. جهان بدینگونه در اختیار ما بود و از ما فرمان می برد، بی آنکه با ما دوگانه باشد؛قدرتی که امروز هیچ کس آن را باور نمی کند.
ما زن و مرد یا "من و تو" به معنای امروزی نبودیم و روزگاران واحوالاتِ بسیاری را گذراندیم. گاه روزگارِ ما هم" نو" می شد و هیچ شباهتی به گذشته نداشت. مثلا روزگاری ما آتش را شناختیم و برای افروختن و حفظ آتش، "تو" هیزم شکن گشتی و من گرما وآتش  را حفظ می کردم. توآورندۂ هیزم بودی."آتش" از چنان منزلتی برخوردار بود که بعدها فرزندان ما درساحتِ یک دین و باور به خدایی یگانه، "آتش" را برای هزاران سال تقدیس نموده و درآتشکده ها زنده نگه می داشتند، بی آنکه خاموش گردد.
روزگاری" ما" شکارچی و روزگار دیگری ماهیگیر در دریاها شدیم. با آنکه جهان در اختیار ما بود و می توانستیم با قدرت خود بر آن غلبه کنیم اما بسیار نیز آموخته بودیم و از نیروی خرد و دانش خود استفاده می کردیم. به غیر از اینها من می دانم که روزگاری جهان پٌر از جادو و جادو گران شد. آنها فرزندان ما بودند که به قدرتِ کلمات پی برده بودند، بی آنکه با روح کلمات پیوندی داشته باشند. آنها از این قدرت برای رقابت استفاده می کردند و همه چیز را نابود می کردند. برای گرفتن این قدرت از آنان " من و تو" نیز از قدرت نهفته در کلمات استفاده کردیم. ما جادوگران خوب بودیم اما حالا قصه اش یادم نیست. یادم که افتاد برایتان می نویسم. اما می دانم که کلید صندوق جادو در کجاست!
صندوق جادو پیش یک مرد است. مردی که در داخل یک درخت زندگی می کند و مثل چوب درخت شده است و دیگر قدرتِ جادوگری ندارد. جادوگر یعنی نیک نمی بیند. نیک نمی اندیشد. نیک نمی گوید. نکویی نمی کند و همه چیز را به راحتی نابود می کند. من هنوز هم از آن روزگاران هول انگیز را به خاطر دارم و از آن می ترسم. اگر این ترس را پری ها از من بگیرند، یک قصه قشنگ از صندوقِ جادو برای شما بیرون خواهم آورد.
 روزگارِ هیزم و آتش روزگار بسیار با صفایی بود. پری ها همیشه به گردِ آتشی که من حافظ و مراقبش بودم، گرد می آمدند و شادی می کردند. آنها مثل گذشته ها با ما دوست بودند و "تو" به پری ها علاقه بسیاری داشتی. درآن روزگار من حسد را نمی شناختم و در زندگی ما حسادت معنایی نداشت. عشق و دوستی حاکم برهستیِ ما و حاکم برجهان ما و دیگر جهانیان بود.
روزگاری که آتش را شناختیم و گرمای هیزم جای گرمای خورشید را گرفت ما دیگر از این سوی جهان به آنسوی دیگر به دنبال خورشید نرفتیم. طلوع وغروب خورشید چنان زیبا و سحرانگیز بود که به تماشایش می نشستیم.
 در روزگارِ هیزم و آتش کلبۂ ما با آتشی سرخ تا صبح گرم بود اما از طاقِ سردِ لانه ها و آشیانه ها آب باران چکه می کرد، پرندگانِ کوچکِ خیس گریخته از باران برای ما مهمان می آمدند تا در کنار اجاق ما گرم شوند و ما مغرور به هیزم و آتش بودیم. اما با ماندن در کنار آتش، فرمانروایی خود را کوچکتر کرده بودیم و از روزگار بعدی خود نیز خبر نداشتیم. روزگار تغییر می کرد ولی هزاران هزار سال چون "خدایی مهربان" فرمانروایی کردن، زیباترین خاطره من از هستی و از آفرینشِ جهان بود!
