<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807</id><updated>2012-02-16T10:56:04.450-08:00</updated><title type='text'>یک آسمان ستاره . قصه ها</title><subtitle type='html'>نوشته ها،داستانها،ترجمه ها و شعرهای ملیحه رهبری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>41</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-2741062674450442963</id><published>2012-02-05T12:38:00.000-08:00</published><updated>2012-02-07T01:33:11.711-08:00</updated><title type='text'>نخودی و پهلوان 3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نخودی و پهلوان(3)ـ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;"سفر سوم"&lt;br /&gt;"مومیایی" هزار ساله&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پهلوان و نخودی به سفر خود ادامه دادند و روزها و هفته ها در راه بودند تا از دور مزارع سرسبز و خرمی نمودارشدند. هر دو از دیدن آبادی وآبادانی خوشحال شدند و پهلوان با اسب خود به آنسو شتافت. دهقانان در مزارع مشغول کار بودند و از دور سواری را دیدند اما بی توجه به آن سوارغریبه همچنان به کارخود ادامه دادند. پهلوان از اسب خود پیاده شد و به سوی آنها رفت و سلام کرد اما کسی سر بلند نکرد و جوابش را نداد وعجیب بود که حتی نگاهی نیز به سوی او نکردند! آیا این مردمان کرهستند؟ چرا سلامش را پاسخ نمی دهند؟ شاید زبانش را نمی فهمند؟ پهلوان یکبار دیگربا حرکت سرخود سلام داد اما بازجوابی نشنید. همه به سرعت کار می کردند و حتی با یکدیگر نیزحرف نمی زدند. کارها به خوبی تقسیم شده بودند و نیازی به گفتگو کردن نبود.ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان خیلی تعجب کرد واز نخودی پرسید:« موضوع چیست؟ چرا دهقانان حرف نمی زنند؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;نخودی گفت:« من بارها ازاین سرزمین گذشته ام. اینجا سرزمین مقدسی است و پادشاه آن مردی بازمانده ازعهد دقیانوس است. مردم فکر می کنند که او خداست و آنها برای خدمت کردن در ملک با عظمت او خلق شده اند وبرای سعادت بخشیدن به وجود مقدس او زنده هستند و برای او زندگی می کنند. سربازان و دهقانان و کارگران و دیگرکارگزاران این سرزمین همه اطاعت کردن از او را پذیرفته اند. آنها مملکت آباد و ثروتمند ودولت قدرتمند وارتش نیرومندی دارند.عمارات عالی وباغهای هفت تپه دارند اما آنقدرکارمی کنند که وقت ندارند حرف بزنند واز حرف زدن نیز پرهیز می کنند تا مبادا وقت کارکردنشان را بگیرد. نسل اندر نسل و درپایبندی به سنت کار کردن واطاعت کردن، حرف زدن را به تدریج فراموش کرده وچنان مطیع و ساکت و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خود دار&lt;/span&gt; شده اند که گویی کرو لال هستند. گاهی نیز که حرفی بزنند یا چیزی بگویند، کسی معنای آن را نمی فهمد؛ به همین دلیل با غریبه ها حرفی نمی زنند.»&lt;/span&gt;ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان بیشترتعجب کرد وپرسید:« آیا غریبه ای را به شهرخود راه نمی دهند؟!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی پاسخ داد:« چرا! اما اگرکسی به این سرزمین وارد شود و بخواهد درآن سکنی گزیند، باید برای "پادشاه" کار کند و واو را مثل خدا بپرستد و ازسنت های این سرزمین اطاعت کند و هیچ چیزی را در اینجا تغییر ندهد وحرف اضافه ای هم نزند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان بسیار ناراحت شد وگفت اما این که رنج بزرگی برای انسان است. انسان باید آزاد باشد. این مردم باید بتوانند حرف بزنند ونظرات خود را بیان کنند. باید بتوانند رنج و شادی خود را آشکار کنند، حتی بتوانند فریاد بزنند ویا با یکدیگرجرو بحثی بکنند و به جز کار کردن واطاعت نمودن، خودشان را هم بشناسند که انسان هستند و مثل یک مورچه یا زنبوری نیستند که فقط برای وجود ملکه یا پادشاه کار کنند و مثل یک قاطر نیستند که تنها بارببرند واطاعت کنند تا ارباب آسوده خاطر باشد. چگونه ممکن است خداوند به انسان زبان وچشم وگوش بدهد اما خود نیزآن زبان وچشم وگوش را بستاند و ازانسان تنها اطاعت وکارکردن وستایش کردن را طلب نماید؟ آیا کسی نیست یا نبوده است که آنها را از این وضعیت عهد دقیانوس نجات دهد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« پادشاه آنها خدای آنهاست وعلیه خدا نمی توان کاری کرد!»ـ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان پرسید:« خدای آنها با چه کسی حرف می زند؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;« نخودی گفت:« با هیچکس! او تنها فرمان می دهد وکارگزارانش فرامین او را ابلاغ می کنند و بقیه آن فرامین را اجرا می کنند&lt;/span&gt;.ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان پرسید:«آخرین باری که خدا با مردم حرف زده است کی بوده است؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی پاسخ داد:« هیچکس نمی داند! شاید هزاران سال پیش بوده است. نیازی به حرف زدن او نیست. پدران این مردم قسم خورده اند که به او وفادار باشند و فرزندان هم راه پدران را ادامه می دهند وسنت های خود را مقدس می دانند و آنها را تغییری نمی دهند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان از نخودی سراغ قصر پادشاه (خدا) را گرفت. &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« تو نمی توانی او را ملاقات کنی یا با او حرف بزنی. او در معبد خود در دامنه کوه مقدس مأوا دارد و از پای کوه تا معبد سربازان جان برکف او صف بسته اند واز او مراقبت می کنند.»&lt;/span&gt; پهلوان پرسید:« چه کسی می داند که او زنده است؟ زنده یعنی حرکت کردن و تغییریافتن و تغییر دادن و حرف زدن وحرف شنیدن و دوست داشتن و رابطه با ملک و مردم خود داشتن. تنها با انگشت خود فرمان دادن، چگونه می تواند نشان خدای آفریننده جان وجهان باشد؟ پادشاهان نیز چنین رفتار نمی کنند. باید این وضع را تغییر داد!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« مردمان و سرزمین ها- متفاوت و گاه شگفت انگیزهستند. تو نمی توانی چیزی را در اینجا تغییر بدهی تا وقتی که مردم این سرزمین درفرمانبری چنان با تقوی گشته اند که چشم و گوش وهوش خود به کار نمی گیرند، کسی نمی تواند چیزی را دراینجا تغییردهد. آنها مقهور پادشاه خود هستند. پادشاه آنها شکست ناپذیر است. هزار سال است که هیچ کس جرأت جنگ یا تجاوز به سرزمین آنان را نکرده است.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« من باید به راز این سرزمین پی ببرم و باید به این مردم نشان دهم که هیچ پادشاه یا فرمانروایی خدا نیست و تنها اطاعت کردن وکار کردن برای ولی نعمت خود، همه چیز برای انسان نیست وآنها باید خوشبخت هم باشند. باید با هم حرف بزنند و باید آزاد باشند و نباید از ترس خدا یا پادشاه، زبان وقلب وشعورخود را فراموش کنند و یا آن را به کار نگیرند وخود داری پیشه کنند. چنین کاری درحق انسان ظالمانه است.» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« من نخودی هستم و تو پهلوان، اختیار با خودت است.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان به سمت شهر راه افتاد تا از آنجا به معبد مقدس برود. در راه پهلوان به نخودی گفت:« باید رازی درکار معبد و پادشاه باشد.» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« هزار سال است که هیچکس به آن پادشاه مقدس نزدیک نشده است و کسی هم به چنین چیزی فکر نمی کند؛ چون ورود به حریم او ممنوع است وصدها سرباز هم از معبدش مواظبت می کنند تا توسط آدمی آلوده نشود.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;با آنکه پهلوان از داستان این شهربه شگفت آمده بود اما آن را باور نکرد. باید تأمل می نمود و سر از راز این سرزمین در می آورد. باید به طریقی وارد معبد می شد واز نزدیک پادشاه یا خدا را می دید، ولی انجام این امرغیرممکن بود.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;پهلوان براسب خود تازیانه ای زد و به سوی شهر تاخت. در دروازه شهر نگهبانی پیش آمد و وسایل او را جستجو کرد وازاوپرسید که آیا "موم یا مومیایی" به همراه خود دارد؟» پهلوان پاسخ داد:« نه!» بعد اجازه یافت که وارد شهر شود. پهلوان وارد شهر شد و درآن به گردش پرداخت. شهربا عظمت وآباد و زیبایی دید که باغ های هفت تپه آن چون زمردی سبز بر روی تپه ها می درخشیدند وخیابان هایش چنان پاکیزه و تمیز بودند که گویی شهر را برای جشنی آماده کرده باشند. شهرگلباران و هوای شهرآکنده از عطر و بوی خوش گلها بود. بازارها ودکان ها پر رونق بودند. درشهر خرید وفروش همه چیز آزاد بود، به جز خرید و فروش "موم و مومیایی" که ممنوع وحرام بود.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نه تنها زیبایی بلکه برج و باروهای بلند و تسخیرناپذیر شهر نیز چشمان پهلوان را خیره کرده بودند. با وجود عظمت و زیبایی اما جمعیت زیادی درشهر به چشم نمی خورد واز این نظر برخلاف شهرهای بزرگ وآباد بود. پهلوان ازنخودی پرسید:« چرا شهرچنین خالی از زنان و کودکان وعابران و مسافران است و چرا اینچنین آرام وبی جوش وخروش است؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« آداب ورسوم این مردم سخت وعجیب است اما درطی نسل ها به آن خو کرده اند. دراینجا تنها نخستین فرزند هرخانواده پسر یا دختر اجازه دارد که تشکیل خانواده داده ونسل را ادامه دهد ولی بقیه فرزندان، زن یا مرد فرقی نمی کند، سربازان مقدس هستند وازدواج نمی کنند. آنها مثل یک خانواده بزرگ هستند و درکمال صلح و صفا و با عشق ومحبت در کنارهم زندگی می &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;زندگی کنم و مثل او خوشبخت باشم؟» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« نه! آنها مقدس هستند و ازابتدای کودکی برای این زندگی آماده می شوند. با تعالیم وارزش های ویژه ای رشد می کنند و به آن باورمی کنند و به غیرازآن نیز به چیز دیگری نمی اندیشند. آنها خود را برترازانسان ونزدیک به خدا(پادشاه) می دانند وبه بزرگی های خود می بالند وازآن سرخوش هستند.» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با تعجب پرسید:« زندگی دراینجا چگونه کرامتی است؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« زندگی دراینجا کرامت کارکردن واطاعت نمودن است. زندگی در اینجا کارزاری است بی پایان که هیچ آسایش وآسودگی درآن نیست.»&lt;/span&gt; پهلوان گفت:« اما این زندگی طاقت فرسا و فراتر ازتوان بشری است.» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:«همینطوراست! اما اینان به آن باور دارند و چون باور دارند، رنج های آن را تحمل می کنند و بردبار و شکیبا هستند. برخی ازآنان شب را نیز به کار مشغولند و تنها چند ساعتی می خوابند تا کاری از امروز برای فردا باقی نمانده باشد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با عصبانیت فریاد زد:« اما چه حاصلی؟ اینهمه رنج بردن، چه حاصلی داشته است!» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« اقتداراین سرزمین حاصل باورهای آنانست! آنها به پادشاه(خدای)مقتدرشکست ناپذیرخویش باور دارند واز او اطاعت می کنند واینگونه زندگی می کنند وترسی از دشمنان ودیو و هیولاهای هولناک ندارند.»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان به نخودی گفت:« مگر راه دیگری برای مقتدر وشکست ناپذیر بودن نیست؟» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« حتما هست اما در اینجا ازهزارسال پیش تا به امروز پادشاه (خدا) چنین فرمان داده است و فرمان او تغییرناپذیر&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;است .» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان نتوانست حیرت خود را پنهان کند و ابروان خود را به علامت تعجب بالا برد وگفت:« هزارسال!!».ـ&lt;br /&gt;لباس پوشیدن مردم شهر نیز برای پهلوان عجیب بود، درآنجا همه لباس سربازی به تن داشتند، گوییکه جنگی در پیش است وآنها هم اکنون رهسپارمیدان جنگ خواهند شد. پهلوان پیش رفت و به یکی ازآنان سلام کرد. سرباز با خوشرویی لبخندی به او زد. پهلوان از او پرسید که آیا شما رهسپار جنگی هستید؟ سرباز سرش را تکان داد؛« نه!» پهلوان پرسید:« پس چرا ساز و برگ نظامی با خود حمل می کنید؟» سرباز ازسؤال او ناراحت شد ونگاه تندی به او کرد ولی پاسخی نداد و رفت. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« نگفتم! دراینجا کسی با تو حرف نخواهد زد و تو نیز پرسش بیجا نمودی! اینجا سرزمین جنگجویان خداست وجای سؤال کردن ندارد! پٌرواضح است» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با تعجب پرسید:« چطورممکن است انسان لباس رزم بپوشد وساز و برگ جنگی حمل کند وهزارسال آماده کارزار برای خدا باشد اما جنگی درکارنباشد وهرسؤالی هم دراین باب ناپسند باشد؟» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« اینجا ولایت خداست ومردم حول خدای خود شکل گرفته اند واو را باور دارند و زندگی و مرگشان برای اوست. خدا دشمنان زیادی دارد و این قوم مقتدر وجودشان برای نابود کردن دشمنان خداست. دشمن اگر بتواند این ولایت ومعبدش را با خاک یکسان می کند، زیرا ازثروتمندترین شهرهای عالم است اما برج و بارو وقلعه های اینجا بسیارمحکم هستند ومردمش نیزجنگجویانی سرسخت هستند. ازاینروکسی جرأت حمله به آنها را ندارد. این ها هم به کسی حمله نمی کنند، زیرا شماردشمنانشان کثیر وشمار دوستانشان اندک است. این سرزمین هم قصه و رازهای خود را دارد.» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان تنها گفت:« جلل الخالق!» &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« بهتراست ازاینجا برویم.»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;پهلوان راه خود را به سوی معبد ادامه داد. معبد، بنای با عظمتی در میان صخره ها بلند بود که در دامنه کوه مقدس بنا شده بود وازچهارسوی شهر به خوبی دیده می شد و زیبایی جادویی وچشمگیری داشت. پهلوان در نزدیکی معبد توقف نمود وبه تماشای آن ایستاد. معبد بزرگ بود وازآن محافظت می شد. مراقبان و محافظان وخادمان زیادی دراطرافش دیده می شدند. پهلوان نزدیک تر رفت و مانند مسافری رفتارکرد تا توجه آنان را جلب نکند و به دقت نگاه کرد. پهلوان از نظم و انضباط و همچنین از سکوتی که درآن مکان حکمفرما بود، شگفت زده شده بود. با وجود معبدی چنان با عظمت اما درآنجا هیچکس به کار نیایش مشغول نبود، مؤبدان و زاهدان وعابدان نیز همه چکمه سربازی به پا داشتند وسلاح برکمر بسته بودند و چنان آماده کارزار بودند که گویی در میدان جنگ به سرمی برند. دیگران نیز به سرعت درحال کارکردن بودند وحتی سر خود را بالا نمی کردند تا با یکدیگرگفتگو کنند و یا حرفی بزنند و توجهی نیز به کسی یا چیزی نداشتند. چندانکه کسی سلامی به پهلوان نکرد و پهلوان نیز نتوانست حتی کلامی با یک نفر گفتگو کند؛ حضوراو کمترین ارزشی برای کسی درآنجا نداشت. درآنجا همه مثل باد می دویدند و توقف نمی کردند و مثل مورچه ها در برخورد با یکدیگر کلمه رمز وشاید هم کلمه مقدسی را به تندی رد و بدل می کردند ومی گذشتند، بی آنکه لبخندی بر لب آورند و یا از دیداریکدیگر اظهار شادمانی کنند. پهلوان از نخودی پرسید:« آنان به یکدیگر چه می گویند! رفتار بس عجیبی دارند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی سر گِرد خود را تکانی داد وگفت:« نمی دانم! آنها تنها یک کلمه با یکدیگر ردو بدل می کنند وبیشتراز آن حرفی نمی زنند تا به کارشان برسند! در اینجا هیچکس نمی داند نام آن دیگری چیست یا کاراو دراین سرزمین چیست.همه چیز دراینجا رازگونه ومقدس است؟ در اینجا پدرازفرزند وفرزند از پدر بی خبراست. همه به پادشاه(خدا) تعلق دارند واختیارخود در کف او نهاده اند وچیزی برای خود نمی خواهند و سؤالی نیز نمی کنند! وظیفه مقدس خود را انجام می دهند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با ناراحتی وخشم گفت:« اما اینکه ظالمانه است! حتی در ده ما هم رعایا ملک کدخدا یا خدا نبودند وآزاد بودند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« اما خدا دراینجا حضور دارد وهزارسال است که در معبد مقدس است. این جماعت دوبار درسال درپای این معبد گردآمده وبا او تجدیدعهد می کنند وبا او میثاق می بندند که به خواست واراده او تعلق داشته باشند وخواهشی در دل خود نداشته باشند. تنها او را بپرستند و اراده او را به پیش ببرند وبه غیراز او نیاندیشند تا شکست ناپذیر وجاودان باقی بمانند. بعد از تجدید این عهد و میثاق، جشن های بزرگی برپا می کنند و پس از آن به دنبال کارمقدس خود می روند و تمام! اما اگرکسی تجدید عهد ومیثاق با پادشاه نکند وخسته یا بیمار باشد، باید این سرزمین را ترک کند و برود. زیرا به خداوند پشت کرده است!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:«انسان آزاد آفریده شده است وچگونه می تواند چشم وگوش خود ببندد و زبان خود را ببُرد وازعقل خود چشم بپوشد وقلب خود را فراموش کند و تنها اطاعت کند و بس تا پادشاه خداگونه بتواند اراده رازگونه خود را به پیش ببرد و اقتدارخود را حفظ کند وشکست ناپذیر باشد.» &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« راز این سرزمین اینگونه است.»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;رفتار مرموزوعجیب آن جماعت نه تنها پهلوان بلکه هرغریبه ای را به کنجکاوی دانستن و کشف رازهای سرزمین آنان ترغیب می نمود. کسان بسیاری نیز به این سرزمین آمده بودند وخواسته بودند تا راز آن را کشف کنند اما عجیب بود که پس از اندک زمانی خود سرباز مقدسی گشته و خاموشی اسرارآمیزی یافته بودند و دیگر ازآن سرزمین خارج نشده بودند. اما پهلوان این را نمی خواست.ـ&lt;br /&gt;پهلوان چون خسته از سفری طولانی بود، چند روزی را درآن شهر ماند. درآنجا نعمت فراوان و وسایل آسایش مهیا بود. مردمانش جوانمرد و با محبت بودند وچیزی ازاو یا دیگرمسافران طلب نمی کردند وهرآنچه داشتند با مهمان تقسیم می کردند. افسوس که حرفی نمی زدند یا نمی خندیدند و به غریبه ای نیز نزدیک نمی شدند و نمی خواستند غریبه ای را نیز بشناسند یا از زبان آنان چیزی بشنوند یا بیآموزند، بسیارمغرور به خود و به سرزمینشان بودند. با آنکه خوش ترین نغمه ها وسرودها را در صبحگاهان وشامگاهان می خواندند و دست افشانی وپایکوبی نیزمی نمودند اما چون دیگر مردمان شاد نبودند وازشادمانی نیز پرهیز می کردند. گوییکه غمی مقدس درقلب خود دارند و به آن غم وفادارند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان هرچه بیشتر درآنجا ماند و بیشتر دید، بیشتر نیز حیرت کرد. پهلوان هر روزاز پایین معبد به پادشاه(خدا) نگاه می کرد که درآن بالا بالاها و درمکانی غیرقابل دسترس دربارگاه کبریایی خود نشسته بود. دستی را برعصای زرین تکیه داده بود و با دستی دیگرفرمان می داد وهزاران سال عمر داشت. اما چنین چیزی غیرممکن بود و پهلوان آن را باور نداشت! باید این پادشاه خداگونه را به چشم خود می دید و سر از راز وجودی او درمی آورد. اما چگونه و از چه راهی خود را به معبد برساند؟ حتما راهی وجود دارد. اما چه کسی آن راه را می شناسد؟ باز این نخودی بود که راه را می شناخت و آن را به پهلوان نشان داد. یکروز صبح پهلوان اسباب و وسایل خود جمع کرد و نخودی را درجیب خود گذاشت وسوار اسبش شد و به راه افتاد. دامنه کوهی را که معبد مقدس برآن بنا شده بود، به سرعت پشت سر نهاد. بعد مسیری را برگزید که از طریق آن بتواند به پشت معبد راه یابد. پس مسافتی را با اسبش طی کرد و بعد درپای کوه اسبش را به درختی بست و کوله باری سبک برگرفت واز کوه بالا رفت. راه ناهمواری بود اما پهلوان آن را طی کرد و خود را به پشت معبد رساند. در برابر او دیوارهایی بلند ویکدست چون صخره قرار داشتند و دری برای ورود به معبد وجود نداشت. پهلوان گمان می کرد که باید دری یا دریچه ای مخفی برای ورود به معبد وجود داشته باشد. به دقت اطراف را گشت اما دری پیدا نکرد. به تدریج هوا غروب می کرد. پهلوان به فکر فرو رفت اما چیزی به عقلش نرسید. نخودی هم ساکت بود اما ناگهان فریاد زد:« قنات!» پهلوان توجهش به سوی قنات آبی جلب شد که ازشکاف کوه جاری بود و وارد معبد می شد. نخودی گفت:« من بارها با آب قنات از راهها ومعبرهای زیر زمینی گذشته ام. این قنات به درون معبد می رود. پس راهی به سوی معبد است.» پهلوان به قنات نگریست که به پهنای یک شناور بود. شاید نخودی حق داشت. پهلوان کوله بار خود را به کناری نهاد و شمعی روشن کرد وآن را به دستی گرفت و چون شناوری وارد قنات شد. راه باریک وسخت بود اما آب قنات خنک وگوارا بود و خستگی و گرمای روز را از تن وجان پهلوان می زدود و نیروی تازه ای به او می بخشید تا سختی دیگری را پشت سرگذارد. به تدریج بستر قنات پهن تر وفراخ ترمی شد و ناگهان معبری پدیدار شد که به بلندای یک قامت بود. پهلوان از درون آب برخاست و وارد آن معبر شد ودرآن پیش رفت تا به مدخلی رسید که چون آستانه ای برای ورود به معبد مقدس بود. پهلوان درآستانه معبد اندکی درنگ کرد. چون هیچ صدایی نشنید، وارد معبد شد. درون معبد مقدس مشعل های بزرگی می سوختند و شمع ها روش بودند و درپرتو نورشان همه جا روشن بود. پهلوان آهسته پیش میرفت ومحتاطانه گوش می سپرد اما هیچ صدایی شنیده نمی شد. چنان سکوتی حکمفرما بود که صدای سوختن آرام شمع ها نیز حس می شد. سکوتی متفاوت از- سکوت دشتها وجنگل یا شب های پرستاره بود که پهلوان به آنها خو نموده بود. آیا به راستی هزارسال بود که کسی به اینجا قدم ننهاده بود وآیا به راستی آن مکان مقدس با پای هیچ بشری آلوده نشده بود اما چگونه شمع ها روشن بودند و چگونه مشعل ها می سوختند؟ آیا پهلوان با ورود خود به معبد، تقدس آن را آلوده کرده بود؟ آیا اکنون طوفان یا زلزله ای برپا خواهد شد ومعبدهزارساله فرو خواهد ریخت؟ پهلوان نمی دانست که چه پیش خواهد آمد. نفس درسینه اش حبس شده بود و نمی دانست که به جلو برود یا بازگردد؟ اما روح پرقدرت و دل پرجرأتش او را درآن مکان با عظمت و اسرار آمیز به پیش می بردند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با خود فکرمی کرد:« چه کسانی و چرا این معبد با عظمت وشگفت انگیز را بنا کرده اند؟ آنان چگونه خدایی داشتند و چرا باید این معبد هزاران سال در هاله ای از راز و رمز بقا یافته باشد. آیا اینجا به راستی خانه خداست؟» این همان سؤالی بود که به دنبال جواب آن بود اما ممکن بود که جان خود را برسریافتن پاسخ آن بگذارد. پهلوان به خدای خود باور داشت و بی اختیار در گوشه ای ازآن معبد مقدس بر زمین زانو زد و دعا کرد که دراین کار پرخطر موفق شود و رازیا طلسم هزار ساله آن را بگشاید وخود درآنجا گرفتار طلسم نگردد. پس از دعا کردن، برخاست و در معبد به جستجو پرداخت. همه جا را پاکیزه وآراسته و معطر از بویی خوش یافت، این آثار برای اونشان کس یا کسانی بودند که به معبد قدم می نهادند. عطرسنگین عود سراسر معبد را پٌرکرده بود وچشمه های آب از دیوارهای سنگی آن می جوشیدند و درحوض های زیبایی جاری می شدند و از میان معبد می گذشتند. صدای آب تنها صدایی بود که دراین گوشه معبد شنیده می شد. پهلوان پیش رفت تا به گوشه تاریکی از معبد رسید و درآنجا درب سنگین و بزرگی را دید. پهلوان در را باز کرد و وارد تالاری شد. مشعلی درآنجا روشن نبود اما نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. پهلوان پیش رفت وناگهان خود را دربرابر بارگاه آن پادشاه(خدای)ملکوتی یافت. میخکوب برجای خود ماند. دراینجا هم همان سکوت عجیب حکمفرما بود وهیچ صدایی به گوش نمی رسید. آیا پادشاه خواب است؟ پهلوان شجاعانه تا تخت پادشاه پیش رفت و در برابرش قرار گرفت. اما از آنچه دید، برخود لرزید. پادشاه برتخت نشسته بود و نگاه نافذ و قدرتمند وعجیبی داشت. دستی را برعصای زرینش تکیه داده بود وبا دست دیگر فرمان میداد، اما زنده نبود. بلکه مٌرده بود ولی چنان با هنرمندی مومیایی شده بود که زنده می نمود. رازی که هیچکس ازآن خبر نداشت و اجازه فکر کردن به آن را نیز نداشت بلکه به آن باور داشت. پهلوان به پادشاه بزرگ(خدا) نزدیک شد و با احتیاط دست او را که فرمان می داد، پایین آورد. ناگهان آن استخوان های پوسیده فرو ریختند وغباری ازآنان برخاست. پهلوان برخود لرزید: "دستی که بیش ازهزارسال بود که فرمان می داد"، به ناگاه دیگر وجود نداشت. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی فریادی از ترس کشید وگفت:« تو را خواهند کشت.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان بدون ترس به بدن آن "مومیایی" هم دست زد که ناگهان تار و پود آن پادشاه(خدای) هزارساله از هم گسست واستخوان هایش فرو ریختند و خاک شدند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« حالا چه خاکی بر سر خود بریزیم؟ تو خدا را کٌشتی و چه کس بی گناهی تو را باورخواهد کرد؟ آنان تو را شیطان خواهند دانست وسنگسارت خواهند کرد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان قاه قاه خندید و گفت:« پسرجان چگونه ممکن است، کسی بتواند خدا را بکُشد! آن یک پادشاه بود که مومیایی شده بود و هزاران سال دست نخورده باقی مانده بود اما تمام شد. خاک بود و خاک شد،"ازخدا بود وبه سوی خدا بازگشت".»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:«کسی حرف تو را باور نخواهد کرد. چگونه می توانی باورهزارساله این مردم را تغییر دهی؟ تو کسی را که سمبل و مظهر خدا بود، نابود کردی، این مردم زنده زنده تو را خواهند سوزاند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با اطمینان گفت:« خداوند جاودان است ویک مومیایی نیست که خاک وغبار گردد ومن هیچ ترسی از عاقبت کار خود ندارم.» با این حال پهلوان هشدار نخودی را درست دانست. نخودی حق داشت. پس از او پرسید:« تو می گویی که چه کنیم؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« باید همه چیز را به حالت اول برگردانی.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« ممکن نیست. آن جسد خاک شد. "هزارسال پایان یافت و دیگر برنمی گردد." شاید زمانش رسیده بود که این مردم هم باور هزارساله خود را عوض و نو کنند!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« چگونه می خواهی بارو آنان را نو کنی یا با آنان حرف بزنی؟ آنان حرف نمی زنند، بلکه اطاعت می کنند. کارهای آنان با فرمان انجام می گیرد. تنها با فرمان می توانی آنها را تغییر بدهی!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان تأملی نمود و پرسید:« اما چگونه؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:«چطوراست که خودت لباس های پادشاه را بپوشی وعصای زرینش را دردست خود بگیری و برتختش بنشینی واز فردا به آنان فرمان های جدید و نو بدهی؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان از تصور پوشیدن لباس های عهد عتیق پادشاه به خنده افتاد و به نخودی گفت:« آیا جز با فریبکاری نمی توان براین مردم پاکدل و وشجاع اثری نهاد؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« مگردلت نمی خواست که به راز این سرزمین پی ببری و بتوانی سنت های کهنه آن را تغییر دهی، مگر دلت نمی خواست این مردم خودشان را نیز بشناسند؟ حالا به راز پی بردی و آن راز نیزغبارگشت. دراینجا فریب دادن هزارسال چاره ساز بوده است، پس براین تخت مقدس بنشین تا تو را چون"خدا" ستایش کنند و تو نیزاراده خود را به پیش ببری!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان بلندتر از قبل برگفته نخودی خندید وگفت:« در مقدس ترین مکان عالم پا نهادیم، اما هیچ زلزله و طوفانی پدیدار نشد. جاییکه این مردم حتی تصور قدم نهادن به آن حریم را نیز ندارند. چرا باید باورهای پاک و مقدس آنان چنین دور ازعقل باشد که مرا به خدایی بپذیرند؟ مرا هراسی از گذشتن از میان شعله های آتش نیست زیرا که آتش پایان می یابد اما مراهراس از قدم نهادن درفریبکاری وفریب دادن مردم است که پایانی نخواهد داشت!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« چاره ای نیست! این جماعت سختی های توانفرسایی را به جان خریده اند، به خاطرباوربه همین مظهری که با یک تلنگر فرو ریخت. بدون باور به چنین مظهری(خداگونه) نمی توانند زندگی کنند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:«عقلم به باورهای این جماعت عجیب قد نمی دهد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نخودی با نگرانی از پهلوان پرسید:« آیا می دانی که فردا با نابودشدن باورهزارساله آنان، چه اتفاقی خواهد افتاد؟» پهلوان گفت:« چه اتفاقی؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ن&lt;span style="color:#000099;"&gt;خودی گفت:« ابتدا ازتو انتقام خواهند کشید اما بعد احساس خواهند کرد که زمانی طولانی فریب خورده اند وطغیان خواهند کرد. جنگ وجنون و بی نظمی دامنشان را خواهد گرفت.از درون خود نابود خواهند شد. آیا مشتاق بودی تا این سعادت را به آنان بدهی؟»&lt;/span&gt; پهلوان گفت:« نه! اما هربنای کهنه ای ؛ دیر یا زود فرو می ریزد.» نخودی گفت:« تو بنای کهنه را خراب کردی بی آنکه بنایی نو جایگزینش سازی!» پهلوان گفت:« این جماعت ناگریزهستند که با حقیقت روبه رو شوند. اما من هرگز آنان را فریب نخواهم داد. با آنکه یک پهلوانم- اما متکی به یک نخود- تا به اینجا آمده ام. چگونه می توانم خود را فریب بدهم و براین تخت بنشینم وادعای خدایی کنم وباور کنم که این مردم واین سرزمین پاینده به وجود مقدس من هستند وتا به ابد نیزشکست ناپذیرم! وبعد از مرگم نیز روح من در بدن یک مؤمیایی قادر به فرمانروایی است، بی آنکه عقلی وجود داشته باشد!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی که به دنبال راه چاره ای بود، دوباره به پهلوان پند داد و گفت:« بسیارخوب! حالا که خدا نمی شوی، بیا وامام و ولی فقیه این جماعت بشو و به آنان فرمان بده. مردم امام را مثل خدا قبول دارند. امام کاری نمی کند، جز ابلاغ فرامین خدا و وظیفه مردم هم اطاعت کردن واجرای آن فرامین است! اینکه کارسختی نیست.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با خشم وغضب به نخودی گفت:« نخودی حرفی نزن وکاری نکن که با مشت سنگین خود برسرت بکوبم وبعد بنشینم ودرعزایت بگریم! چرا نمی فهمی که من به حقه بازی وفریبکاری باورندارم و به آن تن نمی دهم، حتی اگر راه وعلاج وچاره دردی بی درمان باشد! چگونه می تواند کسی به دروغ ادعای خدایی یا امام بودن یا ولی فقیه بودن یا پادشاهی کند؟ خدای قلابی وامام قلابی و ولی فقیه قلابی ، یعنی دجالیت که شایسته هیچ پهلوانی نیست حتی اگر هزار افعی و اژدهای هزار سر کشته باشد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نخودی که کمی ازخشم پهلوان ترسیده بود. از او عذرخواهی کرد. پهلوان او را بخشید. مدتی هر دو ساکت بودند. &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی نگران وکم صبر بود، بازازپهلوان پرسید:« بگو که چه خواهی کرد؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« حتما راه نجاتی خواهد بود، حتی اگر دیواری از سنگ در برابرمان باشد اما راهی برای عبور ازآن وجود خواهد داشت.» بازهردوساکت شدند. پهلوان ساعتی را فکر می کرد. بعد برخاست وغبارها واستخوان های پادشاه را به دقت جمع آوری کرد وآنها را درجامه های اوگردآورد، چنانکه اثری ازآنها درآن بارگاه باقی نماند وعصای جواهرنشان را هم درمیان آن نهاد. بعد نخودی را که به خواب رفته بود، بیدار کرد وگفت:« بیدارشو! باید ازاینجا برویم.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی بیدار شد وهراسان پرسید:« چه خبرشده است؟ آیا مردم با خبرشده اند؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« نه! ما باید برویم. پادشاه را هم با خود می بریم. از فردا دیگرآن خدای کهن وجود نخواهد داشت و مردم ناچار خواهند شد که با این حقیقت روبه رو شوند و بدون او زندگی کنند. فرمان ابدی او برای جنگ مقدس پایان یافته است وآنها باید به سنت هزارساله خود پایان دهند. پادشاه رفته است و با رفتنش دیگر پیمان ومیثاق با او تجدید نخواهد شد.عهد عتیق دیگرپایان یافت! آنها باید راه و رسم های جدیدی برای آینده شان پیدا کنند!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نخودی با او مخالفت کرد وگفت:« نه! زلزله خواهد شد. تو باید دراینجا بمانی. توآفریده شده ای که بدی را نابود کنی و نیکی را&lt;span style="color:#000099;"&gt; پیروز نمایی. براین مردم است که تو را به پادشاهی خود برگزینند. تو می توانی ادعای پادشاهی کنی. حتی می توانی ادعای خدایی یا امامت کنی. این مردم ترا سجده خواهند کرد؛ پادشاه یا خدا یا امام هم فرقی نمی کند. از تو اطاعت خواهند کرد زیرا به سجده کردن به مظهری باور دارند و نیازمندند.»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;پهلوان گفت:« نترس! زلزله ای نخواهد شد. من خوب فکر کردم و ازنشانه های درون معبد و دیگر نشانه ها دانستم که کس یا کسانی هستند که از رازمؤمیایی هزارساله با خبرند اما جرأت تغییردادن سنت های ظالمانه وباورهای جاهالانه و برده وار این سرزمین را نداشتند زیرا اقتدارشان متکی به این باورها بود. از فردا چاره ای ندارند جز آنکه پایان یافتن آن دوران را بپذیرند واگرهوشمند باشند، عقل خود به کار خواهند گرفت و به نمایش دادن یک مؤمیای پایان خواهند داد و دورانی نو را جایگزین باورهای هزارساله ومشتی خاک وغبار بازمانده ازعهد عتیق خواهند کرد. اگر چنین کنند، بدون شک آینده ای بهترازگذشته برای مردم و سرزمینشان خواهند ساخت.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی نفس راحتی کشید وگفت:« پس زلزله ای نخواهد شد!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« چرا! همه چیز زیر و رو خواهد شد! چشم ها باز وگوشها شنوا خواهند شد. زبان ها حرف خواهند زد و فریادها از گلوها بیرون خواهند آمد. رنج ها بیان خواهند شد. زخم ها سرباز خواهند کرد وبساط خاموشی و سوختن برچیده خواهد شد وپایان خواهد یافت. دوران صلح فرا خواهد رسید. این مردم صبور و شکیبا با خودشان و با بیرون از خودشان صلح خواهند کرد؛ راه دیگری ندارند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نخودی سرخود را خاراند و گفت:« پس برویم! آیا درنظر داری که از راه همان قنات تنگ برگردی؟» پهلوان گفت:« آری! ازهمان راه که آمده ام برمی گردم تا به سفرهای خود دهم.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نخود&lt;span style="color:#000099;"&gt;ی با خنده گفت:« اما من فکر می کردم که تو دراینجا می مانی و اینجا مقصد تو باشد. دراینجا مردم همه مثل خودت جوانمردانی اهل کارزار بودند.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:« آری! اما در اینجا همه فرمان بر و مطیع بودند و من آزاد هستم.»ـ &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« خوب! تو از این خوان هم عبور کردی. آیا می خواهی تا بازهم از سرزمین عجایب بگذریم؟&lt;/span&gt;»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان با خنده به نخودی گفت:« البته دوست من! باز هم سفر به سرزمین های عجایب خواهیم کرد! تا تو بامن هستی و مثل باد و باران راه ها و سرزمین ها را می شناسی، من درجایی گم نخواهم شد.»ـ&lt;br /&gt;پهلوان به سلامتی از معبد مقدس خارج شد. درپرتو نورمهتابی که همه جا را روشن کرده بود، از کوه پایین آمد. درپای کوه گودال عمیقی کند واستخوان ها وغبار آن پادشاه هزارساله را درمیان لباس های او و با دقت به خاک سپرد و سنگ بسیار سنگینی را نیز برآن نهاد تا کسی آن استخوان های مقدس را پیدا نکند و دوباره بساط بازگشت به عهد عتیق به راه نیفتد. اما عصای زرین پادشاه را برداشت و در خورجین اسبش نهاد. آنشب را درپای کوه آرمید تا صبح که از تابش نورگرم خورشید بر صورتش ازخواب بیدار شد. به شادمانی چشم به روی جهان گشود و از خواب برخاست وآتشی روشن کرد وچاشتی فراهم نمود ودوست خود نخودی را هم صدا کرد. اما ناگهان به یاد عصای پادشاه افتاد. فکری به خاطرش رسید وازنخودی پرسید:« آیا باور می کنی که عصای پادشاه جادویی باشد؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« امتحانش کن!»&lt;/span&gt; پهلوان عصا را ازخورجین اسب بیرون آورد وآن را رو به نخودی گرفت وبه عصا فرمان داد وگفت:« ای عصای مقدس این نخودی را به شکل یک آدم کن!» نخودی چشمان خود را بست و با هیجان در انتظار معجزه عصا ماند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد! پهلوان با صدای بلند خندید وبه نخودی گفت:« دوست من چشمانت را باز کن! عصای سحرآمیز دیگر معجزه ای ندارد. شاید هزارسال پیش معجزه ای داشته و کارساز بوده است اما امروزیک چوب خشک بیشترنیست. برایت متأسفم!» &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی چشم خود را باز کرد و به دور و برخود نگاه کرد اما هیچ چیزعوض نشده بود واو همانطور کوچک بود. با اندوه آهی کشید و گفت:« نخودی آدم بشو نیست! حتی عصای سحرآمیزهم نتوانست مرا تغییردهد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;پهلوان گفت:«می دانی چرا؟! چون تو یک نخود آزاد هستی وسحر وجادو شدن برای آزادگان نیست!حتی اگر نخودی باشی!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:«عصا را بفروش! جواهرات آن باارزش هستند، می توانی با پول آن زندگی راحتی داشته باشی.»&lt;/span&gt; پهلوان گفت:« هیچوقت! عصا یادگاری است ازسفر به عهد دقیانوس و آن را نمی فروشم واگر اهل راحتی بودم درهمان دهی که به دنیا آمده بود، می ماندم وقدم در راه چنین سفرهایی نمی نهادم تا با نیروی پهلوانی خود یار و یاروی برای مردمان باشم.» &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:«البته!»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;پهلوان بعد ازخوردن صبحانه بساط خود را جمع کرد وسوار براسبش شد و به سوی دشت تاخت تا از آن سرزمین بگذرد و بگریزد. در راه صدای بلند شیپورها وطبل ها رامی شنید و دهقانانی را می دید که شتابان بر اسب ها وگاری های خود سوار شده و به سوی شهر روانه بودند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نخودی گفت:« کاش این مردم هم چشمانشان را مثل من باز می کردند و می دیدند که عصای سحرآمیز قادر به هیچ کاری نیست وآن پادشاه نیزخاک بود و به سوی خاک باز گشت. اما معجزه حقیقی و اقتدارهزارساله این سرزمین خودشان بوده اند؛ همین مردم. افسوس که به خود باور ندارند ودربند مظهری هستند تا هست ونیست خود درپای او ریزند، حتی اگریک "مومیایی" مٌرده و ماندگارهزارساله باشد.»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;پهلوان به نخودی گفت:« امروز وشاید هفت روز یا روزهای بیشتری را غمگین باشند و به دنبال یافتن و یا برگرداندن دوباره مؤمیایی هزارساله باشند اما بدون شک فردا راهی به سوی آینده ای که هزار سال از رویا رویی با آن گریخته بودند، خواهند یافت.»ـ&lt;br /&gt;پایان قسمت سوم&lt;br /&gt;فوریه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt; 2012 برابر با بهمن ماه 1390&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;برای دسترسی به قصه یا مطالب قبلی در پایین صفحه بر روی دو فلش راست یا چپ کلیک کنید.ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-2741062674450442963?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/2741062674450442963/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=2741062674450442963' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2741062674450442963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2741062674450442963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2012/02/3.html' title='نخودی و پهلوان 3'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-5300247740297700007</id><published>2012-01-19T11:55:00.000-08:00</published><updated>2012-01-19T12:51:41.125-08:00</updated><title type='text'>نخودی و پهلوان 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ[ باوجود هیولای هزار سر ولی فقیه در میهن مان، و با آرزوی نابودی او که در تک تک سینه ها وقصه ها وافسانه ها و داستان های ماست اما چه دردناک وحتی شوک آور است که پرزیدنت اوباما اخیرا برای او نامه مذاکره نیز فرستاده است! این عمل نمک پاشیدن بر زخم های یک ملت است.]&lt;strong&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه: نخودی وپهلوان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;قسمت دوم:هیولا وجنگل خستگی&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;پهلوان در دشت های آزاد فریاد بلند شادمانی سر داد و نخودی را در کف دست خود گذاشت وبه رقص وپایکوبی پرداخت. نخودی گفت:« پهلوان مست از شراب پیروزی گشته ای!» پهلوان گفت:« آری مستم اما نه مدهوشم ونه مغرور! جرعه شرابی که با جان خود آن را چشیده ام، اینگونه مرا شوق ومستی بخشیده است. شادمانی جان را علتی باید حقیقی!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی هم از پیروزی پهلوان خوشحال بود و دو دوست آن روز را با شادکامی به جشن و سرور سپری کردند و تا به شام خوش بودند.ـ&lt;br /&gt;روز بعد به راه خود ادامه دادند. از دشت و دره و کوه گذشتند تا به جنگل بزرگی رسیدند. نخودی گفت:« من این جنگل را می شناسم. نامش جنگل خستگی است. حتی اگر پهلوانی هم درآن قدم بگذارد، به تدریج خسته وبیمارمی شود و دیگر قادر به خروج از این جنگل نیست. بهتر است که در این جنگل قدم نگذاری واز کنار آن بگذری.