درتمامی آن روزگاران، زندگی در دامن "هستی" وعاری از هر "نیستی" بود. من آنقدر سعادتمند بودم که نمی دانستم چیزی در زندگی ما کم است و روح ما خبر نداشت  که چیزی را کم داریم. یک چیزی کم بود. گفتم که "من" و" تو" خدایان روی زمین بودیم و نه می مردیم و نه مثل خود تولید می کردیم. همیشه بودیم. اما هر بار که من ملکه مورچه ها و موریانه ها را می دیدم که هزاران هزار تخم می گذارند، دلم می خواست که تخم بگذارم و هزاران هزار مثل خودم را تولید کنم و جهان را پٌر از شور وغوغا کنم. پٌر از کارگرانی که روز و شب و بدون خستگی مثل مورچه ها از این سو به آن سوی می دوند و انبارها را پٌر می کنند یا که مثل موریانه ها بناهای عالی می سازند یا که مثل زنبورهای کوچک و زرنگ- عسل تولید می کنند! دلم می خواست که بزرگ مثلِ خدا نباشم و به اندازۂ یک ملکۂ مورچه ها یا موریانه ها کوچک شوم اما صدهزاران تخم بگذارم اما نمی دانستم که چگونه؟ وقتی از" تو" پرسیدم، چرا اینگونه هستیم؟ "تو" پاسخ می دادی:« خدایان تقسیم نمی شوند و تخم نمی گذارند بلکه آنچه را که می خواهند، می آفرینند!».اما من نمی توانستم مثل خود را و فرزندی را بیآفرینم!
من آرزو نمی کردم. آرزوکردن عین آه کشیدن بود. ما آه نمی کشیدیم وآرزویی هم نداشتیم. مثل درختان که  خسته نمی شوند وآه نمی کشند یا باد که از سفر خسته نمی شود یا کوه که ازسختی گله ای نمی کند و یا دریاها که هزاران هزار سال در مکان خود هستند و با آنکه قطره قطره بخار می شوند اما قطره ها باز به سوی دریا باز می گردند.
دنیای ما نیز چنین بود تا اینکه روزی مسافری به کلبه ما آمد. مرد عجیبی بود. درکشکولش دفتر وکتاب داشت. حتی نقاشی می کرد. او عکس ما را کشید وهم او بود که بعدها قصۂ ما را در همه جا گفت و هم او بود که کتاب وافسانۂ ما را نوشت.
چند هزارسال بعد وقتیکه من به مدرسه می رفتم و وقتیکه با سواد شدم و توانستم افسانه ها را بخوانم. قصۂ روزگاران گذشته را درکتاب ها خواندم. با آنکه کودک بودم اما شب در رؤیا هایم جنگلی را می دیدم که حالا دیگر نبود. شاید شهری شده بود. اما تک و توک درختان باقیمانده و خاکی اش که به شکل غباردر همه جا پراکنده بودند، بوی سعادت می دادند؛ سعادتی گمشده؟
گفتم  که من زایمان نکرده و درد نکشیده بودم. و نمی توانستم فرزندی بیآورم زیرا که "خدایان نمی زایند! خدایان فرزند نمی گیرند! خدایان نمی میرند!" اما من دلم می خواست که فرزندی داشته باشم و دلم می خواست که مثل پری ها یا مثل "ژنی ها" زندگی کنم و مثل آنها بمیرم و دلم نمی خواست که مثلِ "خدا" باشم که نمی میرد. می خواستم مثل همه کس و همه چیز باشم. دلم می خواست به دنیای مرگ بروم و رازهایش را ببینم و مثل پری ها دوباره به جهان باز گردم!
یک روز آن مسافرعجیب دوباره به کلبه ما آمد. مردی که پری ها را نمی دید. او با مهربانی به من گفت: « می خواهی بچه داشته باشی؟ می خواهی آرزو داشته باشی؟ می خواهی خالق باشی؛ خالق بچه ای باشی؟» من از سخنان عجیب ومحبت آمیز او خوشم آمد. اگر بچه می داشتم، میتوانستم آن را به پری ها و به همه جهانیان نشان دهم. اگر بچه ای می داشتم، می توانستم مثل ملکه موریانه ها دنیا را پٌر از جنب وجوش کنم. صدهزار بچه می توانستم داشته باشم؛ شاید! اگر اتفاق می افتاد، چه حادثه عظیمی می توانست باشد. درجهانِ " من و تو" که پٌر از سکوت بود، می توانستم شور وغوغا به پا کنم! اما او،آن مسافر عجیب نگفت که با این تصمیم چه چیزی را من از دست خواهم داد؟ آیا نمی دانست؟ او هیچگاه نمی گفت که کیست و از کجا می آید! "فا" می گفت:« این مسافر عجیب، همان آرزوهای ماست که به سراغمان می آید! بهتر است که از او پرهیز کنیم! خدایان آرزو نمی کنند بلکه می آفرینند!» اما این آرزو در من(ذهن) زاده شده بود و پایانی هم نداشت.
بچه! چه حادثه عظیمی بود و من چه تصمیمی گرفتم؟ همۂ شما آن را می دانید. شما نا قلا ها همه این تصمیم را می گیرید. من قبول کردم. او به من سیبی داد و گفت: «سیب را دو نیم کن. نیمی را به او بده و نیمی را خودت بخور. پس از خوردن سیب اتفاقی خواهد افتاد. باید نترسی و به پشت سرت نگاه نکنی. اگر به پشت سرت نگاه کنی، غمگین خواهی شد. "آسیب" خواهی دید. به جلو نگاه کن. فقط به جلو نگاه کن. یادت باشد که نترسی. آنوقت خوشحال خواهی شد. تو کودکی خواهی داشت. مال تو خواهد بود. مال تو!» من نمی دانستم "مال" یعنی چه و نمی دانستم که ترس یعنی چه و نمی دانستم که جیغِ بچه انسان سکوت طبیعت را چنان درهم خواهد شکست که پری ها و"ژنی" ها از جهان ما فرار خواهند کرد! با خوشحالی سیب را از او گرفتم. در سیب دانه بود. من دانه های سیب را خوردم. حال خاصی به من دست داد؛ یک حال خاص. گویی که در خاکِ خود دانه کاشته باشم!! اتفاقی افتاده بود. اتفاقی که خوب نبود و روز بعد خانه ما و جنگل ما وجهانِ ما و... همه چیزعوض شده بودند. چشمان ما دیگر مثل قبل با یک نگاه تمام جهان را نمی دیدند. گام های ما بلند مثل باد نبودند. ما پری ها را نمی دیدم . گم شده بودند. هوا آغشته به عطر تمامی گلهای جهان نبود وخنکی نسیمِ دریاها را با نفس های خود حس نمی کردیم. گوش های ما کر شده بودند وصدای جهان وصدای تولد ها و صدای دریاها و صدایِ ستارگان و کهکشان ها را نمی شنیدیم. فرمانرواییِ بدون غروبِ ما درجهان ناپدید و تمام قدرت ما نابود شده بود! ما تنها شده بودیم و "خدایی" هم نبود؛ همانکه درهمه جا و با همه چیز و با ما بود! من ترسیدم ودلم نمی خواهد بقیۂ قصه را بگویم. چون تلخ است. ما تنها شده بودیم. گم شده در هستی، گوییکه" نیست" شده بودیم و در آنهمه مکان گوییکه بی مکان شده بودیم. در کجا و کی بودیم؟ بقیه قصه را شما نمی دانید. آنموقع کلمۂ دروغ زاده نشده بود و بدبختی معنایی نداشت. در آن روزگار چشم ها و لب ها و قلب های "من و تو" تنها سخن از راستی می گفتند وانسان با تمام هستی یکی بود و هیچ خبراز مرگ و نیستی نداشت و افسوس که با یک فریب و شاید هم با یک آرزو بود که همه چیز ناپدید شد. من از ترس می گریستم و "تو" گفتی:« ما دیگر خدا نیستیم! ما تقسیم شدیم!"من وتو" خواهیم مٌرد، فرزندانِ ما خواهند آمد که هزاران هزار خواهند بود!» بله! ما " آدم" شده بودیم و  دیگر مثل خدا نبودیم وصدای تپش قلب جهان وصدای زندگی، صدای ظلم وستم را نمی شنیدیم. ازمرگ کسی هم باخبر نمی شیدم. یک روزهم خودمان مٌردیم و روزگارِ" من وتو" پایان یافت و در گوشه ای از هستی گم و افسانه گشت و تنها درگوشۂ "ذهن و ضمیرِ"انسان نقش واثری زیبا ازآن روزگاران باقی ماند که درعشق به قصه ها وافسانه های شیرین هنوز باقی است.