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« من برای رویارویی با همین خطرها سفر می کنم. شاید بتوانم ازپس خستگی نیزبرآیم و بر آن چیره گردم.» نخودی گفت:« خود دانی! توپهلوانی و من نخودی!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان بدون ترس قدم به درون جنگل خستگی نهاد. مسافتی که پیش رفت، بوی تند و تیز وبدی به مشامش رسید که آزار دهنده بود. پهلوان با خود فکرکرد؛« شاید بوی گیاهان سمی باشد.» پس با دستارخود محکم جلوی دهان وبینی اش را بست تا هوای آلوده وسمی او را خسته یا بیمارنکند و به راه خود ادامه داد تا به میان جنگل رسید. جنگل انبوهی بود اما سرسبز نبود و گیاهان و درختانش خرم نبودند و مٍه تیره و تاری چون چتر برفراز جنگل بود که پیشروی درجنگل را مشکل می کرد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان با خود اندیشید؛« این مٍه تیره و تار ازکجاست؟ چه رازی درکار این جنگل است که درختانش اینگونه مٌرده و بیمارند؟ کسی که راز این جنگل را بداند، راه خروج ازآن را نیز می داند. باید کسی را پیدا کنیم که به ما کمک کند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;به دور و بر خود نگاه کرد. جنگل ساکت بود. گویی همه به خواب رفته باشند. نه پرنده ای درآن آواز می خواند. نه صدای غرش جانوری درآن به گوش می رسید و نه حتی کلاغی بربالای درختی قارقار می کرد. صدای فرود آمدن تبر هیزم شکنی نیزشنیده نمی شد که طنین زندگی آدمیان باشد. پهلوان به نخودی گفت:« شاید به راستی همه خوابیده اند که نام این جنگل را جنگل خستگی گذاشته اند؟»ـ&lt;br /&gt;نخودی گفت:« همه طلسم شده اند و بهتر است که هر چه سریعتر راه خروج از جنگل را پیدا کنیم و ازآن فرار کنیم.» پهلوان گفت:« من یک پهلوانم و چرا نباید به ساکنان این جنگل کمک کنم تا از خستگی یا از طلسم نجات یابند؟» نخودی گفت:« هیچکس نمی تواند به آنها کمک کند. هرکس به یاری آنان برخیزد، کشته می شود. باران برای آنها گریه می کند. باد برای آنها شیون می کند وطوفان برای آنها می جنگد وآذرخش تیرهای خشم خود را فرو می ریزد وسیل ها جاری گشته اند اما هیچکدام نتوانسته اند کاری از پیش ببرند و درمانده گشته اند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« اگر من هم نتوانم به آنها کمک کنم، پس چرا خود را پهلوان بخوانم؟ آنگاه من هم هیچکس هستم و به ده خود بازمی گردم ومثل بقیه اهالی به سادگی زندگی می کنم وادعای پهلوانی ونقش خود دراین جهان بزرگ را به کناری می نهم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« من از باد شنیده ام که در این جنگل هیولایی زندگی می کند که هزار سر دارد واز دماغ ودهان هایش، دودهایی بیرون می آیند که هوای جنگل را آلوده می کنند. مردم نمی توانند هیولا را بیرون کنند یا او را بکشند یا با او بجنگند. مجبور هستند این هوای آلوده را نفس بکشند و بعد مریض وخسته می شوند و نه تنها نمی توانند ازدست هیولا فرار کنند بلکه طعمه های راحتی هم برای سرهای اوهستند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان که به هیولای هزارسرباور نداشت، پرسد:« این هیولا کجاست؟» نخودی گفت:« نمی دانم! باید کسی را پیدا کنیم و ازاو بپرسیم. البته اگر کسی را پیدا کنیم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به راه خود ادامه داد و به دقت جستجو می کرد تا نشانی از آدمی درآن جنگل یابد و بالآخره مردی را یافت که در زیر درختی نشسته بود. پهلوان از اسب خود پیاده شد و با خوشحالی پیش رفت و به مرد سلام کرد. اما مرد قادر به جواب دادن نبود و چنان بیمار بود که حتی نگاهی هم به سوی پهلوان نکرد. پهلوان درصدد برآمد که به آن بیمار کمک کند؛ اما چگونه و دردش چیست؟ نخودی به پهلوان گفت:« مردم این سرزمین خیلی مأیوس هستند و ازشدت یأس، شیره گیاهان را دود می کنند تا ازکیف آن، غم و رنج های خود را فراموش کنند اما آن شیره ها سمی هستند وبعد از کشیدن شیره، به این حال و روز می افتند. اغلب آنها هم زود می میرند. هیولا جسدهای آنان را می بلعد؛این بینوایان خوراک هیولا هستند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به حال آن مرد رقت آورد و پادزهری را که با خود داشت، بیرون آورد واندکی ازآن را در کام مرد ریخت وازآبی که همراه داشت، به او داد. طولی نکشید که مرد بیمار نفسی کشید، تکانی خورد و به سوی پهلوان نگریست. پهلوان از او محل هیولا و راه خروج ازجنگل را پرسید. ابتدا مرد با تعجب به او نگاه کرد اما بعد سرخود را به نشان بی اطلاعی تکان داد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به نخودی گفت:«شاید باد اشتباه کرده است وهیولایی درکارنباشد!» نخودی گفت:« شاید مرد منظورتو را نفهمیده باشد!»ـ پهلوان فکری به خاطرش رسید و با کمک یک تکه چوب برخاک نقش هیولایی را کشید که سرهای بیشماری داشت. مرد با وحشت به نقشی که پهلوان برخاک کشیده بود، نگاه کرد وناگهان فریاد زد؛ "هیولا" و بعد با انگشت خود آنسوی جنگل و پای کوه را نشان داد. پهلوان شگفت زده به مرد نگاه کرد. مرد سعی کرد با حرکت سرخود به او بفهماند که به آنسو نرود. ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:«گویا که ولی فقیه دراینجا خطرناک ترازآن پیرمرد پا به گورافعی به سراست.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« بعید نیست، زیرا دراینجا، جنگل ها بیمار وآدم ها چنین خسته هستند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان از مرد پرسید:« مردم کجا هستند؟» مرد با انگشت خود دوباره پای کوه را نشان داد. پهلوان از مرد راه خروجی جنگل را پرسید. مرد راه خروج را نمی دانست.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« اگرمی دانست چه بسا که خود ازجنگل گریخته بود، پیش ازآنکه به چنین حال واحوالی مبتلا شده و اینگونه درمانده گردد.» ـ&lt;br /&gt;پهلوان از مرد خداحافظی کرد و راه خود را به سوی کوه ادامه داد. درراه تشنه شد وخواست آب رودخانه را بنوشد اما نخودی به او اجازه نداد وگفت:« ازاین آب ننوش! هیولا آب رودخانه را با کثافاتش آلوده می کند وآدمیان و جانورانی که ازآب رودخانه می نوشند، بیمار وخسته ترمی شوند. صبر کن تا به چشمه ای برسیم وآبی پاکیزه بنوشیم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;با آنکه آب رودخانه به نظر پاکیزه می نمود اما پهلوان پند نخودی را گوش کرد و ازآب ننوشید و به راه خود ادامه داد تا به چشمه ای رسید. ازقضا از دور ستون هایی از آتش نیز نمودار شدند.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به نخودی گفت:« به محل هیولا رسیدیم!» نخودی پرسید:« آیا برای جانت بیمناک نیستی؟» پهلوان گفت:« آنکه به من جان پهلوانی بخشیده است، بیمی ازهیولا را نیزدردلم ننهاده است.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان ازآب چشمه نوشید و راه خود را به سوی ستون های آتش ادامه داد تا به جهنمی از آتش و دود رسید. هیولایی بزرگ را درآن میانه دید که سرهای بزرگ وکوچک بیشماری داشت. هیولا چنان خوفناک می نمود که کس تاب دیدنش را نداشت و چنان نعره می کشید که کسی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت اما پهلوان باز هم جلوتر رفت تا از نزدیک آن هیولای هزارسر را دید. سرهای هیولا همه شبیه به هم بودند و سراصلی هیولا معلوم نبود. از دهان آن سرها آتش واز دماغ آنها دود سیاهی خارج می شد و همه جا را تیره و تارکرده بود. هیولا با سرهای خود شبیه به چاه های نفت بود که درحال سوختن باشند. پهلوان دستارش را خیس نمود تا بتواند نفس بکشد وآن را دوباره جلوی دهان و بینی خود بست اما جلوتر نرفت و به سوی عقب بازگشت. نخودی از بازگشت پهلوان به عقب تعجب کرد اما سؤالی نیز از او نکرد. پهلوان به نخودی گفت:« ولی فقیه دراینجا هیولایی است که هزار سر دارد که همه شبیه به هم هستند اما باید یکی ازآنها سراصلی و بقیه سردارانش باشند. این هیولا زندگی را با دود وآتشی که برپا کرده است، غیرممکن نموده است. دراینجا انسان دچار خفه گی می شود. نمی توان نفس کشید.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« هرچه زودتر از این جنگل برویم.» پهلوان گفت:« نه! باید کاری کرد.» نخودی گفت:«اگرکاری بتوان کرد امروز است، فردا دیرخواهد بود زیرا هوایی برای نفس کشیدن و زنده ماندن دراینجا باقی نمانده است.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« درست است!» نخودی پرسید:«اما چه کاری وچگونه...؟» پهلوان گفت:« با هیولای هزارسرهیچ کاری نمی توان کرد. به نیروی بازوی خود براین هیولا کارگر نخواهم بود اماهرپهلوانی می داند که حریفش نقطه آسیب پذیری دارد. این اژدها با وجود هزارسر هولناک اما به یک بدن و به یک شکم وصل است. سرهایش به چاه شکم وصل هستند. شکم مخزن و بانک سرهاست. باید ضربه خود را به شکم هیولا و یا به قلبش وارد کنم، هرکدام که ممکن گردد وهمین امروز، پیش ازآنکه این هیولا با آلودگی هایش مرا بیمار کند و من نیز در این جنگل خستگی، طعمه ای برای اژدها گردم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی بسیارنگران شد زیرا امیدی نداشت که پهلوان بتواند ازپس هیولا برآید وافسوس می خورد که دوست خود را به این جنگل لعنت شده آورده بود.اما پهلوان مصمم بود وهراسی ازهیولا نداشت و ناامیدی هم نمی شناخت اما فرصت زیادی نداشت وبراین امر آگاه بود. پس سوار براسب خود شد و شتابان به سوی جنگل روانه شد. قصد شکارکردن داشت اما نه برای خود بلکه برای هیولا. باید به گونه ای سرهای اژدها را به خوردن طعمه سرگرم می کرد و درحالیکه آن درنده ها سرگرم تقسیم طعمه می شدند، خود را به قلب یا شکم اژدها نزدیک وضربه اش را وارد می کرد. پهلوان قبل از رفتن به شکار، ازپادزهری که با خود داشت، چند قطره ای برگرفت تا بیماروخسته نگردد واز پس کاری چنان سخت برآید. از قضا نخستین طعمه ای که یافت، ماری بزرگ بود که پهلوان آن را کشت. عجیب بود که در جنگل جزگرازهای وحشی طعمه دیگری نیافت؛ گرازی چند شکار کرد وآن طعمه ها را به سم مار آلوده کرد، نمی دانست که آیا سم مار براژدها کارگرخواهد بود یا نه زیرا آن هیولا(خود) مارخورده واژدها گشته بود. بعد ازغروب آفتاب پهلوان آن شکارها را یک به یک به دوش گرفت و با سختی بسیار ازصخره بلندی بالا برد که آن صخره بر فراز مأمن هیولا بود. گوییکه هیولا گرسنه بود وصدای نعره هایش چنان در کوه و در میان صخره ها می پیچید که پهلوان آن صداها را درپشت سرخود حس می کرد اما هراسی درقلب خود نداشت. پس از آنکه طعمه ها را حمل کرد و به بالای صخره برد، یک به یک آنها را از فراز صخره به پایین افکند. سرهای گرسنه وهارهیولا درطلب طعمه به جان هم افتادند، پهلوان از این فرصت استفاده کرد و خود را به زیر شکم اژدها رساند و ضربه سلاح را بر شکم آن هیولا وارد کرد و بر تکرار ضربات خود مداومت کرد تا بلکه کار آن شکم ومخزن بی انتها را به پایان رساند. بعد ازآخرین ضربه گریخت وبه سرعت ازآنجا دورشد، پیش ازآنکه خود طعمه هیولای زخم خورده گردد.ـ&lt;br /&gt;نخودی درتاریکی شب او را به سوی غاری هدایت کرد که درآنجا چشمه آبی بود. پهلوان خود را درآب افکند و دستار از برابر دهان و بینی خود برگرفت و نفسی تازه کرد و خستگی آن روز پر تلاطم را از تن وجان خود زدود.ـ&lt;br /&gt;پهلوان خوشحال بود و به نخودی گفت:« بزودی مردم از شرش راحت خواهند شد!» نخودی که به دقت کارهای پهلوان را دنبال می کرد، به او گفت:« اما من فکرمی کردم که تو مردانه با اژدها خواهی جنگید و یک به یک سرهای اژدها را ازتنش جدا خواهی کرد ولی تو نیرنگ به کار بردی.» پهلوان ازگفته نخودی ناراحت نشد و به او بی اعتنایی نیز نکرد، به او جواب داد:« پهلوانی تنها به زور بازو نیست، یک پهلوان نیازمند فراست و تیزهوشی است تا نقطه آسیب پذیرحریف یا دشمن خود را بیابد وضربه را درست فرود آورد. اگراشتباه کند، فرصت از دست می رود و رویا رویی به درازا خواهد کشید وگاه نتیجه ای نیزازآن حاصل نخواهد شد؛ جز خستگی و رجزخوانی که شایسته پهلوانان راستین نیست. هیولا هزار سر داشت که یکی ازآنان سراصلی و بقیه سردارانش بودند که او را در میان گرفته بودند و رسیدن به آن سراصلی برایم محال بود. پس نیرنگ به کار بردم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:«بدون شک هیولاخواهد مٌرد و تو پهلوان بزرگ و به نامی خواهی شد؛ پهلوانی که هیولای هزارسررا کشته است!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان از کار و تلاش خود خوشحال بود اما عاقبت کار هنوز معلوم نبود. پس به نخودی جواب داد:«این خبرها نیست. من هم مثل تو نخودی در این جهان هستم و پهلوان کس دیگری است که با یک نخود مرا به اینجا آورد. نباید ساده بود و به پهلوانی خود مغرور شد. ما هم در این جنگل اسیر شده ایم و راه خروج را نمی دانیم. فردا باید راه خروج را پیدا کنیم و از اینجا برویم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« من راه خروج را میدانم.» پهلوان یکه ای خورد و پرسید:«چرا از اول نگفتی؟ چرا دروغ گفتی و مرا فریب دادی. فریب دادن، حربه ای برای دشمن است و نه برای دوست. چه عذری برای گناه خود داری؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« اگر می گفتم، شاید هیولا را نمی کشتی و ساکنان این جنگل نجات پیدا نمی کردند. شاید به سوی مقصد خود می رفتی.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان برساده دلی نخودی خندید وگفت:« چگونه می تواند پهلوانی رنج مردمانی را ببیند و آنان را کمک نکند و ازکنارشان بگذرد و یا مقصدش نجات آن ستمدیگان نباشد. اما دیگر به من دروغ نگو تا بعد از این به تو اعتماد کنم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی قبول کرد و از پهلوان عذرخواست. پهلوان شب را درغار و درکنار همان چشمه ماند. هشیار بود تا نیمه های شب که صدای نعره های هیولا روبه خاموشی نهادند و پهلوان نیز به خواب رفت. صبحدم از صدای بلند طبلها از خواب بیدار شد. به سرعت ازغار بیرون رفت و به بیرون نگاه کرد. جمعیت زیادی را درپای کوه دید که در نزدیکی مأمن هیولا ازدحام کرده بودند. از صدای طبل ها چنین به نظر می رسید که اتفاق مهمی افتاده باشد.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« نگاه کن! آتش و دود از مأمن هیولا بلند نمی شود. صدای نعره هایش هم به گوش نمی رسند. باید مٌرده باشد.» پهلوان به دقت نگاه کرد وگفت:« هیولا به آسانی نمی میرد، هفت جان دارد. سرهایش هنوز تکان می خورند ولی گیج هستند اما مردم از عهده نابود کردنش برخواهند آمد زیرا آتش خانمانسوز سرهایش خاموش گشته و دود های نفس گیر هم فرو نشسته اند.»ـ&lt;br /&gt;لحظه به لحظه سرو صدای طبل ها اوج بیشتری می گرفتند و صدای فریادها بلند ترمی شدند. به نظرمی رسید که مردم نمی ترسند و با آنکه خسته هستند اما جان تازه ای گرفته اند و برای برانداختن هیولا به صحنه آمده اند. پهلوان با اشتیاق به جمعیت کثیری نگاه می کرد که بی باکانه هیولا را درحلقه محاصره خود گرفته وآن حلقه را تنگ تر می کردند. سرهای نیمه جان هیولا گرد وخاک به پا کردند و خاک درچشم مردم می پاشیدند اما مردم باکی ازگرد وخاک نداشتند وآماده بودند تا کار آن هیولای هزار سر را برای همیشه یکسره کنند.ـ&lt;br /&gt;پهلوان نفس راحتی کشید و دستاری را که درمقابل دهان خود بسته بود، باز کرد و ناگهان فریاد بلند شادمانی سر داد. آن مٍه تیره و تار و سنگین چون روح هیولا- بر فراز جنگل دیده نمی شد ونورآفتاب مثل طلای ناب برسر درختان می تابید و زیبایی خیره کننده ای داشت. پهلوان از زیبابی آفتاب دانست که صبح سعادت در آنجا دمیده است!ـ&lt;br /&gt;پهلوان به نخودی گفت:« وقتش رسیده است که از این جنگل برویم.» نخودی گفت:«چرا برویم؟ تو این مردم را نجات داده ای وبدون شک تو را به پادشاهی خود انتخاب خواهند کرد. آنها پهلوانی چون تو را نیاز دارند تا هیولا یا اژدهایی دیگر به اینجا قدم نگذارد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« من آزاد خلق شده ام و مرا سودای پادشاهی درسر نیست. برویم و این جنگل وسرزمین را برای صاحبانش بگذاریم. برای نابود کردن هیولا کسی نبود اما برای سلطنت کردن، کس فراوان است وکم نخواهند آورد. با مرگ هیولا، افسانه جنگل خستگی پایان خواهد یافت. جنگل دوباره سرسبز و زنده خواهد شد. روح خرم جنگل بازخواهد گشت وآب های پاک روان خواهند شد و گرمای آفتاب زمین وانسان را زنده خواهد کرد، شادمانی خواهد آمد. یأس و بیماری ها خواهند رفت. ما هم برویم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« ولی من آرزو دارم که مشاور یک پادشاه باشم و خوب زندگی کنم. غذاهای خوب بخورم و بربستر نرم بخوابم و درقصری زندگی کنم وخلاصه نخود مهمی باشم و نامی از خود درکنار یک پهلوان به یادگار بگذارم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان خندید وگفت:« جاه و مقام هم مثل خاکی است که اگر درآن ریشه کنی، دیگرآزاد نخواهی بود. همانگونه که برخاک پا نمی گذاری، برتخت پادشاهی هم پا مگذار! باید از این منزل ها بگذریم. از این جهان هنوز چیزی بیشتر ندیده ایم جز هیولا وافعی وجنگ با آنان .»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی آهی کشید وگفت:« دوستی با پهلوانی چون تو کار سختی است زیرا راه خود را عوض نمی کند، حرف خود را عوض نمی کند، آزادی خود را به پادشاهی هم نمی فروشد، مزد وپاداشی حتی به یک نخود هم نمی دهد زیرا آهی دربساط ندارد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان بر فقیری خود که نخودی را به فریاد آورده بود، از ته دل خندید و بعد دو دوست به راه افتادند. البته نخودی درپشت گوش پهلوان و درجای گرم و نرمی نشسته بود و او را به سوی راه خروجی جنگل هدایت می نمود. ازدوردست ها صدای طبل پیروزی به گوش می رسید.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی به پهلوان گفت:« مردم حتی نجات بخش خود را ندیدند تا از او تشکر کنند وهدایای خود را به او بدهند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:«من صدای طبل های پیروزی را می شنوم. شادمانی آنها مزد پهلوانی من است وهدیه ای است که خداوند به من بخشیده است.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;اما نخودی از دست پهلوان عصبانی بود، زیرا آرزوی خود را از دست رفته می دید، پس باصدای گوشخراشی درپشت گوش پهلوان شروع به آواز خواندن کرد، پهلوان گفت:«اگرهمینطور ادامه بدهی، مستی پیروزی را از سرم به درخواهی کرد.» نخودی پاسخی نداد. پهلوان نخودی را از پشت گوش خود برداشت و انگشت محبتی برسر دوست عصبانی خود کشید و او را درجیبش جلیقه اش گذاشت. بعد دو دوست شاد وآواز خوان به راه سفری نو ادامه دادند.ـ&lt;br /&gt;پایان سفر دوم&lt;br /&gt;18 ژانویه 2012 برابر با دی ماه 1390&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-5300247740297700007?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/5300247740297700007/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=5300247740297700007' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5300247740297700007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5300247740297700007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2012/01/2.html' title='نخودی و پهلوان 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-1588025873160300620</id><published>2012-01-05T14:03:00.000-08:00</published><updated>2012-01-05T14:24:30.501-08:00</updated><title type='text'>نخودی و پهلوان 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;قصه نخودی وپهلوان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قسمت اول: ولی فقیه و بازار افعی ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصه ای از شب یلدای میهن، به یاد زندانیان استواری که دربند دیو اوین هستند و به یاد خانواده های آنان که بار این زمستان تلخ تاریخی را بردوش می کشند. برای تمام قهرمانان وغرورآفرینانی که در برابر هیولای آخوندی ایستادند ودر برابر دیکتاتور خون آشام سرخم نکردند! با امید به فردایی بدون هیولا که طلوع آفتابش نوید بخش آزادی وعدالت برای همه باشد.ـ&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پهلوانی تنها وغمگین درکنار رودخانه و در زیر درختی نشسته بود. مادر پیرش مٌرده بود. پس از مرگ او نمی دانست چه کند و به کجا برود؟ جز او کسی را در دنیا نداشت. ده آنها کوچک بود و پهلوان کار زیادی در ده نداشت.