بله! روزگاری نو و روزگارِ "شما" آمد. بقیۂ قصه راهی است که شما "فرزندانِ انسان" آن را طی می کنید. همه فکر می کنند که رازِ آن سیب، در کودکی بود که به دنیا آمد اما شاید مثل دنیای پری ها، رازِ آن سیب؛ در تولد و مرگ و زندگیِ در چرخه ای جاودان بود که زاده شد. با مرگ می رویم و "شاید" با تولدی دوباره باز برمی گردیم. در هر بار و در هر تولد "هستیِ" نویی را تجربه می کنیم! و شاید درهربار آرزو می کنیم که زندگی بعدی ما(فرزند انسان) بهتر از زندگی گذشته باشد اما کمتر فکر می کنیم که برای آینده "چه" می کنیم! فرقی نمی کند که باور به قصه ها وافسانه ها بکنیم یا نکنیم اما همه ما تلاش می کنیم جهانِ بهتر وآسوده تری برای نسل های بعدی بسازیم. جهانی که از صدها هزاران سال پیش آغاز شده و ادامه تاریخی یافته است.هرگاه که بتوانیم از پراکندگی به در آییم و گرد هم آییم تا به روزگار نو مجال شکفتن دهیم، نوروز فرا می رسد و درشکفتن دو بهار یکی برسر شاخه ها و دیگری در کنار یکدیگر، خدایِ تقسیم شده در ملت خود(صدهزاران و میلیون ها انسان) را دوباره پیدا و نزدیک بودنش را؛ درپیکرواحدِ ملت مان حس می کنیم!
پایان!
19 ژانویه 2014
چند کلام پایانی: با آنکه هزاران سال از روزگارِ قصه ها و افسانه فاصله گرفته ایم، اما گاه " من" و " تو" با رؤیاهای بزرگ و افسانه ای زندگی می کنیم. رؤیایِ عدالت ویا برابری و..! با آنکه آدمی نامیرا نیست اما باز هم احساسِ "خدایی" می کند. "کسانی" هستند که از نیرویی مهیب برخوردار می شوند و مدعی خدایی می شوند و می خواهند بر" انسان" و برجهان( طبیعت) تسلط یابند و سلطه گرند! اینان خدایانی می شوند که عدالت را پایمال می کنند تا نظم را برقرار کنند و تاریخ ساز شوند. سرانجام نیز پس از ویرانی های تاریخی و رسالت شان، جهان را ترک کرده و می روند وخود نیزغبار می شوند. و برخی دیگر دلشان می خواهد که مثل خدا باشند و از قدرت روحی بزرگی برخوردار باشند وجلوه ای از هستی گردند و دراین راه ریاضت های سختی را تحمل می کنند تا میلِ به "نیست و نابود کردن" در خود را مهار کنند و با روح و روانِ نیرومندِ خود و با هستی خود، یار و تکیه گاهی برای انسان باشند.  "آدمی" با آنکه از دورانِ قصه ها و روزگاران افسانه ای  جدا شده است اما باز هم دلش می خواهد که "عشق" را مثل آن روزگاران تجربه کند و بتواند با تمام هستی یکی و یگانه شود و ازعشق به این معنا جدا نگردد.