ـ&lt;br /&gt;در قلب بزرگش شوری و در سرش سوداهایی بودند که ده و زندگی در آبادی را در نظرش تنگ می نمودند. ده چنان کوچک بود که خود را درآن اسیر می دید و هوای ده برای سینه بزرگ او کم بود. در این فکر بودکه به راه بیفتد و برای همیشه از ده برود. او بدنی نیرومند و گام های بلندی داشت و دلش می خواست که قدم در راه سفر بگذارد و جهان را ببیند وبشناسد. از هیچ کس و هیچ چیز ترس نداشت اما باز تردید داشت. زیرا راه و بیراه را نمی شناخت و نمی خواست به بیراهه برود و عمر وجوانی خود را برباد دهد. چه کند و چه نکند؟! باید کسی را پیدا می کرد که جهاندیده باشد اما در ده شان هیچکس حتی شهر را هم ندیده بود، چه رسد به دنیا را ! به جاده چشم دوخت، هیچ مسافری از جاده نمی گذشت، باید صبر می کرد تا مسافری را پیدا می کرد و با او همراه می شد اما پس از مرگ مادرش دلتنگ بود و صبر و قرار نداشت و می خواست که هر چه زودتر خود را از قفس ده آزاد کند و پا در راه نهد و دنیا را بشناسد و نقش خود را مانند همه پهلوانان در جهان ایفا کند. با آنکه پهلوانی شجاع بود اما نمی خواست تنها سفرکند، دلش می خواست که همسفری تیز و چالاک پیدا کند که پا به پای او و بدون خستگی روز وشب راه برود. چنین کسی را در ده شان نمی شناخت. ناگهان آه کشید! « چه کسی او را آفریده بود که همتایی برایش قرار نداده بود!» در این فکر بودکه ناگهان از بالای درخت چیزٍ تیز و کوچکی محکم به روی سرش افتاد و بعد هم غلطید و در جلوی پایش افتاد. پهلوان سرش را با دست مالید و بعد به جلوی پای خود نگاه کرد. تعجب کرد. دانه ای درشت اما به شکل نخود درجلوی پایش افتاده بود. پهلوان با خود گفت:« نخود از کجا بالای درخت بود! مگر من زیر درخت نخود نشسته ام!» ازفکری که کرده بود خنده اش گرفت زیرا می دانست که نخود درخت ندارد.» دست دراز کرد و نخود را از روی زمین برداشت. گٍرد و شبیه به یک کلًه بود.آن را درکف دست خود گذاشت. نخود بزرگتر از نخودهای معمولی بود، کمی هم عجیب به نظر می رسید. شکل خنده داری داشت.گویی که چشم و دماغ و دهان داشت. پهلوان مشت خود را بست و نخود را دردست خود فشرد تا آن را له کند. ناگهان صدای فریادی شنید:«آخ!» پهلوان با تعجب مشت خود را باز کرد. خبری نبود. نخود در کف دستش بود. دوباره مشت خود را فشرد و بازآن فریاد را شنید. صدا از درون مشتش بود. حالا پهلوان شنید که کسی می گفت:«هی! دارم خفه می شوم. مشتت را بازکن!» پهلوان مشت خود را گشود و بی اختیار نخود را به روی زمین پرتاب کرد. دوباره صدا بلند شد:« آخ کمرم! چرا منو انداختی زمین؟ توکه یک پهلوانی از یک نخود می ترسی؟!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان بازبا تعجب به نخود نگاه کرد و درجواب اوگفت:« من و ترس....! هیچوقت! اما توچطور نخودی هستی که حرف می زنی؟» نخودی گفت:« من هم مثل تو یک آدم هستم.» پهلوان خندید وپرسید:« یک آدم مثل منٍ پهلوان!؟ از کی؟»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی با حاضرجوابی گفت:«ازوقتیکه بعضی آدمها پهلوان خلق شدند، بعضی آدم های دیگر هم نخودی خلق شدند! نخودی ها زیادند و پهلوان ها کم!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان در حالیکه از حاضر جوابی نخود خنده اش گرفته بود، با محبت به او گفت:« که اینطور! اما بگو ببینم، یکدفعه تو از کجا پیدات شد؟»ـ&lt;br /&gt;نخودی گفت:« من آن بالا بودم؛ بالای درخت. تو از توی سینه ات آه دردناکی کشیدی و بادٍ آهٍ تو، منو از روی شاخه درخت انداخت پایین. خیلی کار خطرناکی کردی. موقع آه کشیدن مواظبٍ دور و بًرٍت هم باش!»ـ&lt;br /&gt;پهلوان پوزخندی زد و باز به مهربانی گفت:« شما ببخشید! من دلم نمی خواهد که آزارم به مورچه ای برسد.»ـ&lt;br /&gt;نخودی از شنیدن کلمه "مورچه" ناگهان عصبانی شد و روبه پهلوان کرد وگفت:«این مورچه ها بزرگترین دشمن من هستند. تا من خوابم می برد، دسته جمعی حمله می کنند و من را به انبار آذوقه شان می برند. تا به حال صدبار از انبارشان فرار کرده ام. وای که این مورچه ها چه مصیبتی هستند. برخلاف ما نخودها که خیلی تنبل هستیم و تکان نمی خوریم آنها مرتب در حال کارکردن وانبار کردن هستند وبرایشان هم فرقی ندارد که طرف مرده یا زنده باشد، کافی است که خوردنی باشد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان قاه قاه خندید وگفت:« عجب روزی وعجب داستانی! نه چیزی درباره نخودها می دانستم و نه مورچه ها... اما تو اگر یک نخود هستی چرا بالای درخت می روی وچرا روی زمین نیستی؟ مگر نخود بوته ندارد؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی نگاه معنی داری به پهلوان کرد وگفت:« اگر پایم به خاک برسد یا یک شب برخاک بخوابم، روز بعد به زمین می چسبم و دو روز بعد خاک مرا می بلعد وریشه می کنم واسیرخاک می شوم و بعد هم تا سالیان سال خورد وخوراک آدمها می شوم. به همین دلیل بالای درخت می روم تا همیشه آزاد باشم. می دانی پهلوان این خاک لعنتی بدجوری آدم را زمین گیروگرفتارمی کند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان ازشدت تعجب ابروان خود را بالا کشید ونخودی را از زمین برداشت وکف دست خود گذاشت. نخودی از پهلوان پرسید: «خوب حالا تو بگو که چرا آه کشیدی؟»&lt;br /&gt;پهلوان که مشکل خود را به کلی فراموش کرده بود، گفت:« یادم نیست. شاید به خاطرتنهایی ام آه کشیدم. در ده کسی را ندارم و قصد کرده ام که راهی سفر شوم واگربتوانم تمام دنیا را ببینم اما راه و جاده ها را نمی شناسم. دلم می خواهد همسفری پیدا کنم و راه بیفتم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« شانس آوردی؟» پهلوان پرسید:« چطور؟»ـ&lt;br /&gt;نخودی گفت:«چون من جهان دیده هستم و بارها دور دنیا گشته ام. می توانم همسفر خوبی برای تو باشم. زندگی من سفر کردن است.» پهلوان که نخودی را از روی زمین برداشته و دوباره در کف دست خود گذاشته بود، او را چرخاند و نگاهی دقیق به او کرد و پرسید:« با کدام پا دور جهان را گشته ای؟ من که پایی نمی بینم.»ـ&lt;br /&gt;نخودی بدون آنکه از ناقص بودن خود ناراحت شود و حتی با غرور گفت:« پایی لازم ندارم. من به کمک دوستانم سفر می کنم؛ باد و باران دوستان من هستند. باد بهترین دوست من است. تابستان ها استراحت می کنم ولی در پاییز به یک برگ درخت می چسبم و یا داخل یک پوسته خشک میوه ای می شوم و بعد با باد و طوفان تا آخر بهار همسفر میشوم و از این سر جهان به آن سرش می روم. خیلی صفا دارد. آنقدر از این سفرها کرده ام که دنیا در جیب بغل من جا می شود. افسوس که نمی توانم تو را با خودم ببرم. تو برای باد سنگین هستی.»ـ&lt;br /&gt;پهلوان چشمان خود را با پشت دست مالید تا مطﻤﺌن شودکه درکنار رودخانه به خواب نرفته است. اینبار نخودی خندید وگفت:« نه خواب نمی بینی.آرزوی تو برآورده شد و من راهنمای تو برای سفر به دور دنیا هستم. راه بیفت برویم. من و تو اهل چسبیدن به خاک نیستیم. ما آزاد آفریده شده ایم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان نگاهی به نخودی کرد و گفت:« برویم! تو راهنمای ما باش! بادا، باد!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;بعد پهلوان دستمال پاکیزه ای را از حیب جلیقه اش بیرون آورد و جای گرم و نرمی برای نخودی در میان آن درست کرد و بعد او را در جیب جلیقه خود به گونه ای گذاشت که او بتواند همه جا را ببیند و بعد به راه افتاد. به خانه رفت و توبره ای برداشت و آذوقه سفرش را بست و بعد از اهالی آبادی خداحافظی کرد و با دلی شاد به راه افتاد و با نخودی پا در راهٍ سفر نهاد. نخستین بار بود که نخودی با یک آدم (پهلوان) همسفر بود و نخستین بار بود که او راهنما بود. در سفرهای قبلی همیشه دوستان بزرگ و سخاوتمندی مثل باد یا باران یا سیل و طوفان و حتی امواج رودخانه او را با خود به سفر برده بودند. نخودی تجربه بسیاری ازاین سفرها اندوخته بود و از این بابت خوشحال بود. پهلوان به نخودی گفت:« نمی خواهم که از راه های کاروانی و یا از جاده های بی خطر سفر کنم. میخواهم قدم در راهی بگذارم که کس دل و جرﺋت عبور کردن ازآنها را ندارد و می خواهم قبایل و مردمانی را ببینم که تا به حال هیچکس آنها را ندیده باشد و می خواهم که هر مانع سختی را پشت سر بگذارم. یک پهلوان باید که پنجه در پنجه خطرها افکند و اراده خود را قوی سازد و با کمک عقل خود از همه موانع عبور کند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی به پهلوان گفت:« من راه هایی را می شناسم که هیچکس ازآنها با خبر نیست. چون باد به جاهایی می رود که پای هیچ انسانی به آنجاها نمی رسد و باران نیز برجاهایی می بارد که هیچ پٌلی به سوی آنجاها نیست و من تمام اینها را دیده ام.» پهلوان که به نخودی اعتماد کرده بود، گفت:« خوشحالم که آه کشیدم و تو از بالای درخت پایین افتادی. اگرچه انتظار داشتم خداوند یک پهلوان مثل خودم رفیق راهم کند اما قرعه به اسم تو افتاد. ازاین ببعد من و تو با هم هستیم؛ نخودی و پهلوان.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی از تعریف دوستش خیلی خوشحال شد و گفت:« امیدوارم که به سلامت به این سفرها برویم و به سلامت نیز به خانه برگردیم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« ده ما کوچک است و مردم آن سخت کوشند. من کمک کارشان در سختی ها و بلاها بودم اما امروز دیگر آباد است و من کار چندانی درآنجا ندارم و باید بروم وجای خود را درجهان بزرگ پیدا کنم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی به پهلوان گفت:« اما دنیا به کوچکی ده تو و مشکلات دنیا به کوچکی مشکلات ده تو نیستند، با این حال تو یک پهلوانی و برای حل کردن مشکلات آفریده شده ای. سرنوشت ما را با هم همسفرکرده است وتو مرا به همراهی خود پذیرفته ای. امیدوارم که هیچگاه از دوستی با من شرم نکنی وپشیمان نشوی.»ـ&lt;br /&gt;پهلوان با تواضع به او گفت :« می بینی که یک پهلوان هم ممکن است به دوستی نخودی نیازمند باشد. خودت گفتی" آنکه مرا آفریده است، تو را هم آفریده است." پس چرا از وجود تو شرم کنم و پشیمان هم نخواهم شد زیرا رفیق زبلی هستی.»ـ&lt;br /&gt;القصه دو دوست به راه خود ادامه دادند. در راه پهلوان از راهنمای خود پرسید:« به کجا می رویم و در راه چه خواهیم دید؟» نخودی گفت:« چون تو نخواستی که ما از راه هایی که مردمان آن را ساخته یا هموارکرده اند، بگذریم پس از راه ها و مکان های خطرناکی خواهیم گذشت که هریک از آنها به شکل کمربند هستند و ما باید آنها را دٌور بزنیم و راه خروج از آنها را پیدا کنیم. اما از من نپرس که چه پیش خواهد آمد زیرا من نمی دانم وهمیشه با باد سفر کرده ام وراه وچاره کاری را بلد نیستم. تو پهلوانی و تو قدم در راه نهاده ای تا نیروی پهلوانیت را به کارگیری و عقل و اراده خود را محک بزنی.» پهلوان گفت:« درست است!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به راه افتاد و نخودی هم در جیب او بود. روزها و هفته ها و ماه ها راه رفت واز جنگل و دشت وصحرا گذشت تا به سرزمینی رسید که بزرگ وآباد می نمود. نخودی به پهلوان گفت:« من این سرزمین را می شناسم وآن ازعجایب جهان است.» پهلوان پرسید:« چگونه عجایبی است؟» نخودی گفت:« همینقدر بگویم که حاکم این سرزمین مرد عجیب وغریبی است.» پهلوان پرسید:« چگونه عجیب وغریب است؟» نخودی گفت:« او خود را مقدس می داند وهمه باید او را مثل خداوند یکتا ستایش کنند و از خشم او نیز بترسند.» پهلوان پرسید:« او مرد خداست؟» نخودی گفت:« نه بابا! نه تنها مرد خدا نیست بلکه مرد بد دل وحسود و قدرت پرستی است که از هر پهلوانی می ترسد و بیمناک از طمع آنان برتاج و تخت خود است، از اینرو یا آنان را کشته است ویا با روش های مکارانه ای گرفتار و بدهکارشان میکند تا مثل یک غلام برای او کار کنند و فرصت نکنند، رقیبی برای او گردند.» پهلوان با ناراحتی پرسید:« یعنی چه کاری...!؟» نخودی گفت:« نمی دانم من از باد شنیده ام؛ باد تمام قصه ها را می داند.» پهلوان پرسید:« نام این خلیفه چیست!» نخودی گفت:«ولی فقیه است.» پهلوان گفت:« نام عجیبی است وباید که اوآدم غریبی باشد.» نخودی گفت:« همینطوراست. آیا می خواهی که به این سرزمین وارد شویم یا که راه دیگری پیدا کنیم و از کنار آن بگذریم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان گفت:« باید وارد شویم! باید راهی برای پایان بخشیدن به گرفتاری های مردم این سرزمین پیداکنیم و پهلوانی خود را محک بزنیم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« البته تو! من که پهلوان نیستم.» پهلوان خندید. نخودی با حاضرجوابی های خود او را غافلگیر می کرد.ـ &lt;br /&gt;پس وارد آن سرزمین شدند. از دشت های وسیع آن گذشتند تا به دروازه شهر رسیدند. دروازه بان اسم و رسم پهلوان را پرسید و چون او پهلوانی ناشناس بود، اجازه ورود به شهر را به او نداد و او را به دست نگهبان سپرد. نگهبان هم او را با خود به نزد خلیفه برد. پهلوان کنجکاو بود تا خلیفه عجیب وغریب را ببیند . وقتی او را دید، غرق حیرت شد. خلیفه پیرمرد پا به گوری بود که عمامه ای ازیک افعی سیاه وهولناک برسر داشت که درپناه آن خود را محفوظ ازشر دشمنان نموده بود. این عمامه اٌبهت خاصی به او می بخشید. قصر و تالاراو هم پوشیده از مجسمه ها و نقش افعی های بزرگی بردیوارها بودند که بر دل بیننده هراس هولناکی می افکندد اما برقلب بزرگ پهلوان تأثیری نداشتند. خلیفه پیرنگاهی به یال و کوپال پهلوان جوان انداخت و از او پرسید:« کیستی و در این سرزمین چه می جویی؟ آیا برای تصاحب تخت و تاج و مقام من به اینجا آمده ای؟ چه کسی تو را روانه سرزمین ما کرده است؟ جاسوس کدام فرمانروایی؟ نیات پلید خود را برملا کن!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان بدون هیچ هراسی به خلیفه گفت:« هیچکس مرا به سوی شما نفرستاده است ومن جاسوس هیچ فرمانروایی نیستم ونیات پلیدی هم درسرندارم. من راهی سفرهستم ومی خواهم جهان را ببینم وبشناسم و قصدی جز خدمت به مردم ندارم وطمع برتاج وتخت وقصر و ثروت هیچ پادشاه یا خلیفه ای نیز ندوخته ام، پهلوان بخشنده است و نیازمند نیست.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;خلیفه با لحن تندی به او گفت:« مزخرف نگو! من که خلیفه خدا هستم، عمامه ای از افعی به سر دارم، چگونه می تواند پهلوان قدرتمندی چون تو نیاتی پلید درسر نداشته باشد و خود را برای حکومت لایق تر از پیرمرد پا به گوری چون من نداند! دروغ می گویی؟ شما پهلوانان خدمتگزاران خطرناکی هستید که باید حسن نیت خود را ثابت کنید تا لایق زنده ماندن باشید. من تو را آزمایش خواهم نمود؛ اگردرآزمایش پیروز شوی، اجازه می دهم که ازکشور من به سلامت بگذری در غیر اینصورت تو را به جرم جاسوسی مجازات خواهم نمود. اما برای آزمودن تو، امانتی به تو می دهم که به هنگام خروج از مرز باید آن را به سلامت به مرزبان ما بدهی، درغیراینصورت به جرم خیانت در امانت به دار آویخته خواهی شد!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;بزرگان دربارهمگی از بیشرمی گفتار خلیفه، سرهای خود را به زیر افکنده بودند. پهلوان چاره ای نداشت وشرط خلیفه شرور را قبول کرد. آنگاه خدمتکاری پیش آمد و سبد زیبایی را که با دستمال قشنگی روی آن پوشیده شده بود، به او هدیه کرد. خلیفه گفت:« این امانت من نزد توست و ازآن مواظبت کن. هرگاه که قصد خروج از سرزمین من را داشتی آن را به مرزبان ما برگردان تا اجازه خروج را به تو بدهد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان با خوشحالی هدیه را گرفت و از خلیفه تشکرکرد. سپس خلیفه او را از حضور خود مرخص کرد. پهلوان از کاخ خارج شد. مسافتی که دور شدند، نخودی به اوگفت:« پارچه را به کناری بزن و ببین در سبد چه هدیه ای است؟ شاید ثروتی باشد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان دستمال را به کناری زد و با نهایت تعجب دید که در درون سبد یک تخم است. تخمی که بسیار بزرگ و سنگین بود.» از نخودی پرسید که این چه می تواند باشد؟ نخودی با ناراحتی گفت:« باید تخم افعی یا اژدها باشد. خلیفه تله ای برای تو گذاشته است تا مزاحمتی برایش فراهم نکنی. تخم به زودی یک افعی شده و وبال گردنت خواهد شد. باید ازآن به دقت مواظبت کنی تا آسیبی به تو یا دیگران نرساند و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وقتی گرفتاریک افعی شدی، دیگراز شر آن آزاد نخواهی شد&lt;/span&gt;. همچنین نمی توانی از این شهر خارج شوی و به سوی مقصد خود بروی زیرا تخمی نداری تا جواز خروج تو از دروازه شهر باشد. در همینجا می مانی و روز وشب باید این افعی را غذا بدهی وسرانجام هم طعمه آن خواهی شد زیرا دیر یا زود به جرم خیانت در امانتٍ خلیفه به دار آویخته خواهی شد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان بسیار ناراحت شد و سبد را به تندی بر زمین نهاد و به نخودی گفت:« همین امروز از این شهر می رویم. چه کنم اگر فردا این جوجه سر از تخم درآورد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی گفت:« چاره ای نیست و باید هدیه خلیفه را در عبور از مرز به مرزبان تحویل بدهی. اگر تخم در سبد نباشد تو را به دار خواهند آویخت. به تو گفتم که نام او ولی فقیه است.» پهلوان با خشم فریاد زد:« چه خلیفه دیوانه ای!» نخودی گفت:« دیوانه نیست. خود را عاقل میداند. اما نگران نباش، راهی برای حل این مشکل هست و من کسی را می شناسم که به توکمک خواهد کرد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان آرام شد و نخودی به او گفت که به سوی دروازه شهر حرکت کند. پس به آن سو رفتند و در نزدیکی دروازه شهر مسافرخانه ای کوچک دیدند. نخودی به پهلوان گفت که ما باید به این مسافرخانه برویم.ـ&lt;br /&gt;صاحب مسافرخانه از دیدن پهلوان خیلی خوشحال شد و به اوگفت:« من بسیارآرزو داشتم که روزی پهلوانی از اینجا بگذرد وکارهایی را که من قادر به انجام آنها نیستم به او بسپارم. درشهرما هیچ جوانمردی آزاد نیست. مردان ما همه گرفتار افعی های خطرناکی شده اند که خلیفه وبال گردنشان کرده است. کار وبارشان پروراندن و خرید و فروش افعی های مقدس است و چنان در این کار و زندگی غرق شده اند که اگر لحظه ای ازآن غافل شوند، به هلاکت خواهند رسید. افسوس ازاین ولی فقیه بد ذات که آیین افعی پرستی را با خود آورد و افعی ها را مقدس نامید و یک افعی هم بالای کله خود گذاشت و کشتن افعی ها را حرام کرد و با این فتوای خود وبا رونق بخشیدن به پرورش افعی دودمان ما را برباد داده است؛ زیرا قیمت آدمیزاد ارزان تراز افعی است. بسیاری کارشان شکار آدم ها، و فروختنشان به صاحبان افعی هاست تا آنها را خوراک افعی های خود کنند. درقانون سرزمین ما، مجازات هر بزهکار یا گناهکاریا بدهکار یا مخالف ومعترضی، خورده شدن توسط افعی های مقدس است. دراینجا انسان خوار و افعی تاج سر است! اخلاق نکبتارافعی ها نیز درمیان مردم رایج شده است چنانکه هرکس ماری درآستین خود علیه آن دیگری دارد ونفرت و کینه ونیش زدن و دشمنی، مردم را ازیکدیگر بیزار و پراکنده کرده است.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;مرد آه غم انگیزی کشید و بعد ساکت شد. پهلوان از گفته های مرد به شدت ناراحت شد اما منتظر ماند تا مرد حرف خود را تمام کند و خواسته خود را بگوید. مرد دوباره به سخن درآمد و گفت:«اگر تو در کارهای سخت به من کمک کنی، من اجرت خوبی به توخواهم داد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان با خوشرویی پیشنهاد او را پذیرفت وگفت:« چه خوب که تو در انتظار دیدار من بودی. من هم پولی ندارم و برای تأمین مخارج سفرم باید کارکنم و از امروز آماده ام.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;صاحب مسافرخانه نگاهی به سبدی که در دست پهلوان بود انداخت و از او پرسید که در سبد چه داری؟ پهلوان قصه دیدار خود با خلیفه را برای او تعریف کرد و نگرانی خود از بابت تخم افعی را هم با او در میان گذاشت. مرد از شدت خشم برخلیفه لعنت کرد و بعد به پهلوان گفت:« تخمی که او به تو داده است، به زودی یک افعی شده و برای تو دردسر بزرگی خواهد بود. باید غذایش بدهی وتیمارش کنی و سرانجام نیز درکار خرید و فروش افعی وارد خواهی شد و دیگر از آن خلاصی نخواهی داشت. اما نگران نباش، من به تو کمک خواهم کرد، اگر تو نیز به من کمک کنی.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان به او قول داد. مرد گفت:« می دانستم که تو قبول خواهی کرد. ما پهلوانان را دوستان خود می دانیم. سرزمین ما پر ازآواز و افسانه های پهلوانان است. پهلوانان واقعی که از "ولی فقیه" اطاعت نکردند وافسوس که به ناحق کشته شدند و یا درقل و زنجیرهستند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان از گفته های مرد متأثر شد وچون پهلوان غیوری بود، تصمیم گرفت که به مردم آن سرزمین کمک کند تا ازشر آن ولی فقیه افعی پرور وظالم راحت شوند اما درابتدا وحتی هرچه زودتر باید از شر تخم افعی خود را خلاص می کرد قبل ازآنکه وبال گردنش گردد.ـ&lt;br /&gt;صاحب مسافرخانه پهلوان را با خود به سردابی درپشت مهمانسرا برد که صد پله تا زیر زمین داشت. پله ها را پایین رفتند و در پای آخرین پله چشمه آبی روان بود.