در ادامه قصه اما "من" و" تو" بعد از آدم شدن، بیشتر از موریانه ها و مورچه ها و زنبورها و... تخم گذاشتیم و تمام جهان را پٌر کردیم.  تخم های ما بیشتر از تمام موریانه ها، نه تنها درختان بلکه "روح و روان" آدمیان و هم نوع خود را نیز جویدند. بعد از آنکه آدم شدیم، دشمنی وخشم و نفرت و کینه وانتقام گیری و زجر و شکنجه و رقابت وسلطه گری و دروغگویی وشرارت... همه زاده شدند. و فرزندان ما بیشتر از تمام درندگان دریدند! حتی همنوعِ خود را دریدند و به تمامی جنگ های خود افتخار کردند و ظالم و مظلوم در برابر هم صف کشیدند و" آدمی" تاریخ ساز شد! "نابود کردن" گاه صورتِ "حق" به خود گرفت اما باز هم "پاسخی و راه حلی" نهایی نبود. گاه نیز انسان خسته از نیک و بد هایِ تاریخی وافتخاراتش، در جستجوی دیگری برآمد و درپی "ندا" هایِ آسمانی شد." بنی  آدم اعضای یک پیکرند! که درآفرینش زیک گوهرند!" آدمی در آرزوی یافتنِ جهانی است که گم شده، گوییکه در آغاز "چیزِ" دیگری بوده است! و در آرزوی پایان یافتنِ جنگ ها و بدبختی ها و جهل و فقر و گرسنگی و بیماری و فریادهایِ قربانیان و مظلومان است!
افسوس که امروزه و در میهن و در زادگاه مان بسیاری حتی درآرزوی مینیمم، یک نفس هوای پاکیزه و تمیز و به دور از دودهای ماشین ها و کارخانه ها به سر می برند و از اضطراب ها و ترس ها و دردهایی رنج می برند که درجهانِ مدرن وغیر افسانه ای و به دست بشرِ امروزی برای آن راه حل هایی یافته و قدم هایی بلند برداشته شده است. در سرزمین زیبای ما با تاریخِ کهن و با فرهنگ پٌر بارش و با مردم هوشمند و زحمتکشِ آن می بایست که امروز سرنوشتِ دیگری حاکم می بود اما و افسوس که امروز کسانی بر آن حاکمیت دارند که در افروختن آتش جنگ و به ویژه  در سوریه و در مرگ و میر و سوختن و زخمی شدن وناقص شدنِ کودکان و زنان و در گرسنگی میلیون ها میلیون زنان و کودک و دربه دری ها وآوارگی ها و تجاوزها و بی سرپرستی کودکانِ سوری شرکتی فعال وغیرمسؤلانه و نقشی باز دارنده در راه صلح داشته اند. ....! جنگ! آنچه که ریشه درختان را می سوزاند و می پوساند، چگونه می تواند برای "مدعیان بشری"  نشانه های رشد باشد!
دیکتاتور"اسد" باید سه سال پیش می رفت و بعد از رفتنش نیز مثل دیگر کشورهای عربی هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتاد اما نگهداشتن اسد به قیمت ویرانی سرزمینی چون سوریه تا به آخرین خشت[تفکرات خمینی]، از سیاستی به غایت ضد انسانی و دور از هر نوعِ" آدمیت" نشأت می گیرد، چه رسد به خدایی یا نماینده خدا بر روی زمین بودن! کسی که خدا را در بغل گوش خود گم کند، "کجا و کدام خدا" را می تواند در میان تلی از آتشِ بمب و خاکستر و در میان اجسادِ مردم سوریه و بوی گندیده اجساد پیدا کند؟ این اعمال برای نزدیکی به خداست؟! و برای ما نیز آرزویی بالاتر از این باقی نمی ماند که حکومت ولی فقیه هم مثل بقیه دیکتاتوری های منطقه، با اراده مردم، برود! و باقی نماند و نفسی تازه و روحی "نو" بر فراز سرزمینِ افسانه ای و آبا و اجدادیِ ایرانیان بوزد! نفسی تازه! وآینده ای بهتر از گذشته برای ملت بزرگ ایران با احساس مسؤلیت واحترام به آزادی بنا شود!

زمستان تان گرم و روزگارتان خرم باد!
پایان!

27 ژانویه2914 برابر با بهمن ماه 1392