آب چشمه از برف کوه ها می آمد و بسیار سرد بود و هیچ جانداری نمی توانست درآن زنده بماند. صاحب مسافرخانه سبد و تخم افعی را ازدست پهلوان گرفت ودرآب چشمه گذاشت وگفت:« دیگرخطری نخواهد داشت!» بعد پله ها را دوباره بالا آمدند. مرد درب سرداب را قفل کرد وکلید آن را به پهلوان داد. پهلوان دریافت که از خطر جسته است. نخودی هم بسیار خوشحال شده بود و با صدای بلند آواز می خواند.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;صاحب مسافرخانه از وجود نخودی و دوستی او با پهلوان بسیار شگفت زده شده بود. اما پهلوان برای او تعریف کرد که چگونه نخودی راهنمای او در سفر هاست و تمام راه ها و خطرات را می شناسد و پهلوان از دوستی و همصحبتی با او خوشحال و خرسند است.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;صبح روز بعد پهلوان با خیالی آسوده و با قلبی خرم از خواب برخاست و با نیرومندی و چالاکی تا غروب آفتاب کار کرد و روز بعد و تا یک هفته دیگر نیز کار کرد و تمام کارهایی را که صاحب مسافرخانه در تمام عمرش قادر به انجام آن نبود، برای او انجام داد. مرد بسیار خوشحال شد و در روزآخر اجرت خوبی به پهلوان داد تا بتواند وسایل لازم برای ادامه سفر خود را تهیه نماید. آنشب را هم پهلوان در مسافرخانه استراحت کرد ولی روز بعد به همراه صاحب مسافرخانه به سرداب رفت و سبد و تخم را ازاو گرفت. تخم در ظاهر سالم بود اما بدون شک نوزاد افعی از بین رفته بود. پهلوان از مرد تشکرکرد و پس از خداحافظی از او به چالاکی پله های سرداب را بالا آمد و راهی میدان شهر شد تا ازآنجا اسباب و وسایلی را که برای سفر نیاز داشت، فراهم نماید.ـ&lt;br /&gt;پهلوان درمیدان بزرگ شهر زره واسباب وابزار جنگی و همچنین اسبی قوی هیکل برای خود خرید. آنگاه از میدان شهرروانه بازار افعی فروشان شد. درآنجا بازار پر رونق ثروتمندان و قدرتمندان را دید که جماعت کثیری را نیز جذب بازار خود نموده بودند. پهلوان دربازار گشت و بساط عجیب وحیرت انگیزی دید. افعی فروشان معابد قدیمی را دکان خود کرده بودند و درآن مکان های بزرگ و زیبا وتماشایی به خرید و فروش افعی ها سرگرم بودند و خود نیز عمامه ای از افعی مقدس برسر داشتند که نشانه بزرگی و قدرت آنان بود و دربیننده هراس ایجاد می کرد. آن بازار چنان پررونق بود که با یک نظر پهلوان دریافت: کسب وکار، هنر وصنعت، آیین ها وارزش ها وحتی باورهای مردم، حول هراس ازافعی ها شکل گرفته اند. افعی ها به رنگ ها واندازه های گوناگون خرید و فروش می شدند و بازار فروش افعی چنان پر رونق بود که هرکس یک افعی مقدس درخانه خود داشت واز آن نگهداری می کرد و باید خوراکش می داد. ثروت و مقام و بزرگی و منزلت آدم ها نیز با تعداد و بزرگی افعی هایی که صاحب بودند یا با رنگ و نوع افعی ای که می توانستند، چون عمامه ای بربالای سر خود بگذارند، سنجیده می شد. مردم فقیر و ناتوانی که صاحب افعی نبودند، کودکان گرسنه خود را به معابد می آوردند وبه خادمان معبد هدیه می کردند تا آنان را خوراک افعی های مقدس کنند زیرا نانی برای سیرکردن شکم آنان نداشتند اما شکم افعی ها می توانست با گوشت واستخوان آن کودکان سیر شود. افعی خون آشام دربرابر دیدگان مادر، کودک وحشتزده را که طعمه اش بود در ابتدا با افسون نگاه خود گیج و بعد لال می کرد و در یک لحظه برق آسا نیشش می زد و درکمال آرامش او را می بلعید، مادران با دیدن این صحنه ها گریان و بی تاب می شدند وشیون سر می دادند اما خادمان معبد آنان را دلداری می دادند ومی گفتند؛« خوشحال باشید و گریه نکنید وبرخیزید و بروید، خلیفه خدا ازقربانی شما خرسند و راضی است، بیشتر از این چه می خواهید؟» پهلوان دریافت که این بساط گسترده و این آیین مقدس وهولناک جز دجالیتی بیش نیست که پایه و اساسی عقلانی ندارد. هیچکس حق نداشت افعی خطرناکی را بکشد حتی اگر افعی کودکش را خورده باشد وهیچکس حق نداشت افعی را شکارکند یا به آن آزاری برساند، چون افعی ها مقدس بودند وقوانین خاص و آیین های ویژه ای شامل حال آنها بود که آنها را برتر از انسان ها قرار می داد. پهلوان پاکدل، آن بازارو بساط دورازعقل اما بی نظیر را به سختی تاب تحمل داشت اما خوب نگاه کرد تا بفهمد که چه کاری علاج این درد است!؟ بعد به گوشه خلوتی رفت ونشست. سبد وتخم افعی را که به همراه داشت به کناری نهادی و به فکر فرو رفت. مدتی گذشت. نخودی کارهای او را زیر نظرداشت اما حرفی نمی زد تا آنکه پهلوان رو به دوست خود" نخودی" کرد واز او پرسید:« می دانی؟» نخودی به پهلوان گفت:«آری، می دانم که قصد داری با یک تیر دو هدف را نشانه بگیری. می دانم که قصد داری ضربه نجات بخش خود را به گونه ای بر این بساط اهریمنی وارد کنی که نه از تقدس آن نشانی باقی بماند و نه از بازارش.ـ&lt;br /&gt;پهلوان باز از نخودی پرسید:« آیا به نظر تو این کار ممکن است؟» نخودی گفت:« مشکل در مقدس بودن افعی هاست. هیچکس کشتن یا مرگ افعی ها را ندیده است. اما اگرآن را ببینند، ستون های باورشان خواهد لرزید و نیرنگ بازی و حنای خلیفه دیگر رنگی نخواهد داشت و دیر یا زود بساط دجالیت و بازار افعی بازان و افعی فروشان هم جمع خواهد شد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;پهلوان با خشم گفت:« معابد آبا واجدادی مردم را، دکان داد و ستد مارها وصندوق زراندوزی خود کرده اند اما بساطشان را جمع خواهم کرد.» نخودی ازترس برخود لرزید وناگهان از روی زانوی پهلوان بر زمین غلطید. پهلوان از روی زمین او را بلند کرد و دوباره بر روی زانوی خود نهاد وگفت:« نترس! یک پهلوان باید در جنگ با دشمن پیروز شود وگرنه بهتراست که با رجزخوانی بیهوده سرکسی را به درد نیآورد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نخودی چشمان خود را بست. امشب با پهلوان راهی میدان جنگ می شد. پهلوان هم سکوت کرد وباز به فکر فرو رفت. با تاریک شدن هوا پهلوان سلاح وسپرخود را برداشت و زره برتن کرد و رهسپار جنگ با افعی ها شد. افعی ها محافظ یا نگهبان خاصی نداشتند زیرا خود خطرناک ومسلح به نیش زهرآلود بودند و کسی قصد جانشان را نمی کرد زیرا مقدس بودند اما برای پهلوان مقدس نبودند وباکی از برچیدن بازار و بساط آنها نداشت.ـ&lt;br /&gt;آن شب را پهلوان به جنگ با افعی ها رفت و درتاریکی شب آنها را می جست و سراز تنشان جدا می کرد. جنگ هولناکی بود اما پهلوان تا به آخرین افعی را هم کشت، چندانکه چیزی باقی نماند تا فردا بازار داد و ستد آن برپا شود. خون سیاه رنگ وکثیفشان به سوی خیابان های شهر روان شده بود. قبل از طلوع صبح پهلوان کار افعی ها را به پایان رساند. پایان بازار و بساط افعی ها که پایان یافتن یک آیین اهریمنی بود.ـ &lt;br /&gt;آنگاه به کنار حوضی در بازار رفت. دست و روی خون آلود و شمشیر و زره و پاپوش های خود را شست و بعد شتابان رو به سوی دروازه شهر نهاد. آفتاب تازه دمیده بود که پهلوان دروازه بان شهر را بیدار کرد و سبدی را که امانت خلیفه وجواز عبورش از مرز بود با تخم سالم به دروازه بان خواب آلود داد. دروازه بان دروازه شهر را گشود و پهلوان سوار براسب خود شد و شادمانه به سوی صبح سپیدی که دمیده بود، تاخت. ـ&lt;br /&gt;پایان سفر اول!ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;توضیح نویسنده: با پوزش پیشاپیش از کم وکاستی قصه. دو شب قبل با دیدن آخرین ویدیو خانواده های زندانیان سیاسی در کنار دیوارهای بلند و درهوای سرد زمستانی اوین، مثل همه شما چنان آزرده گشتم که تنها توانستم به سهم خود این قصه را تمام کنم.&lt;br /&gt;با درود!ـ&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;5ژانویه 2012 برابر با 15 دیماه 1390&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-1588025873160300620?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/1588025873160300620/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=1588025873160300620' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1588025873160300620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1588025873160300620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2012/01/1.html' title='نخودی و پهلوان 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-6151217102356820864</id><published>2011-10-03T07:29:00.000-07:00</published><updated>2011-10-03T08:39:17.486-07:00</updated><title type='text'>جیم یابی 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه جیم یابی(2)ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;قسمت دوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفرسوم نیزقدم به پیش نهاد و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; خود برملا نمود. ازفرمانروا طلب عفو نمود و گفت؛« او با جادوگران و جن گیران ملاقات می کرده است تا به او قدرت ساحری ببخشند و بتواند رقیب قدرتمندی دربرابر فرمانروا باشد. اکنون ازکرده خود پشیمان است و از این به بعد چشم طمع به مقام و قدرت فرمانروا نخواهد داشت و با جادوگران وجن گیران ملاقاتی نخواهد کرد.» حاضران درمجلس همه غرق حیرت شدند. فرمانروا با شنیدن کلمه جادوگری وساحری تکان سختی خورد ولی بعد به تمسخر خندید و پرسید:« آیا فکرمی کردی که من یک ساحرم که می خواستی با قدرت جادو با من رقابت کنی؟ چه کس دیده است که ساحری به دنبال نیکی وعدالت درجهان باشد! فریبکاری و دروغگویی حربه دشمنان ماست! هیهات! سخت به راه خطا رفته ای.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آن سردار به پای فرمانروا افتاد وطلب عفو نمود . فرمانروا احساس خطر جدی کرد و او را نبخشید و با خشم گفت؛« قسم به صدای اذانی که درگلو دارم وقسم به کلامم که چون ناقوس درآسمان و زمین طنین عدالت می افکند وفرشتگان آسمان وارواح طیبه بر من سلام می کنند، این گناه نابخشودنی است. اما تو را نمی کشم و به تو رخصت میدهم که تا شامگاه فردا سرزمین مرا ترک کنی! تو لایق بهشت ما نیستی و به سوی جهنم جادوگران برو!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سردارنگونبخت به خاک افتاد والتماس کرد اما فرمانروا روی خود ازاو برگرداند. دراین هنگام همهمه ی عجیبی در میان حاضران افتاد ومحافظان فرمانروا پیش دویدند و آن سردار را با خواری ازسالن قصر بیرون کردند. فرمانروا به شدت عصبانی وآشفته حال گشته بود و سالن قصر را با شتاب ترک کرد تا این فتنه پایان یابد. بعد ازساعتی وپس ازصرف شربت وگلاب واطعمه واشربه، سرحال وخندان به سالن&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;em&gt;جیم یابی&lt;/em&gt; بازگشت. نفر بعدی پیش آمد. او بسیار جوان بود وگفت که &lt;em&gt;جیم&lt;/em&gt;، جاه طلبی است واو سودای فرمانروایی وبزرگی درسر داشته است واینک به گناه خود اقرار نموده وطلب عفو دارد ومی خواهد که سربازصادقی در رکاب فرمانروا باشد واجازه یابد تا درجنگ بزرگ وعادلانه ای که درپیش رواست، شرکت کند وجان خود را بدهد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرمانروا آن جوان خام را هم بخشید و چون او نیرومند و پاکدل بود، او را مقام بزرگی بخشید و خدمتکارویژه خود نمود. پس ازاو نفرات دیگر قدم پیش نهادند. هرکس در خود گناه یا عیب ویا علایقی زشت با حرف جیم یافته بود: جاسوسی، جاه طلبی، جاه و مقام ، جهل وجهالت، جنون بزرگ طلبی، یکی ازعلاقه زیاد خود به مرغ و جوجه هایش(دنیاطلبی)حرف زد ویکی دیگربه جامه دزدی واسراف کردن دراموال عمومی اعتراف نمود و نفرآخر نیزگفت که چندین جفت جوراب از انبار فرمانروا دزدیده است وخلاصه هرکس به فراخور احوال خود چیزی گفت.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;برای کسانی که ازجیم کثیف وسخیف خود دربرابر دیگران سخن می گفتند، این اعترافات به گونه دردناکی غم انگیز و رنج آور بودند اما گریزی از برملا نمودن &lt;em&gt;جیم&lt;/em&gt; خود نداشتند ولی بعد چون به لطف فرمانروا(پروردگار) بخشیده و به مقام و بزرگی می رسیدند، این درد و رنج- به پایان شیرینی ختم می شد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;این جلسه باشکوه ولی تکان دهنده وعجیب تا پاسی از نیمه های شب ادامه یافت وسرانجام به خوبی و خوشی پایان یافت و فرمانروا با خرسندی از نتیجه جیم یابی به محل استراحت خود رفت ولی نمی توانست بخوابد و در ایوان قصر شروع به قدم زدن کرد. او به حقایق ارزشمندی درخصوص نزدیکان وخاصان وخدمتگزاران خود پی برده بود اما هیچکدام اعتراف نکرده بودند که با او دشمنی دارند. فرمانروا اطمینان داشت که دشمنانی دارد. اما این دشمنان کجا هستند و در پس چه لباسی پنهان شده اند؟ فرمانروا آرزو می کرد که یکبار دیگر جادوگر ریش قرمز را ببیند و با او مشورت کند. آنشب را به آسودگی خوابید و تا چند ماه بعد هم خیال فرمانروا راحت بود. تا اینکه شبی از شب ها باز فرمانروا دچار همان کابوس شد. هراسناک از خواب بیدار شد و باز برای قدم زدن به ایوان قصر رفت و باز « ریش قرمز» را در آنجا یافت. با علاقه به سوی او رفت و از او تشکرکرد و به اوگفت؛« رقیبان ونزدیکانش، همه &lt;em&gt;جیم های&lt;/em&gt; خطرناک خود را به او گفته اند و برای مدتی خاطرش آسوده گشته بود اما باز امشب دچار کابوس شده است و نمی داند که چرا این کابوس ها را می بیند؟» جادوگر با صدای بلند خندید وگفت:« فرزندم! تو هنوز خود نمی دانی &lt;em&gt;جیم&lt;/em&gt; چیست، چطور می گویی که از &lt;em&gt;جیم&lt;/em&gt; نزدیکانت خبر داری؟» فرمانروا با شرمندگی گفت:« من فکر می کردم که تو آن را به من گفته ای ولی من آن را به خاطر نمی آوردم. حال بگو که منظورتو از &lt;em&gt;جیم&lt;/em&gt; چه بود!» جادوگر گفت:« این &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;em&gt;جیم ها&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; که نزدیکانت به تو گفتند، چیزی نبودند. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیمی&lt;/span&gt; که منظورمن است چیز دیگری است. من تو را راهنمایی می کنم، آن &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; به همراه&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; ر&lt;/span&gt; است و درپستوهای درونی و بیرونی آنها پنهان است اما من به جای تو فرمانروایی نمی کنم. تو فرمانروا هستی و خود باید راه امنیت از دشمنانت را بیابی. به تو گفتم، &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; آن چیزی است که وقتی شروع شد، دیگر پایانی نخواهد داشت یعنی کسی جان سالم ازآن به در نخواهد برد و طاغی ویاغی و دشمن ورقیبی باقی نخواهد ماند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دوباره جادوگر ریش قرمز ناپدید شد و فرمانروا(ساحر) حقه باز به فکر فرو رفت و چون شغال نقشه ای زیرکانه کشید. روز بعداو دوباره نزدیکان وکارگزارانش را احضارکرد واینبارموضوع بسیارمهمی را به عرض آنان رساند وگفت:« متأسفانه دشمن ازحمله بزرگ وغافلگیرانه ما با خبرگشته است وتمام راه ها را به روی ما بسته است. ناچاریم زمان جنگ وحمله بزرگ را به تأخیراندازیم ونقشه های خود را عوض کنیم اما دشمن در درون جمع ماست وکس یا کسان خیانتکاری درهمینجا هستند. تا این نابکاران رانیابم، رهسپار جنگ نخواهم شد. به من بگویید با وجود ناباکاران وخیانتکاران در میان خود، چگونه می توانیم بردشمن پیروز شویم! چگونه می توانیم کارعدالت گستری درجهان را به پیش ببریم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بهتی عجیب حاضران را فرا گرفت، گوییکه فرمانروای کوچک پتک بزرگی برسرشان کوبیده باشد. همه ساکت و ناراحت در فکر شدند.ازمیان آنان سردارشجاع و وفاداری قدم پیش نهاد، سربه زیرانداخت و با شرمندگی گفت:« فرمانروای عادل، ما که جیم های پنهان ونادرست خود را به شما گفتیم، چگونه ممکن است که در میان ما نابکاری باقی مانده باشد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرمانروا برآشفت و فریاد زد:« شما باید شرم کنید. شما دروغگویان و حقه بازان و نادرستان &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم حقیقی&lt;/span&gt; خود را از من مخفی کرده اید و به خود زحمت ندادید که به خاطر حق وعدالت وراستی ، ناپاکی های خود را پیدا و برملا کنید. به شما اعتماد کردم و تمامی کارها را به شما سپردم اما هیچ کاری ازپیش نبردید. وامروز دشمن تمام راه ها را به روی ما بسته است. شب و روز من دراندیشه جنگ با دشمن و گسترش عدالت درجهان می گذرد و معلوم نیست که شب وروز شما درپی چه اندیشه هایی می گذرد؟ امروز را به خانه های خود بازگردید و خوب بیاندیشید و برسر عقل بیایید و دست ازآزار و دشمنی با من بردارید. یکبار دیگر شما را دربوته آزمایش می افکنم و به شما فرصت می دهم که &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; نابکار وکثیفی را که در پستوی های درونی و بیرونی خود پنهان کرده اید، پیدا کنید و آن را برملا کنید تا نجات یابید!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سرداران شجاع و کارگزاران وفادار فرمانروا دچار ترس و وحشت غریبی شدند. معنی حرف های فرمانروا را نمی فهمیدند. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ر&lt;/span&gt; یعنی چه و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; لعنتی چیست؟ آیا فرمانروای محبوب عقل خود را از دست نداده است؟ چرا باید پست و مقام خود را ترک گفته و به خانه های خود می رفتند و&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; لعنتی را پیدا می کردند. همه غمگین و ناراحت آن مکان را ترک کردند و سر به بیابان نهادند. در راه ازیکدیگرمی پرسیدند که منظور فرمانروا چیست؟ &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم و ر&lt;/span&gt; که در پستوی درونی و بیرونی است وبوی بد وناپسند می دهد، چیست؟ هیچکس عقلش نمی رسید. با خود فکر می کردند که چرا فرمانروا از ما چیزی می خواهد که عقلمان به آن نمی رسد و چرا نمی گوید &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم و ر&lt;/span&gt; یعنی چه؟ مشکل دراینجا بود که &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم &lt;/span&gt;یک چیزمشخص و معینی نبود. برخی ازآنان&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; جیم&lt;/span&gt; را همان جان خود می دانستند اما چرا فرمانروا ازجان آنان بیمناک است؟ ناگهان یکی ازآنها فریاد زد که شاید منظور فرمانروا از چیز زشتی که درپستوی خانه داریم، &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;رختخواب&lt;/span&gt; باشد که &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جایگاه&lt;/span&gt; استراحت ماست. ناگهان همه فریاد کشیدند:« &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم و ر&lt;/span&gt; همان است! درست است!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پس همه با شتاب به سوی خانه های خود دویدند و درب پستوهای درونی و بیرونی خانه و صندوقخانه ها را گشودند. همه نوع خرت و پرتی که ازآنها خبری نیز نداشتند، در آنجا پیدا می شد. صندوق های قدیمی واجدادی وعتیقه جات وکتب وعلایق وآثاری ازعهد کن درآنجا یافت می شدند(پنهان بودند). قفل صندوق ها را شکستند و هرآنچه درآن یافت می شد، با طیب خاطر در توبره کردند و با صندوق ها به نزد ساحرعدالت گستر آوردند. مجلس بزرگی برپا شد و همه گراگردا سالن حلقه زدند و با کنجکاوی به آنچه که درون صندوق ها بود، نگریستند. درون صندوقها پٌر از چیزهای قدیمی وکهنه وعتیقه وکتب و نوشته هایی متعلق به آبا و اجدادشان بود. برخی ازچیزها عتیقه و با ارزش و برخی دیگر به شدت بٌنجل و بی ارزش بودند. در حیاط قصر آتش بزرگی فراهم کردند و همه صندوقهای قدیمی و ارث ومیراث(آثار کهن) اجدادی و همچنین رختخواب های ناپاک و کهنه را درآتش افکندند وجشن بزرگی برپا کردند. بدینترتیب از ناپاکی های معنوی ومادی خود جدا شدند ونفس راحتی کشیدند. فرمانروا نیزبسیار خوشحال بود که کارگزاران و نزدیکانش چنین قدرشناس وبا وفا هستند. به خود امید داد که دیگر دشمنی ندارد و دیگرکابوسی نخواهد دید ودیگر &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیمی&lt;/span&gt; وجود نخواهد داشت. شب با خیال آسوده به سرای خود رفت و خوابید و عجبا که در خواب آن پیرمرد کوچک اندام و چاق را دید که قاه قاه می خندید. فرمانروا(ساحر) هم شروع به خندیدن کرد وگفت:« من هم مانند تو بسیار خوشحالم و دیگر خیالم راحت است که دشمنی ندارم. امروز تمام صندوقها و هرآنچه در صندوقخانه وپستوهای درون و بیرون بود، همه را درآتش سوزاندیم. تمام شد و دیگر &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; پنهانی باقی نمانده است. رختخواب های پستوها را نیز سوزاندیم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر ریش قرمز دوباره خندید و گفت:« توچقدرساده هستی! یک &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; مانده است وآن &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; آنان است. اگر فردا به صندوقخانه ها سر بزنی همه دوباره لحاف وتشک نو دوخته اند و با &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; خود برآن غنوده اند. باید این &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; را،ازآنها بگیری. وقتی &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; خود به تودهند، برای همیشه پریشان خاطروآشفته وبیمارخواهند گردید وخیال تو برای همیشه ازشر رقابت ودشمنی آنان راحت خواهد شد.» فرمانروا(ساحر) ازاین حیله کثیف برخود لرزید. به جادوگرگفت:«من ازعاقبت این کارعجیب می ترسم. به فرض که چنین کاری نیز کردم و آنان &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; خود به من دادند وصاحب حرمسرایی هم شدم اما بعد چه خواهد شد؟ به آنها وعده جنگ بزرگ وپیروزی بزرگ و فرمانروایی بزرگ وعدالت بزرگ داده ام. اینهمه چه خواهند شد؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جادوگر، ریش قرمز خود را دردست گرفت وسر خود را تکان داد وگفت:« نترس!هیچ نترس! که عاقبت کار نیکوست وفرمانروایی بزرگ ازآن تو خواهد شد. قدم به قدم من تو را به جلو خواهم برد! عجله هم نکن. این بازی را تا به آخر ادامه بده. آنکس که به تو &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; خود را داد تا پای &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ف&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ی&lt;/span&gt; هم خواهد آمد واین شروع را تا الی الابد پایانی نخواهد بود. دست خود را به من بده و بگو؛ تبارک الله ازاین فتنه ها که درسرماست!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرمانروا با خوشحالی دست های خود را به جادوگر داد وباز با نگرانی پرسید:« زمان جنگ کی خواهد بود؟ پیروزی بردشمن چگونه میسر خواهد بود؟» جادوگر ریش قرمز گفت:« جنگ بزرگی درکارنخواهد بود تو را چنین قدرتی نیست که بردشمن پیروز شوی. زیرا جادوگران هندی وجنیان مغربی درخدمت دشمن هستند وسدهای بلندی ساخته اند. تو صبری زیبا درپیش بگیر و درانتظار باش! فرمانروایی بزرگی بدون جنگ به سوی تو خواهد آمد!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;این را گفت و جادوگر ناپدید شد. فرمانروا ازهیجان فریاد بلندی زد و از خواب پرید و شتابان به ایوان خانه رفت ولی درآنجا کسی را ندید.ـ&lt;br /&gt;روز بعد فرمانروا احساس عجیب وغریبی داشت. قدرت بی پایانی یافته بود وهراسی از هیچکس وهیچ چیز نداشت. بازداستان &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; یابی را تکرارنمود اما اینبار به شکلی دیگر. اینبار فرمانروا با آن جماعت ازبهشت موعود وازبرپایی عدالت سخن گفت. فرمانروا فرمود:« می خواهم با یاری شما از این سرزمین کوچک مان بهشت موعودی بسازم که چشم جهانیان را خیره کند وهرآنکس که خواهان بهشت وعدالت باشد، خود به سوی ما آید وبهشت گمشده خود را در نزد ما بیآبد. بدینگونه نام وآوازه بهشت عدالت ما به گوش جهان خواهد رسید.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;حاضران برای اوکف زدند وفریادهای شادی کشیدند. فرمانروا فرمود:« اما بهشت جایی است که درآن گناه نیست وگناه همان کار زشت و&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیمی&lt;/span&gt; است که آدم وحوا انجام دادند وازجنس پست بشر شدند واز بهشت رانده شدند. پس تا زمانیکه من وشما نیز دست ازگناه کردن برنداریم وازاین &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; خود نگذریم، بهشت وعدالتی حاکم نخواهد شد.آیا شما حاضر وآماده هستید که ازگناه بپرهیزید واز&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; خود بگذرید تا بهشت موعود را درهمین سرزمین خود برپاکنیم؟»ـ&lt;br /&gt;آنان چنان سکوت کردند که گویی مرده باشند وجان به جان آفرین تسلیم کرده باشند اما بعد یک به یک قدم به پیش نهادند وگفتند که برای ساختن بهشت موعود واجرای عدالت مشتاق هستند واز&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جانان&lt;/span&gt; خود نیز می گذرند وتا به ابد نیز گناه نخواهند کرد(توبه نصوح) تا بهشتی عادلانه دراین مکان ساخته شود.ـ&lt;br /&gt;اما داستان جیم یابی وپاک شدن از گناهان خویش پایانی نداشت واندک اندک معنای پستوی درونی و بیرونی برآن جماعت آشکار می شد. بعد، از&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; بزرگ وناپاک نوبت ترک کردن وگذشتن از &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ب&lt;/span&gt; کوچک یعنی بچه وبقچه بود و بعد &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;پ&lt;/span&gt;- یعنی پدرومادروخواهرو برادر بود. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خ&lt;/span&gt;- خانه وکاشانه و زندگی بود. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ح&lt;/span&gt;- حرف شنوی، و&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ف&lt;/span&gt;- فرمانبرداری ونفی فردیت، و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ت&lt;/span&gt;- تسلیم بودن وتواضع داشتن، &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ن،&lt;/span&gt; نافرمانی نکردن و خودخواه نبودن، و&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ش&lt;/span&gt;- شکوه نکردن، و&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;س&lt;/span&gt;- سؤال نکردن (سمعاٌ وطاعت) بود. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چ&lt;/span&gt;- چشم بستن وگوش بازکردن، &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ک&lt;/span&gt;-کارکردن وتلاش بی پایان بود. &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ع&lt;/span&gt;-عشق به فرمانروا، و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ن&lt;/span&gt;- نفرت ازغیرخودی بود.&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; ر&lt;/span&gt;- راز داری و رستگاری وهمینطورتا الی ابد پاک شدن از هرآن گناه کوچک یا بزرگی(از&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;الف&lt;/span&gt; تا &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;جیم&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ف&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ی&lt;/span&gt;) بود که بهشت را آلوده کند. ازآنجاییکه این گناهان با ذات آدمی سرشته شده اند، جنگ بزرگی باگناهان خویش و جهنمی سوزان وبی پایانی برپاشد تا بهشت کوچک عدالتی پا گیرد. و داستان جیم یابی نیز وقتی شروع شد دیگرپایانی تا.... الی الابد نیافت.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرمانروای خوشبخت وپیروز دیگرهیچگاه کابوسی ندید و دولتش امن وامان ازشرهررقیب وطاغی ویاغی شد. درآن بهشت بدون گناه، الفبای نوینی شکل گرفته بود که درآن &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آزادی&lt;/span&gt; و&lt;span style="color:#006600;"&gt;آبادی&lt;/span&gt;،&lt;span style="color:#993300;"&gt;اعت&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;ماد وعشق وامید، &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;محبت ودوستی،&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;نیکی وعدالت،&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#333399;"&gt;مادروپدر وهمسر وفرزند وخانه وکاشانه ووطن،&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;زندگی وشادی وخوشبختی وسعادت،&lt;/span&gt; وخلاصه &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بود ونبود&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وحیات وممات،&lt;/span&gt; همان فرمانروای عدالت گستربود که کسی ازاسرار او خبر نداشت.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عجبا که هیچکس ازاقصا نقاط عالم به طلب این بهشت عدالت روی نیآورد وعجب ترآنکه آن فرمانروا نیز خود دل درگرو این بهشت نداشت ودرانتظار بود وچشم به جانب افقی دور دوخته بود&lt;/strong&gt;.ـ&lt;br /&gt;نوشته شده درسال 2006 وتصحیحات وانتشاردرسال 2011&lt;br /&gt;درجواب به سؤالاتی درباره چرایی وچگونگی کارها به ویژه قصه هایم، ازملک الشعرای بهار مددی می گیرم. قصه های من رویارویی و قرار گرفتن دربرابرسنگ های قدرت و مکانیزم های نادرست و پیچیده آنان است که این مکانیزم ها، رنج هایی ناعادلانه و بیرحمانه وپوچ را بر روح و روان انسان می نهند. به امید آنکه سرانجام پایان یابند.ـ&lt;br /&gt;***&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چشمه و سنگ&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;جدا شد يكي چشمه از كوهسار\ به ره گشت ناگه به سنگي دچار \به نرمي چنين گفت با سنگ سخت \كرم كرده راهي ده اي نيكبخت \گران سنگ تيره دل سخت سر \زدش سيلي و گفت : دور اي پسر ! \نجنبيدم از سيل زورآزماي \كه اي تو كه پيش تو جنبم ز جاي ! \نشد چشمه از پاسخ سنگ ، سرد \به كندن در استاد و ابرام كرد \بسي كند و كاويد و كوشش نمود \ز آن سنگ خارا رهي بر گشود \ز كوشش به هر چيز خواهي رسيد \به هر چيز خواهي كماهي رسيد \برو كارگر باش و اميدوار \كه از ياس جز مرگ نايد به بار \گرت پايداري است در كارها \شود سهل پيش تو دشوارها!ـ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-6151217102356820864?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/6151217102356820864/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=6151217102356820864' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/6151217102356820864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/6151217102356820864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/10/2.html' title='جیم یابی 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-4898765256564825917</id><published>2011-09-26T12:02:00.000-07:00</published><updated>2011-09-26T12:35:21.183-07:00</updated><title type='text'>جیم یابی 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;قصه "جـیم" یابی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330000;"&gt;&lt;br /&gt;مرد کوچکی به نزد جادوگر بزرگی رفت واز جادوگر خواست تا کاری کند که او یک فرمانروا شود. جادوگر پذیرفت اما شرط وشروطی نیز نهاد. مرد همه را پذیرفت. آنگاه جادوگر یک مناره مسجد ویک ناقوس کلیسا ویک شیر ویک سگ ویک شغال ومشتی بلبل آواز خوان ویک دامن چمن سبز وپرگل،همه را درحلقوم او کرد وآن مرد کوچک، ساحری بزرگ وسخنوری توانا گشت. ساحر بزرگ به راه افتاد و رفت تا قلمرو فرمانروایی خود را به پا کند. چون آن ساحر سخن گفت:« گل دسته های مسجد دراواذان گفتند وناقوس ها به نوا درآمدند وبلبل ها نغمه خواندند وچمن های سبز فرش گستردند و شیران بیشه دراوغریدند.» هرآنکه سخنش شنید، مفتون ومجذوبش شد و کار و زندگی خود رها نمود و به دنبالش روان شد و آنان کاروانی از مقدسین شدند.ـ&lt;br /&gt;آن ساحر بشارت ازعدالت و بهشت در روی زمین به مردم داد. سخنانش پادشاه را خوش نیآمد و دشمنش شد واو و مریدانش را ازشهر بیرون کردند اما پادشاه ترسید او را بکشد زیرا ساحر مثل شیرمی غرید و مثل سگ حمله می کرد و مثل شغال زیرک بود. پادشاه تسلطی براو نیافت.ـ&lt;br /&gt;آن ساحر با مریدان خود به بیابانی رفت و درآنجا قلمرو سحرآمیز فرمانروایی خود را بر پا نمود وقلعه هاو باروهای محکم خود را ساخت. آن قلمرو جادویی، سبز چون بیشه شیران بود. درآنجا بلبل ها می خواندند و گلدسته ها اذان می گفتند و ناقوس های کلیسا می نواختند، رفتارهای آدمیان درآنجا نیک بود و عشق درآنجا غوغا می کرد وسعادت درآنجا فراوان و زندگی کردن زیبا بود. بدینگونه بود که ساحر بزرگ فرمانروایی کوچکی گشت.ـ&lt;br /&gt;چون فرمانروای کوچک به سرزمین آباد وخرم ومریدان عاشق وشجاع خود نظرافکند، خود را شایسته فرمانروای بر تمام جهان می دانست. روز وشب فرمانروای کوچک در این فکر و اندیشه می گذشت که قلمروی فرمانروایی خود را چنان وسعت بخشد که خورشید در مرزهای شرقی آن طلوع و در مرزهای غربی آن غروب کند. اما چگونه؟ زیرا کشورش کوچک وجمعیتش کم وسپاهیانش اندک بودند ونمی توانست کشورگشایی کند. او را کارگزارن لایق وکاردان و سرداران شجاع درخدمت بودند ومریدان زحمتکشی داشت که روز وشب کار می کردند و هیچ خستگی نمی شناختند وسعادت های آن سرزمین حاصل زحمات آنان بود اما ساحر بزرگ، فقط خود را می دید. پس فرمان داد تا برج بلندی ساختند وپرچمی برفراز آن افراشتند و نام او را برآن نوشتند. همچنین او جوانان برومند ودلیری را به سرزمین های دور و نزدیک فرستاد تا آوازه عدالت گستری او و آبادی سرزمینش را به گوش خلقان برسانند.ـ&lt;br /&gt;روز به روز نامش بلندآوازه تر و سرزمنیش آبادتر و فتوحاتش بیشتر می شد. جماعت بسیاری ازگوشه وکنارعالم به گردش جمع شدند تا درکارعدالت گستری جهان یاریش دهند. اما دشمنانش نیز بیشترمی شدند. فرمانروای کوچک ازآوازه بلند و نیک نام خود بسیار مغرور بود اما آن را برای خود کافی نمی دانست وهرسعادتی جز فرمانروایی برتمام عالم (عدالت گستری جهانی) برایش کم بود. دراین راه بسیار جنگید اما راهی به سوی این سعادت بزرگ نیافت زیرا لشکریانش اندک ودشمنانش بزرگ وپرقدرت بودند واو در مقابله با آنان کار چندانی از پیش نبرد ودرهمان قلمرو کوچک خود باقی ماند.ـ&lt;br /&gt;اندک اندک، کسانی که ازگوشه وکنارعالم آمده وبه گردش جمع شده و مجذوبش شده بودند، دل امید ازاو برکندند و از اطرافش پراکنده شدند وبه سوی کارو زندگی خود رفتند و به شهرو دیارهای خود بازگشتند. اما فرمانروای کوچک همچنان روز وشب به فرمانروایی برسراسرعالم و به جنگ های بزرگ می اندیشید، اما جنگ بزرگی نیز او را میسر وممکن نبود زیرا قدرتی نداشت تا درجنگی پیروز شود.ـ&lt;br /&gt;پس اندک اندک داعیه های خردمندانه وکارعدالت گستری درجهان را به کناری نهاد و راه و روشی زیرکانه وفریبکارانه درپیش گرفت. پس به قدرت نمایی وبزرگ نمایی چون شیری پوشالی پرداخت تا دشمنان خود را فریب دهد وآوازه از دست رفته خود و سرزمین خود را دوباره بازیابد. وچون به این راه و روش روی نمود، در آن مهارت و تردستی فراوان یافت و این ترفندها چند صباحی گره ازکارش گشودند و توانست دوست و دشمن را فریب دهد اما ازعاقبت کارخود نیز چون شغالان، نگران وبیمناک بود زیرا درکار نیرنگ بازی و فریب دادن، هیچ حقیقتی(عدالت گستری درجهان) نهفته نیست.ـ&lt;br /&gt;به تدریج، نگرانی و هراس چنان فکرو روح فرمانروای کوچک را احاطه کرد که بیمارگشت وهیچ صدای سحرآمیزی از گلویش بیرون نمی آمد ونمی توانست اطرافیان خود را چون گذشته ها مجذوب خود کند. چون قدرتش(ساحری) ناپدید گشت،نزدیکان وسردارانش دیگرفرقی بین او وخود نمی دیدند و دچارتردید های فراوانی نسبت به او شدند. فرمانروای کوچک نیز دیگراعتمادی به آنها نداشت. شب ها آرامش نداشت و به گفتار و رفتار و کردار نزدیکان خود فکر می کرد و نکات خصمانه ای در رفتار یا گفتارهای آنها کشف می کرد و کینه آنان را به دل می گرفت. شب ها کابوس های وحشتاک می دید و دلش می خواست که صبحدم همه کسانی را که باعث نگرانی اش هستند به دم تیغ بسپارد یا آنان را از مقام هایشان برکنار کند یا به بهانه ای آنها را به سرزمین های دور بفرستد اما نمی توانست چنین حیله هایی را به کار گیرد زیرا آنها هشیار و درانتظار سرانجام کار(عدالت گستری) بودند. تا اینکه او شبی از شب ها کابوس وحشتناکی دید. درخواب دید:« درپشت هرستون قصرش شبحی پنهان شده است و دردست هر شبح خنجری است.» هراسناک از خواب پرید و چنان خشمگین شده بود که تصمیم گرفت از فردا، کلیه نزدیکان و کارگزاران وسرداران خود را از قصر خود دورکند و به دنبال یافتن نخود سیاه بفرستد و به جای آنان افراد جوان وخام و بی تجربه اما بدون خطری را برگزیند. ناآرام از تصمیم خود شروع به قدم زدن کرد که ناگهان مرد کوچک اندام و چاقی را با ریش قرمز و لباسی عجیب وغریبی نشسته برایوان قصر دید. فرمانروا با خود فکرکرد:« حتما این فرد قصد شرورانه و بدی نسبت به جان من دارد.» پس شروع به فریاد کردن و صدا زدن نگهبانان کرد اما صدایش در گلو گره خورد و بیرون نیآمد. فرمانروا هرچه تلاش کرد فریاد بزند و کمک بخواهد، نتوانست. در این هنگام مرد ریش قرمز شروع به خندیدن کرد. فرمانروا تردیدی نکرد که او دشمن اوست و برای نابودکردنش آمده است. مرد کوچک و مسخره بعد ازآنکه خوب خندید از ایوان برخاست و به سوی فرمانروا آمد و با مهربانی در صورت او نگریست. فرمانروا از شدت خشم نمی توانست نفس بکشد. از جسارت آن مرد خونش به جوش آمده بود اما قادر نبود علیه او کاری بکند. مرد ریش قرمز، رو به فرمانروا کرد و گفت:« تو چگونه خواهان فرمانروایی برجهان هستی که چنین از مرگ می ترسی؟ من که نه شمشیری در دست دارم و نه خنجری! چگونه است که تو ازمن می ترسی؟» در این هنگام فرمانروا جرأت کرد و نفس حبس شده اش را از درون سینه بیرون داد و برهراس خود مسلط شد وگفت:« چه کسی گفته است که من از تو یا از مرگ می ترسم؟» ریش قرمزگفت:« نه فقط در این لحظه بلکه مدتهاست که تو روز و شب در ترس و هراس به سر می بری. چرا از من پنهان می کنی؟ من می دانم که تو کابوس وحشتناکی دیده ای و از خواب بیدار شده ای و من می دانم که قصد داری از فردا به بهانه های گوناگون رقبایت را از میدان به در کنی، زیرا آنان را دشمن خود می دانی ومی دانم که از قدرتت استفاده ای نادرست نموده ای، به همین دلیل امشب چنین به تو نزدیک وبرتوآشکار شده ام.» فرمانروا ازصراحت گفته های آن مرد چنان حیرت کرد که برخود لرزید. پرسید:« تو چه کسی هستی؟ نام تو چیست و چگونه از خواب های من خبر داری؟» ریش قرمزگفت:« من جادوگری هستم که از تو ساحری بزرگ ساختم. من و تو همیشه با هم هستیم. تو آشکاری و من پنهان. تو زیبا هستی و من زشت اما ما یکی هستیم.» فرمانروا، جادوگر بزرگ را به خاطرآورد وگفت:« اگر تو خود من هستی واگر تو از همه چیزمن خبر داری، بگو که چگونه می توانم ازهراس های خود نجات یابم؟ می ترسم فریبکاری هایم برملا شوند! دیگرکسی مجذوب من نمی شود و مرا برآنان تسلطی نیست.» ریش قرمزبه سادگی خندیدوگفت:« نگران مباش! زیرکی و فریبکاری وساحری لازمه فرمانروایی است. اما حل مشکل تو بسیارآسان است. من به توسحری نو می آموزم.» فرمانروا نفس راحتی کشید و از جادوگر خواست تا آن سحر را به او بگوید. جادوگربه سادگی گفت:« تو باید از مریدان خود «جیم» آنها را بگیری. جیم چیزی است که زشت و ناپسند وخطرناک است. با جدا شدن آنها از جیم شان دیگر خطری برای تو نخواهند داشت.» فرمانروا بدون آنکه فکر کند، با حیرت پرسید:«آیا چنین راحت می توان از شر رقبا ودشمنان خود خلاص شد؟» ریش قرمزگفت:«آری! اما چندان هم راحت نیست. بدانکه وقتی آن را شروع کنی دیگر پایانی نخواهد داشت!» این را گفت و بعد ناگهان ناپدید شد. پس از رفتن جادوگر فرمانروا نفس راحتی کشید و به رختخواب رفت و خوش خوابید. صبح روز بعد با احساس پیروزی وشعف از خواب بیدار شد. جادوگر وگفتگوی با او را به خاطرآورد اما هرچه فکرکرد که جیم چه بود، آن را از خاطر برده بود. حتی اطمینان نداشت که آیا جادوگر آن را به اوگفته بوده است یانه؟ فرمانروا به این موضوع چندان اهمیتی نداد وتصمیم گرفت که همانروز از نزدیکانش بخواهد که جیم های پنهانی وزشت و نا پسند وخطرناک خود را به او بدهند.ـ&lt;br /&gt;به فرمان فرمانروا در سالن قصر جشن بزرگی برپا شد و سران وسرداران و مریدان وخاصان نزدیک، همگی به جشن دعوت شدند. آنگاه فرمانروا از وجود عدالت وثروت وآبادی ونعمات فراوان وعشق وزیبایی در سرزمینش سخن ها گفت وسپس ازبدطینتی دشمنان شکایت ها کرد. آن جمع حاضر با فریادهای بلند وپرشورخود گفته های او را تصدیق کرده و از فرمانروای کوچک خود پشتیبانی کردند. فرمانروا گفت:« دشمنان من همه آشکار نیستند. برخی ازآنها در لباس دوست هستند.آنها حسود به قدرت و محبوبیت من هستند. این دشمنان در قلب خود برمن حسادت می ورزند به همین دلیل یافتن این دشمنان سخت تراز خصم است. آیا در میان شما کسی هست که حسرت بر مقام و جایگاه وبزرگی ومحبوبیت من نداشته باشد؟ آیا درمیان شما کسی هست که دلش نخواهد به جای من و درجایگاه من باشد؟» همه سر به زیر انداختند. زیرا دلشان می خواست که درجایگاه او و مثل او باشند وبتوانند با قدرت کلام خود همه را مجذوب خود کنند و به اوحسادت می ورزیدند اما کسی با او دشمنی نداشت. فرمانروا رو به آنها کرد وگفت:« می بینید! حق با من است وشما سر به زیر انداخته و شرمنده هستید. چرا به گناه خود اعتراف نمی کنید؟» یکی از سرداران قدم به جلو نهاد. در برابر فرمانروا زانو زد و گفت:« فرمانروای عادل ومحبوب، حق با توست. ما همه گناهکاریم چون به مقام و محبوبیت وتوانایی های تو حسرت می خوریم اما هیچگاه به تو خیانت نکرده ایم با این حال ما برای مجازات شدن، آماده ایم.» فرمانروای کوچک گفت:« همه کسانی که مرا ترک کردند و رفتند و کارعدالت گستری درجهان را رها کردند، خیانتکارانی پست بودند اما من هیچیک را مجازات نکردم و شما را نیز مجازات نمی کنم اما برای پاک شدن از گناه خود باید جیم های زشت و ناپسند وخطرناک خود را به من بدهید. اما من از جیم شما خبر ندارم. خودتان باید تلاش کنید و جیم خود را یافته و به من بدهید تا بین من وشما اعتماد برقرارشود و دولت وسرزمین ما بقا وثباتی محکم یابد.» آن بزرگان حیرت زده به یکدیگر نگاه کردند وسر خود را به علامت تعجب تکان دادند. آیا فرمانروا عقل خود از دست داده است؟ چرا چنین سخن می گوید! جیم دیگر چیست؟!... نفهمیدند و سکوت کردند. تا از میان آنان پیرترینشان قدم به پیش نهاد و دربرابر فرمانروا زانو زد وگفت:« فرمانروای عدالت گسترو محبوب وتوانای ما، از سعادت هایی که به ما بخشیده ای، سپاسگزاریم. ما را ببخش وازگناهان ما درگذر! فرمان تو اطاعت خواهد شد و ما به دنبال یافتن جیم خود خواهیم رفت وپس از یافتن آن را تسلیم شما خواهیم نمود.» فرمانروا از این پاسخ خوشحال شد وبرای ترساندن آنان گفت:« و بدانید که هرکس جیم خود را نیابد و زشتی وپلیدی و دشمنی خود را آشکار نکند، جایگاه ومنزلت خاصان را درنزد ما نخواهد داشت وجای او در میان غلامان مطبخی خواهد بود.» کارگزاران وسران بلند مقام وسرداران شجاع ازترس برخود لرزیدند و به دنبال یافتن جیم خود روانه دشت وبیابان شدند تا خوب فکرکنند. تمام آن روز را به دنبال یافتن جیم خود گشتند. پیدا کردن جیم راحت نبود. برخی هرچه فکرکردند، عقلشان به جیم نرسید که چه چیزی می تواند باشد. اما روز بعد همگی در محضر فرمانروا حاضر شدند. فرمانروا از آنان پرسید که آیا جیم خود را یافته اید؟ یکی از سرداران شجاع وتیزهوش و وفادار فرمانروا قدم به پیش نهاد و با خوشحالی گفت که جیم خود را یافته است وآن جرأت اوست. او به دلیل داشتن جرأت و شجاعت و دلیری می توانست رقیب فرمانروا باشد اما به این خطر توجهی نکرده بود. حال بسیارشرمنده و پشیمان است وآماده است که جرأت خود را تسلیم فرمانروا کند. پس ازآن شمشیر از نیام برکشید وآن را در پای فرمانروا نهاد. نفس حضار درسینه حبس شده بود و فرمانروا نیز انتظار چنین پیروزی سهلی را بر رقیب خود نداشت، پس لبخند زیرکانه ای برلب آورد و او را بخشید و شمشیر را به او داد وگفت؛« تو خدمتگزار صادقی هستی. من تو را در خدمت خود نگه می دارم و به تو مقام بالاتری نیزمی دهم و به تو فرصت می هم تا درجنگ بزرگی که در پیش رو داریم شرکت کرده و شکست های گذشته را جبران کرده ودشمنان ما را از بیخ و بن براندازی.» حاضران درمجلس فریادهای شادی سردادند وآن سردار بزرگ از بخشش فرمانروا خوشحال شد وسوگند خورد که با شمشیر خود ریشه دشمنان را از بیخ و بن برکند. پس از او نفر بعدی قدم به پیش نهاد و در برابر فرمانروا زانو زد و بنای گریه را نهاد و از فرمانروا طلب بخشش کرد وگفت؛« جیم خود را یافته است وآن جان اوست که نمی خواسته است آن را در راه فرمانروا فدا کند. حال بسیارپشیمان و شرمنده است و طلب عفو دارد ومایل است تا در جنگی که در پیش روست، صد بارجان خود را به خطراندازد و ریشه دشمنان را از بیخ و بن براندازد.» فرمانروا خیلی خوشحال شد واو را هم بخشید وجایگاه و منزلت سرداری وفرماندهی سپاه خود را به او عطا کرد.ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...ـ&lt;br /&gt;26 سپتامبر2011 برابر با 4 مهرماه 1390&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-4898765256564825917?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/4898765256564825917/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=4898765256564825917' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/4898765256564825917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/4898765256564825917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/09/1.html' title='جیم یابی 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-5439731295434875802</id><published>2011-07-17T06:43:00.000-07:00</published><updated>2012-01-19T13:39:20.191-08:00</updated><title type='text'>غبارکهکشانی 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;غبارکهکشانی! (1)ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دانشمندان معتقدند که انسان ازغبارکهکشانهاست وافسانه ای ازاین غبارها...ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه گفت: « خدایا ازستودن تو خسته شده ام. تا به کی درمداری که تو تعیین کرده ای، به طاعتت پردازم ومرا ازخود نورواختیاری نباشد؟ می خواهم ازاطاعتت خارج شوم. می خواهم مثل انسان آزاد باشم.»ـ&lt;br /&gt;وخورشیدی ازمنظومه های آسمانی چنین گفت:« خدایا! می خواهم با منظومه خود ازآسمان به زمین بروم. می خواهم یار و یاوری برای زمینیان باشم! می خواهم نور وخردی نو برآنان باشم!» ـ&lt;br /&gt;خداوند به آن فرشتگان گفت:« به زمین بروید برای یک روز! در روزی به درازای یک قرن. در این روز شما را طلوع تولد و ظهرظهور وافول وغروب خواهد بود. شما را کسوف و خسوف و تاریکی خواهد بود! آنگاه بازگشت شما دوباره به سوی ما خواهد بود!»ـ&lt;br /&gt;ستاره گریست وگفت:« خدای مهربان! غباری در کهکشان های تو هستم وتو را دوست دارم اما بدون برادرانم هرگز نزیسته ام. مرا در تاریکی و تنهایی مگذار و مرا با آنان دراین سفر همراه کن.» ـ&lt;br /&gt;خداوند ستاره را محبت نمود و گفت:« با آنان به زمین برو! هرگز از کوچکی خود مترس! زیرا قلب پرعشق تو از قلب های پر قدرت آنان قوی تر خواهد بود. بدان سبب که مرا ترک نکرده ای، ترا ترک نخواهم کرد.»ـ&lt;br /&gt;ماه و خورشید و ستاره ازآسمان فرود آمدند و درسه گوشه سرزمینی بزرگ، پراکنده و بی خبراز خود واز یکدیگر، تولد یافتند.ـ&lt;br /&gt;طلوع تولد \ـ&lt;br /&gt;خورشید و ماه درگهواره بودند که زبان آدمیان آموختند، شگفتی طلوع تولد خود ازگهواره بنمودند. چندانکه آدمیان گفتند:« اینان خورشید و ماه هستند!»ـ&lt;br /&gt;وستاره چون غباری آسمانی بود، درمیان گرد وغبارهای زمینی گم شد.ـ&lt;br /&gt;تولد عشق وآیین!\ـ&lt;br /&gt;آنگاه که خورشید، درمیان زمینیان درخشش آغاز کرد، گرمای محبت خود برسرآنان افکند. مزارع و سفره های آنان را برکت داد وبه نام خدای آسمانها با خلق گفت:« آمده ام تا شما را به آیینی پاک و به عشقی بزرگ بشارت و برکت دهم. آمده ام تا شمارا با راه و رسم فدا کردن، ازقید وبندهای بنده سازآزاد کنم.»ـ&lt;br /&gt;خورشید، منظومه زمینی خود را ساخت و درخت آیینی نو به بارآورد وآن قوم زمینی را شجره خورشید نامید. آن درخت میوه های فراوان داد و رشد ودرخشش چشمان را خیره کرد. آن جمع را آیین محبت وعدالت، و راه و رسم تلاش وفداکاری بود.ـ&lt;br /&gt;ماه نیز در زمین خوش درخشید. سرودهایش آسمانی بودند و مهتاب کلامش، درختان را سبز می کرد، شکوفه ها را به بار می نشاند وبهاران را رویان و بی خزان می نمود. تیزی کلامش قیامت به پا می کرد و شورکلامش خون غیرت و عزت بود.ـ&lt;br /&gt;وستاره دلش بی قرار وروحش درجستجوبود تا تابش نور برادران را دید وآوای بلندشان را شنید. پس عاشقانه به سویشان شتافت و تنهایی زمینی خود را درجمع کهکشانی که آفریده بودند، از خاطر برد.ـ&lt;br /&gt;برادران از فراز قله های عشق وآیین به سوی قله های قدرت و فرمانروایی قدم برمی داشتند وکهکشانی پراز ستاره های پر راز و رمز زمینی ساخته بودند. جنگ های مقدس آنان ربع قرن ازعمرزمینی آنان را پرکرد. آوازه شان چنان بلند بود که خلق جان ومال وفرزند خود ازآن کهکشان دریغ نمی داشت.ـ&lt;br /&gt;ظهرظهور!\ـ&lt;br /&gt;چون ظهرظهورآن خورشید درتابستانی داغ دراوج جلال وقدرت فرا رسید، درفراز بالاترین قله پیروزی بود که به ناگاه سنگی سیاه درکهکشان راه را برخورشید بست و کسوف عظیمی پدیدارشد. جهان بیکباره سیاه گشت و طوفانی سهمگین برخاست، وآدمیان(از زن و مرد) درآن هنگامه نبرد چون خوشه های به (دست) داس شریران درو شدند. خون سرخ آن ستارگان دشت ها را پرکرد و رودها از جنازه ها پرگشتند. شریران خورشیدیان را قله به قله عقب راندند تا به درون دشتی سوزان و بی آب وعلف که قربانگاهی دیرینه بود. سختی آن نبرد پشت آن دلاوران را شکست و سوگی عظیم بود.ـ&lt;br /&gt;آغازی دیگر!\ـ&lt;br /&gt;چون خورشید ازفراز دشت پرخون برآن هنگامه قیامت نگریست. دانست که او را برمرگ تسلطی نیست وآنگاه که آید، با خود خواهد برد،هر آنچه را که به آسمان نزدیک باشد. و داس مرگ را رحمی نخواهد بود. خورشید را ازآن شکست،خشم آمد و روی ازآسمان برگرفت، گوییکه درآنجا کس نباشد!ـ&lt;br /&gt;وماه تماشای دشت پرخون را تاب نیآورد و صورت خود در پشت ابرهای عزا وسکوت پنهان کرد و روی از تابیدن برگرفت و گریست و اشک مهتاب از چشمانش سرازیرشدند!ـ&lt;br /&gt;ستاره مشتی خاک از زمین قربانگاه درمشت خود گرفت و رو به سوی آسمان پاشید و پرسید:« ای خدا، چرا چنین قربانی گرفتی؟! چرا شکستی چنین تلخ ؟ چرا جنگی چنین خونین؟ دردی چنین عظیم برای کدامین زایمان بود؟»ـ&lt;br /&gt;هیچ خدایی پاسخش نداد اما ندایی نزدیک آهسته گفتش:« غمگین مباش!مرا ترک نکردی، ترا ترک نخواهم کرد.»ـ&lt;br /&gt;ستاره سکوت کرد. سوگ وسکوتی عظیم پس ازشکستی سخت برهمه کس وبرهمه جا سایه های پرهراس خود را افکنده بود.ـ&lt;br /&gt;افول خورشید\ـ&lt;br /&gt;چون آن کسوف وخشم آسمان گذشت. خورشید دوباره مهربان و پرقدرت تابید، چندان که شکستگان ازفروغش نورامید یافتند وسودای کلامش قلب مجروحان را مرحم نهاد. اندک اندک تلخی های آن شکست سخت گذشتند. ماه نیزازپس ابرهای تیره غم برون آمد وغزلخوان شد وتابید وقوم نیز برجد وجهدی نو برخاستن.ـ&lt;br /&gt;اما پله پله پاییزاز راه می رسید و خورشید دریافت که هر خورشیدی می میرد ونوروگرمایش رو به افول می نهد و تنها خداست که نمی میرد و مقدسین جاودان می مانند و تقدس مرحمی آسمانی بر زخم های خونین زمینی است.&lt;br /&gt;خورشیدی خدا و قومی برگزیده می شوند!\ـ&lt;br /&gt;آنگاه که خورشید دریافت ، طلوعش را غروب است، جایگاهی جست که درآن غروبی نباشد و تا ابد بتابد، پس پنداری دیگر نمود و قوم خود را بانگ داد و گفت:« ای قوم! آیا مرده ازشکست ها نبودید که شما را باز زنده کردم؟ آیا غمگین نبودید، شما را شاد کردم؟ آیا نادان نبودید، شما را دانا و بینا نمودم! آیا شکسته نبودید، شما را برپا کردم؟ آیا غبار ناچیزی نبودید، شما را ستارگان کهکشان نمودم؟ بدانید که شما را سقف ادراک تا من ومرا سقف ادراک تا خدا است.اینک نیک اندیشه کنید ومرا بگویید که شما را قبله کدام است و خدا کیست؟ آیا هنوزهم خدای ناپیدا را می پرستید؛ حال آنکه خورشید برشما پیداست؟ آیا نمی خواهید قوم برگزیده من باشید؟»ـ&lt;br /&gt;قوم را آن کلام شگفت خورشید به شوق آورد، پاسخش گفتند:« ما را امر فرما، با جان و دل آماده ایم تا قوم برگزیده ات گردیم!»ـ&lt;br /&gt;آنگاه خورشید گفت:« پس تکبر نورزید و برمن حسادت مبرید! شما را محبت خواهم کرد و به شکرانه این نعمت ما دراین مکان معبدی ساخته و دراین صحرای سوزان، باغ مینو پدیدار خواهیم نمود وآنگاه که اقتدارخود بازیافتیم، آتش قیامت برجان ستمگران خواهیم ریخت تا گواه آیین نو برعالیمان باشیم!»ـ&lt;br /&gt;جان آن قوم ازبشارت های خورشید به شوق آمد اما کسانی که او وآیینش را باور نکردند، رهایش کرده و به سوی خدا و باورهای خود رفتند.ـ&lt;br /&gt;آن قوم برگزیده به کاری عظیم برخاستند و در میانه صحرای سوزان معبدی عظیم بنا کردند ودرآن کویرسوزان، قنات های آب روان کردند درختان سبزکاشتند وخود، به صبرو طاعت وجد وجهدی بزرگ پرداختند تا گواه برعالمیان باشند وزمانی درازگذشت.&lt;br /&gt;آفرینش و تغییر\ـ&lt;br /&gt;چون باز از پاییزگذشتند و به سوی زمستان روان شدند، خورشید دراندیشه افروختن آتشی عظیم برآمد تا قوم آن سرمای سخت زمانی را تاب آورد.ـ&lt;br /&gt;پس آنان را ندا داد و گفت:« ای قوم برگزیده! سرمایی سخت درپیش است باید که آتشی عظیم بسازیم وچنان مشعلی بیافروزیم که تا به ابد بتابد وخاموشی نیابد و مرگ را برآن اثری نباشد.»ـ&lt;br /&gt;آن قوم گفتندش:« باید! باید آتشی به پا کنیم!»ـ&lt;br /&gt;خورشید بازگفتشان:« آتشی ازشعله جانهایتان باید برافروزید. چون قفنوس درآن سوخته واز خاکسترخود برآمده، رشد یافته وانسانی دیگرخواهید شد![ آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست\ عالمی دیگر بباید ساخت وزنوآدمی!»ـ&lt;br /&gt;قوم درپاسخش گفتند:« به جان آماده ایم!»ـ&lt;br /&gt;خورشید با خرسندی گفت:« شما را به آیینی نو رهنمون می گردم. این آیین ما را قدرتی خواهد بخشید که جمله آفرینش را تغییر خواهیم داد وازهربنیان سست وازهرسست بنیانی، بنای محکمی خواهیم ساخت، چنانکه مرگ وشکست را برقوم ما تسلطی نباشد!؟»ـ&lt;br /&gt;قوم به شجاعت پاسخش دادند:« ای خداوند، ما را راه وآیین نو بنما! ما را رشد و بنیانی محکم ازجانب خود ببخش و ما راجاودانگی عطا فرما!»ـ&lt;br /&gt;آرمان و معبود آرمانی\ـ&lt;br /&gt;شوق رشد وجاودانگی زمینی وآسمانی، درجان قوم چنان شررسوزانی افکند که پروانه صفت، سرازپا نشناخته و بی پروا به سوی آتش شتافتند تا بسوزند و به عالم جان راه یابند.ـ&lt;br /&gt;خورشید چنین گفت:« اینک آمده ام تا قفل ها را بگشایم و قل وزنجیرهاتان بردارم. سدها را بشکنم و دیوارها را فرو ریزم. رازها بگشایم و صدها گره از درون و برون شما بگشایم. شما را بیآموزم آنگونه که خدا آدم ابولبشررا بیآموخت وشما را جاودانگی بخشم، آنگونه که خدا مقربین خود را جاودانگی بخشد. پس امرجهان به من واگذارید وشما امر من برجای آورید!»ـ&lt;br /&gt;آن قوم خرم دین، بی هراس پاسخش دادند:« ما را استوارخواهی یافت وما دست ازطلب برنداریم. پس با ما از راز بگو و آنچه را که بر آن دانا گشته ای؟»ـ&lt;br /&gt;خورشید گفت:« گاه آزمایشی سنگین است وباید قربانی کنید! وشما قربانی کنید آنگونه که برای خدایان قربانی می کنند تا محرم برشنیدن رازگردید!»ـ&lt;br /&gt;قوم را هراسی سخت از قربانی کردن، برجان مستولی شد اما پروایی نکرده و پرسیدند:« چه قربانی کنیم؟ ما را هیچ باقی نمانده است؛ آنچه ما را بود، جملگی به دست شریران به غارت رفته است!»ـ&lt;br /&gt;خورشید گفت:« اینک قلب های خود را قربانی کنید وآنچه را که درسینه خود به آن محبت دارید. تنها مرا محبت کنید تا شما را ازعالم حیوانی به عالم جان رهنمون گردم و شما را رشد دهم. این است راز وپس ازدانا شدن به راز، هیهات که بدعهدی کنید. شما را هشیار وآگاه نمودم. وفاداران آیین را بهشت وجفاکاران ما را جهنم خواهد بود! لیک مترسید وقدم در راه نو نهید و خبرکنید مرا ازآن عالم حیوانی که درخویش خواهید یافت.»ـ&lt;br /&gt;چون اینگونه سخن گفت، قوم زبانش ندانستند و چنان حیرت کردند که درحیرتی سخت بماندند و چنان ترسیدند که چشمانشان درکاسه های سر چرخید و خیره.... باقی ماند!ـ&lt;br /&gt;چون ماه، خورشید را براین طلب ها یافت، به هوشمندی گفتش:« ای برادر! این آیین، خدا را در تو و درقوم ما خواهد کشت! ازاین آیین شعله های دشمنی برخواهد خاست. و خشم خدای آسمان را برخواهد انگیخت ومبادا که از درون خود هلاک گردیم!.» ـ&lt;br /&gt;خورشید به ماه گفت:« ما را چه کاری به آسمانهاست!؟ تو چه دانی که درآسمان کیست وخدا چیست و به چه کاری ست؟ لیک تودانی که برزمین کیست که خدا ماه و خورشید را فرمان داد تا برمقام انسانی او سجده کنند! آیا ما را براین مقام نیافتی؟»ـ&lt;br /&gt;ماه پاسخش داد:« یافتم!»ـ&lt;br /&gt;آنگاه فرمود:« پس براین مقام سجده کن! سراز فرمان ما مپیچ وبشتاب وبه رضا قربانی کن تا به آیین نو مشرف گردی! غم مدارکه ما را به زودی طلوعی نوخواهد بود.»ـ&lt;br /&gt;وماه سر بندگی و اخلاص بردرگاه خورشید نهاد وطاعتش کرده و قلب خود به راهش قربانی نمود. مهرمهتاب؛ آن جفت زیبای خود را ازسینه بیرون افکند و تنها شد. پس یکسره جامه سیاه شب پوشید ودر سوگی تلخ نشست، به آن امید که به زودی خورشید پیروزی بتابد و آن طلوع نو محقق گردد!ـ&lt;br /&gt;معبود زمینی \ـ&lt;br /&gt;چون خورشید، معبود زمینی گشت وآن قربانی ها طلبید، برفرازمعبد مقدس طوفانی خانمانسوز برخاست وآسمان را سیاهی ابرهای تیره پوشاند و زلزله ای ناپیدا قلب ها را لرزاند، گویی قیامتی برتن وجانها افکنده باشد. ازدیدگان سیل اشک غم وازآسمان سیل باران بی زبان جاری گشت.ـ&lt;br /&gt;خدای آسمان ها وزمین بر اینهمه نگریست وهیچ نگفت که کارزمین به مدعی آسمانی برای یک روز ازعمرجهان سپرده بود.ـ&lt;br /&gt;آن گروندگان به شوق رشدی خداگونه، خورشید را اطاعت کردند، چندانکه کس خدا را چنین اطاعت نکند! سربه سجده اش نهادند، چنانکه کس را ازمدارخورشید و منظومه خود گریزی نبود. آتش عظیمی برپا شد وهرکس قلب خود درآن آتش افکند، چندانکه بلندی آتش ازهرگوشه عالم نمودارشد وعالمیان را ازآن آیین حیرت واز دیدن قربانی ها وحشت آمد اما شجاعت واستواری آن قوم را ستودند.ـ&lt;br /&gt;سرود و ستایش!\ـ&lt;br /&gt;درمعبد مقدس جشن بزرگ وپرهیاهویی برپا شد. عشق وآیین وخدایی کهنه رفت وعشق وآیین وخدایی نوآمد وسرودها وستایش ها نثار معبود زمینی شد!ـ&lt;br /&gt;درمیان قوم اما آنانی که زبانش ندانستند وآنان را به معبودی زمینی نیاز نبود، به خشم آمده و گفتند:« خورشید محبت به جانب قدرت رو نموده است وخدای قدرت قربانی می طلبد وما برچنین خدا وبرچنان آیینی قربانی نمی کنیم!»ـ&lt;br /&gt;آنان براین کفرگویی خود رانده ازمعبد شدند. برخی ترک معبد وآیین کرده و به راه خود رفتند و برخی دیگر کینه اش به دل گرفته و به راه کج رفتند وآتش کینه ونفرت ودشمنی ها برافروختند که دودش عالمی را به حیرت آورد.&lt;br /&gt;عاشقان ومعشوق!\ـ&lt;br /&gt;آیین آورندگان را جد وجهدهای بی پایان درخروج ازعالم حیوانی به عالم جان(پاکی) وجنگ با دیوان وشریران درون خویش، چون جاذبه کهربا چنان درربود که ندانستند، کیستند و چیستند. وچنان گرفتار وحیران کارخود گشتند که گویی به چاهی تیره درافتاده اند و دراین جد وجهدهای پررنج، باز زمانی درازگذشت!؟&lt;br /&gt;پس ازگذشت سالیان وآنگاه که پشت هایشان ازجد وجهد بی پایان خمیده وگیسوانشان سپید گشت، جسارت نموده وسؤال کردند؛« کی امرواقع خواهد شد؛ آن امر پیروزی ما بر خود وخویش حیوانی و آن امر پیروزی برشریران حاکم برسرزمینمان کی خواهد رسید !»ـ&lt;br /&gt;پاسخ شنیدند:« هیچوقت!امریگانگی با معبود آیین درعالم خاکی هرگزمیسر نخواهد شد. این طاعت جد وجهد ابدی عاشق به سوی معشوق است! لاکن غم مدارید که شما براین طاعت برگزیده گشته اید و شاد باشید که با جد وجهد خود گواه برعالیمان گشته اید و بشارت باد شما را این پیروزی ها آسمانی وزمینی !» چون قوم دردمند این بشارت شنیدند، دلشاد شدند و باز به جد وجهدهای مقدس خود برخاستند وخویش را ازیاد بردندـ&lt;br /&gt;طغیان!\ـ&lt;br /&gt;برخی را این بشارت اما چنان مأیوس کرد که بنای ایمانشان فروریخت ویران ودرهم شکسته با دوصد گره بردل وجان، ترک معبد ومعبود زمینی کردند و بیزارازهر آیین ومعبودی رو به طغیان نهادند.ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;نوشته وکار از:آگوست 2010 تا یونی 2011&lt;br /&gt;یک نکته : تاریخ بشری حتی جدا ازآب وخاک ها سرشار از این قصه ها وحکایات بوده وشاید باز هم باشد وخورشیدی هم اگر ازآسمان به زمین آید اما درمدار قدرت زمینی دیگر نمی تواند خورشید باقی بماند! ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-5439731295434875802?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/5439731295434875802/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=5439731295434875802' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5439731295434875802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5439731295434875802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/07/1.html' title='غبارکهکشانی 1'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-7190497115371023434</id><published>2011-07-17T04:02:00.000-07:00</published><updated>2012-01-19T13:58:35.957-08:00</updated><title type='text'>غبارکهکشانی 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;غبـارکهـکشانی!(2)&lt;/span&gt;ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;دانشمندان معتقدند که انسان ازغبارکهکشانهاست وافسانه ای ازاین غبارها&lt;/span&gt;...ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;قسمت دوم:ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;خورشید قوم خود را چنین گفت :« چون آن طاغیان ازرازآگاه گشته و بدعهدی نمودند، جهنم دنیا برآنان نوشته شد و درهفت بلا گرفتارخواهند آمد: کفرخدای آسمان وزمین وهرآیینی خواهند نمود، چنانکه کس از کفرشان به حیرت آید. نفرت و کینه وانتقامجویی آنان را به خیانت خواهد کشید، چندانکه طعمه ساده شریران گشته و به چشم مردم خوارخواهند شد.\ به جنون مبتلا خواهند شد، همه کس را دشمن خود دانسته ودر آتش بدبینی خواهند سوخت.\ به سوی عالم حیوانی بازگشته و گرسنه گناه واسیر لذت خواهند شد.\ تهمت ها واندوه ها و تنهایی گریبانشان خواهد گرفت.\ و..... هیهات که کس اینهمه جهنم وهراس را دوام نیاورد! پس به ندامت وخواری ازکفرخویش، بازگردند تا از گناهشان درگذریم و به کشتی نوح درآیند که دنیای حیوانی، یکسرفناست!» آن قوم ازسرنوشت آن طاغیان برخود لرزید و هراسی دو چندان ازخواری وبی آبرویی برجانش مستولی شد وآن بدکرداران را تا به ابد لعنت کردند تا عهد خود با خورشید استوار دارند تا ازهفت جهنم درامان بمانند&lt;/span&gt;.ـ&lt;br /&gt;اما آن طاغیان، جامه آیین وکراماتش برگریبان چاک کردند و چون برهنگان گریختند و رفتند وچنان به دام بلا گرفتارآمدند، که عالیمان را ازآن آسمانیان حیرت آمد که چگونه بی آبرو گشته و برخواهش های زمینی گرسنه وتشنه اند!ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;بازسالیان گذشتند و اینبار ماه بی طاقت گشت و خورشید را خطاب نمود وچنین گفت:« ای برادر درپس کارتوچه می گذرد؟! انسان بودی، خورشید شدی. خورشید بودی، رهبر شدی. رهبربودی و رازگشتی. وچون راز گشوده شد، خدای آیین سالیان گذشتند و اینبار ماه بی طاقت گشت و خورشید را خطاب نمود وچنین گفت:« ای برادر درپس کارتوچه میما شدی. خدای آیین بودی، قربانی طلبیدی و معبود ما گشتی و برتن وجان وروح و روان ما فرمانروا گشتی وجان جانان ما شدی! ما را قبله گاه خدا بود، قبله ما شدی و سربه سجده ات نهادیم، آنگونه که عارفان معشوق ازلی وابدی را ستایش کنند. بگو اینهمه بزرگی برای چه بود؟ انبارهای تو پراز بزرگی وخدایی است وانبارهای ما خالی و پرازگناه بندگی است. بگو چه بود حاصل ازخدایی تو و ازبندگی ما، چه شد آن فنای به زودی شریران؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;خورشید چون خدایان خشمگین شد و تلخ به سوی ماه نگریست تا سکوت کند&lt;/span&gt; اما ماه نیزبرافروخته تر وگستاخ تر فریاد زد: &lt;span style="color:#000066;"&gt;«چون ساربانی ره گمکرده کاروان ما، با جان های خسته، در این کویربی پایان پروحشت می چرخانی. می بینمت که نه چون خورشید باشی که بتابی وعالمی به نور تومحتاج باشد یا چون خدا یا رسولی که خلق با جان ودل از هرسو به سویت بشتابند. تو را با رنج های بی پایان قوم نیزملاطفتی نیست! چیست این کویر وحشتی که در قربانگاه دیرینه آفریده ای؟ از بحر ما بود یا از بحر شریران؟ از بهرمحبت بود یا ازبهر چیست؟ کجاست آن به زودی که نوید فرمودی؟ عمری ما را نمانده است.گیسوانمان دردست باد خزان سپید و پشت هایمان از بارزمستان عمر خم گشت. دلهایمان پرغم وچشم هایمان درانتظاردیداریوسف وطن کورگشت. چیست این حدیث؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ازعشق تا قدرت\&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;خورشید خشم خود فرو خورد و ماه را رندانه چنین عتاب نمود:« آیا با من عهد نبستید که ازرازاین سفر مرا مپرسید؟ آیا نگفتمت که ترا صبراین سفرخدایی با من نیست؟ آیا نگفتمت که تو را توان عبورازچنین آزمایشی نبُود! آیا نگفتمت که کارتسلیم جان، تو را سخت آید و کارایمان برما تو را به تنگ آورد؟ آیا نگفتمت که جملگی درپرتگاه ابتلا افتید؟ آیا تو را بزرگی مقام وعزت کلام از ما نبود؟؟ آیا نمی ترسی که درجدایی ازما گرفتارتاریکی وخسوف وفنا گردی؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ماه شوریده فریاد برآورد:« مرا بزرگی مقام ازتو نبود ومرا زیبایی کلام از ستایش دلاوران زیبا بود. پیش ازآنکه مرا ازخسوف بترسانی، تو نیزبه هوش آی و بدان که هیچ خورشیدی را ازغروب خود گریزی نیست! نه! کافی است! مرا ایمانی باقی نیست نه برخدا ونه بر خورشید ونه برهیچ آیین آسمانی یا زمینی ای. افسوس که تو را نه برکارعشق وآیین وخدمت که تو را برکارقدرت وفریب وتکبروخودستایی می بینم واین بنیاد اگرچه سربه فلک نیز کشد اما سرانجام برباد فنا خواهد بود!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;خورشید را کفرگویی ماه بس گران آمد، پس برآشفت وگفت:« ای سست عنصر،آیا معجزات ما را ندیدی؟ این ماییم که حقیقت جهانیم و ناسپاسان برکرامات ما را کیفرفنا خواهد بود&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;ماه چون رعد غرید وگفت:« تو سلطه ای تمام عیار برما طلبیدی وهرآنچه طلبیدی، پرداختیم واینهمه نیز- شریران را نکشت، جزآنکه ما را کشت! ما را به رازآگاه کردی اما به حقیقت هیچ رازی درمیان نبود؛ جز راز زمانی چنین دراز که باید به طاعت واطاعتت می گذشت! چرا دعوی معبودی خود بلند وآشکارا سرنمی دهی؟ چرا باید آن رازی باشد؟ چرا برملا شدن این راز را مجازاتی چون مجازات دوزخیان است؟!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330033;"&gt;خورشید براوخشم آورد وگفت:« خاموش باش ای ناسپاس! سخن مگو آنگونه که دشمنان ما وشریران سخن گویند! آنانی که ما وحقیقت ما را تکذیب کردند، بی آبرو شدند. آیا شما یاشمشرا حیات وهستی صدباره از من نبود؟! دورشوازما ای ناسپاس که فرمان ما برتو خاموشی است! دردامن قوم نیز ترا جایی نیست و به کیفرطغیان وجفاکاری خود گرفتاربلا خواهی شد! به زودی!!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;خون خشم صورت پرغرورماه را پوشاند وازخورشید روی برگرداند وترک آیین ومعبد ومعبود وآن منظومه ای را کرد که خود ماه آن بود. قلم ودفترهایش رنگ خون به خود گرفتند و سیل اشک ازدیده روان کرد. ماه در تنهایی خود فریاد برآورد وبرخداو برهستی و برهرآیینی شورید وجامه کفربرتن پوشید وسروده هایش عصیانی از زمین تا آسمان گشتند.&lt;br /&gt;ستاره یعنی تنهایی\ـ&lt;br /&gt;ستاره آن غبارکوچک نیز دل عاشق خود به خورشید وآن منظومه زمینی وآسمانی سپرده بود و با فرازها و نشیب های آن کهکشان پرستاره همراه گشت. پله پله و قله به قله با آن ره سپرد وخون قربانی های خود به راه آیین و درپای خورشید روان نمود و بارهای آن بر دوش کشید تا او را نیز رشد و شایستگی های عالم جان میسرگردد. اما کار یگانگی جان با خورشید و حصول آن رؤیاهای آسمانی و آن وعده های زمینی، او را نیزمحقق نگشت. گویی جملگی درافتاده به چاه رنج هایی بودند بی پایان و بدون خروج!ـ&lt;br /&gt;چون صبروشکیباییش ازحد گذشت، کوبیده، دلشکسته و خسته از اینهمه بلا ، فریاد برآورد:« &lt;span style="color:#000099;"&gt;خدای من! آیا عظمت رنج مرا نمی بینی؟ روح وقلب وکالبد خاکی ام؛ سراسر ویرانه ای است. نه معبد ونه معبود ونه آیینی است مرا و نه جانی درتن تبدارم باقی است! چنین رنج های بی حاصلی از چه سبب بودند؟ چه بود راه و وچه گشت از این راه وچه ها گذشت براین کهکشان خونین! کجاست دیده بینای آسمان؟&lt;/span&gt;»ـ&lt;br /&gt;چون برخدای خود خروشید، ندایی نزدیک، پاسخش گفت:« &lt;span style="color:#009900;"&gt;ستاره! غمگین مباش و از اینهمه ویرانی مترس! قلب خود معبد پرستش خورشید مساز! مرا ترک نکردی، ترا ترک نخواهم کرد! به سوی آسمان بازخواهید گشت! به زودی!»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;روزنه های آزادی\ـ&lt;br /&gt;بازهم سالیان گذشتند وقوم دلیربا آنهمه قربانی ها راهی نیافتند تا برشریران غلبه کنند وبرآنان پیروزشوند. بادهای زرد کویری می وزیدند وغبارهای فراموشی ازفراز معبد مقدس می گذشتند وطوفان های شن با دهان خود خاک بر فراز معبد می پاشاندند. گویی که آن قوم ازیادها رفته باشند. خورشید به خود آمد و او را چاره ای نماند تا ستارگان خود را ازمعبد مقدس به گوشه و کنارعالم خاکی فرستد تا پرچم آیین او را درچهارسوی جهان برافرازند وبربادهای سرد فراموشی چیره گردند وبا شریران به ستیزه ای نو برخیزند.ـ&lt;br /&gt;بدینگونه موج بلندی از فراز سرمعبد مقدس گذشت و در دست این موج، جمعی به گوشه وکنارعالم رفتند وعجبا که بسیاری ازمنظومه وازمدارآن خورشید گریختند وخود را ازقید وبندهای سنگینی که برآنها نهاده بود، آزاد کردند وابتلا هفت جهنم را نیز به جان خریدند تا آزاد باشند. ستاره کوچک نیز دردست این موج ازقید وبندهای هراسناک خورشید خود را رها کرد اما نه گریبان پاره کرد ونه ازآن قوم بلاکشیده گریخت، اندیشید که باید راه چاره ای باشد. اما درپیش رو تاریکی بود و جهنم هفت ابتلا که برآنها آگاه بود. مرگ نخستین ابتلا بود که درکمین آن افتاد. اما مرعوب مرگ نگشت ونهراسید که او را عهدی زیبا باعشق بود، پس ازبستر مرگ برخاست.&lt;br /&gt;ماه و ستاره\ـ&lt;br /&gt;ستاره درتنهایی خود، ماه را به خاطر آورد و به سوی برادر خود ماه شتافت و ازدیدارش شادی ها کرد. اما ماه ستاره را به خاطر نداشت. ماه غمگین وسرد وخاموش وبی مهتاب بود. غم هجران برجانش خیمه زده بود واو را پل های امید شکسته بودند. ستاره ازاحوال او برخود لرزید وپرسید:«&lt;span style="color:#000099;"&gt; برادر چیست اینهمه تاریکی وغم هجران؟ چرا بگذاریم خطاهای خورشید ما را بکُشد؟ غمگین مباش! برخیز تا درخشان و زیبا چون ماه بتابی. تا خورشید بداند که ماه را نیازی به او نیست که نورستارگان ازآسمان است&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;ماه ازگفته ستاره به حیرت شد اما اندیشید که باید خواهر بینوا راعقلی درسرنمانده باشد که خورشیدیان را جنون وتوهمات بسیارآمده بود، پس غم های خود انکارکرد وگفت:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;خواهرم، نه ماه هستم ونه مرا نوری است! نمی دانم کیستم وچیستم، چون گم شده درگم شده ام. درتاریکی بی پایانی رها شده ام. مرا نه خدایی است و نه خورشیدی و نه مدار ومنظومه ای و نه باوری به آسمان برحق یا زمین ناحقی. چون شناوری در دریای بی ساحل شده ام! مرا به حال خود بگذار!»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;ستاره با افسوس گفت:« &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;می بینمت که دردام های بلا گرفتار آمده ای! دریغا که ماه بودی و روح کلام پاکان با جان تو درهم آمیخته بود؛ چه برجان پاک تو گذشته است!؟&lt;/span&gt;»ـ&lt;br /&gt;ماه ندانست کدامین بلاها- بیحوصله پاسخش داد:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;هیچ! برآسمان خیال بودم، اما اینک برزمین سخت حقیقت واقع شده ام. اگرروزی ماه بودم اینک آدمی هستم خاکی و یک مرد! و تو کیستی و به دنبال چیستی، ای ز&lt;/span&gt;ن؟!»&lt;br /&gt;ستاره برآشفت و فریاد زد:« &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;خاموش!ای گمشده درگمشده ! ازکهکشان ها به زمین نیآمدی تا مشتی خاک ناچیزباشی! آمدی تا خاک تیره ازتو بشکفد وبهار ازتو بردرخت جان شکوفه کند وپلی بین زمین وآسمان باشی! سرودهای توانسان خاکی را ستاره کهکشان ها نمود وتو را چه احوالی است این روزگار؟ چرا گمشده درتیره گی خاک گشته ای؟ چیست این خسوف ملال انگیز و خاموشی&lt;/span&gt;.»ـ&lt;br /&gt;ماه تآملی نمود. بعد دردمندانه پاسخ گفت:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;خواهر بینوایم! کلام من دیگر پلی بین زمین وآسمان نیست. انسانی خاکی ام و براین باورم که جملگی آدمی هستیم وازخاک زاده شده و به سوی خاک بازمی گردیم. همه می میریم! شاید گیاهی نوازخاک سرزنیم یا جانوری یا بازبشری دیگر، درگوشه ای ازاین فلک خاکی دوباره زاده شویم وتا به ابد این چرخه خواهد بود. چرا به کسی باورکنیم که با فریبٍ عشق- عقل و آزادی ما بستاند و برما سلطه جوید. سلطه گری روح آدمی را می کُشد! چیست آدمی بدون عقل وآزادی واراده خود که آن را به کسی؛ عاقل یا دیوانه واگذارد!؟ چون کودکان وعده بسیاراز زمینیان وازآسمانیان شنیدیم! دیگر بس است! براین باورم که بر فرازاین جهان خاکی نیزکسی نیست که او را اراده ای برخاکیان باشد و یا خاکیان را به سوی او بازگشتی باشد! با من افسانه مگو! ازاین طوفانهای پر بلا گذشته ام و به ساحل تقدیر زمینی خود رسیده ام. مرا به حال خود بگذار&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;ستایشگرستارگان\ـ&lt;br /&gt;ستاره به اوگوش داد. آهی کشید وگفت:« &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;می دانم برادر! وخود ازبلاکشیدگان این طوفانم! وازراز چرخه زمین با من گفتی- ونگفتی که دراین چرخه ابدی- آنان که ستارگانند به کهکشان خود بازمی گردند، حال آنکه خود دروصف این ستارگان، سخن ها گفته ای! آیا تو را براین بازگشت،عهدی نیست!؟ چیست منظومه ای بی ماه خود؟ چیست یک ماه بدون آسمانی برای تابیدن ودورازستارگان زیبا. ای ستایشگرستارگان، درحیرتم که ازپس آنهمه سرود وستایش های پاک، به کدامین تقدیر خاکی خود رسیده ای؟&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;ماه را درشتی های خواهرکوچک گران آمد و با طعنه گفتش:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;مرا هیچ عهدی نیست جزخصم شریران بودن وتو را چه عهدی است؟&lt;/span&gt;»ـ&lt;br /&gt;ستاره کوتاه گفتش:«&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; من نیزخصم شریرانم! اما می خواهم تو را ازعصیانت بازگردانم وخورشید را ازخدایی- وازجهنم رنج هایی که قوم را درآتش آن افکنده ومی سوزاند، بازدارم، اگربتوانم!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;بدگمانی\ـ&lt;br /&gt;ماه با حیرت گفت:« &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ما را بازگردانی؟ چه معمایی!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ستاره تیز گفتش&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« این معما برمن روشن است&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;چون ستاره بی هراس وبی پرده با ماه سخن گفت، ماه بد دل گشت و اندیشید که بیشک مکری درکاراست وباید آن مکر ازجانب شریران باشد، پس به تلخی تمام ستاره را گفت&lt;span style="color:#330099;"&gt;:« براین باورم که توبیراه می روی! خورشد با تمام خطاها، خصم شریران است وقوم با جان ودل خود او را اطاعت می کند وتو را چه کاری به کارقوم است؟ آیین آنان جنگ واستقامت است ودیگرآیین ها، تسلیم پذیری است! برو و نیک درآیین خود اندیشه کن&lt;/span&gt;!»ـ&lt;br /&gt;ستاره ازپاسخ او تکان سختی خورد وچون غباری کوچک برجای ماند. ماه به تلخی وسردی ستاره را ازخود راند ودرب اعتماد خود به روی اوبست!ـ&lt;br /&gt;ستاره تنها ماند و زمان درازی گذشت؛ بادهای سرد و مرگزای هجران براو نیز وزیدند وازفراز جانش گذشتند. تاب آورد و بهارشد. ستاره باز به سوی ماه رفت.&lt;br /&gt;ماه بزرگ وغبارکوچک\ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;ماه پرسیدش&lt;/span&gt;:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;بازگشتی خواهرکم؟ چرا؟ تو را با من عاصی چه کاراست؟ آیا بازهم برآن عهد و آیین خود هستی؟&lt;/span&gt;»ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;ستاره گفت&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« :« آری! باورم برزمین وبرآسمان پا برجاست؛ نه زمین بدون آسمان ونه آسمانی بدون زمین زیبا ویا گویاست. بازگشتم زیرا تو را گم کرده ام! وآنهمه زیبایی را که با تو گم شده است! بازگشتم تا به توبگویم؛ انسان غبارکهکشان هاست و شاید آواز کهکشان ها را دوباره ازغبارخود بشنوی! خاموشی و خسوف تومرا رنج بزرگی &lt;/span&gt;ا&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ست&lt;/span&gt;.»ـ&lt;br /&gt;ماه ازگفتارستاره به شگفت آمد، اما دل وخاطرخود به یادها و به بادها و به باورهای زمینی سپرده بود پس به سردی پاسخش گفت&lt;span style="color:#000066;"&gt;:« افسوس! باورهای من ومزامیر من اینک زمینی وعصیانی علیه آسمانند! امروزمقدسین آسمانی هیولاهایی هستند با مشت های آهنین که زمینیان را می کوبند ومی بلعند و فردا هم همین خواهد بود! ویرانگری ها و فتنه های تقدس دیگر بس است وبیزاری است؟ مرا روز و روزگار وزندگانی ای خاکی است که در دامن پرمحبتش خرم و دلشادم. آیا آمده ای تا روزگاربرمن سیه کرده و مرا برخاکسترفنای دوباره بنشانی؟&lt;/span&gt;! »ـ&lt;br /&gt;قلب ستاره ازخنجر کلام ماه زخم دید وخون چکان شد اما گفتش&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« مرا از تیغ کلام تو ترسی نیست؛ اگرچه تیزی آن قلبم می شکافد اما نتوانی مرا خاموش کنی. بدان که آنچه گذشت، دامی بود و چرا چنین به دامنش افتاده ای؟ کفروعصیان تو دشمنان را مزیدی برعلت آمد و بدزبانی ها وبدگویی های شریران، قلب مرا رنجی است بزرگ؛ گویند محبت بیگانگان به دل گرفته ای ودیار بیگانه را بردیارخود برگزیده ای! چراچنان کردی تا آنان چنین گویند و چرا چشم خود برخطای خورشید بستی تا چنین روزگار پربلایی برما بگذرد؟ بنگربه کتف هایمان که درمیانش خنجری است؛ وبه سینه هایمان خالی ازقلب&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;هایمان!؟ نگاه کن! ببین دودهای خورشید را! و درهای هفت جهنمی را که به روی ما گشود!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ماه بی اعتنا به گلایه خواهر، ازبدگویی دشمنان به خشم شد وگفت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;:« این کوران و کران وکهنه پرستان چه می گویند؟ مرا تیغ وتیزی کلام چون شمشیراست و مرا باکی نیست ازآنچه دشمنان برمن بندند! اما مرابا خورشید کاری و براو توانی نیست. تا او خصم شریران است، براوحقی است. ما را نیزخصم همان شریرانند. پس خاموش باش وبسوز و بگذار که به راه خود رود، او هرگز ازبرج وبارو- و باورهای زمینی وآسمانی خود تا دم مرگ نیز بازنمی گردد. شاید روزی آن قوم دلیر و گرفتاردربیابان بلاها را به مقصدی رساند. چه دانیم؟! اما افسوس!» ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کهکشانی که غبارگشت!\ـ&lt;br /&gt;ستاره ساکت دربهتی عجیب به ماه چشم دوخته بود.ـ&lt;br /&gt;ماه او را دلداری داد و دلسورانه گفتش&lt;span style="color:#000066;"&gt;:« خواهرکم چرا چنین به حیرتی! آنچه برما رفت، ازسختی وذات راه ما بود وخورشید را گناهی نبود. شریران بودند که ازما قربانی گرفتند!»ـ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ستاره به خشم پاسخش گفت&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« اما درمعبد مقدس ازپرستش واطاعت خورشید گریزی نبود، آیا براوعصیان نکردی&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;!»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;ماه به محبت گفتش:« گذشت&lt;span style="color:#000066;"&gt;! حال که نجات یافت ای، اززندگانی بهره گیر! کامی به شادی ازجهان برآور وکامی ببخش! آدمی را همین سفره زمینی بخشیده اند وغم وشادیها ومصایب ولذتهایش را! پاروکش براین رود و به راه خود برو! رها کن باوروآیین مرده را&lt;/span&gt;!&lt;span style="color:#000066;"&gt;»ـ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ستاره لب به دندان گزید وسخت پاسخش داد&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« ازاین بحیرتم که من چگونه خورشید را ازمدارقدرت- و ترا ازجاذبه کامروایی - جدا سازم وتو مرا به کدام سو می خوانی! اگر خاموش شوم، مرا دیگرچه عهدی زمینی یا آسمانی است؟ ازآیین چیزی نمانده جز پرستش غروب خورشید درگوشه بیابانی. آیا راه این بود وآیا این است آن کهکشان امید آینده که جان ها و هستی ها نثارش شدند وآن بنایی که قربانیان ما سنگ بنای آن گشتند؟ آیا آدمی دراین جهان تنها بزی است برای قربانی شدن&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;!&lt;/span&gt;»ـ&lt;br /&gt;ماه به عجزگفت:« &lt;span style="color:#000066;"&gt;خواهرکم، هیولای قدرت وثروت و فریبکاری درهرگوشه ای چنان رشد کرده که ما را برآن توانی نیست؛ با مشت آهنین و با سلاح فتنه گری درمیان میدان اند و می جنگند. ما راه خود جدا کرده ایم. راه ما راه زندگی ا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;ست و زندگی زیباست وعمرمی گذرد..!»ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;ستاره فریاد زد و گفت&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;:« هراسناکم ازبدعهدی؟! ازاینهمه غم خواهم مرد&lt;/span&gt;!&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;»&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;ماه سکوت کرد وستاره ازغم چون غباری برخاک افتاد! آسمان براحوالش گریست و روزها وشب های بسیاری سرد و بارانی شدند!ـ&lt;br /&gt;جنگی برای عشق \ ـ&lt;br /&gt;بازهم زمان گذشت. ستاره باز هم در سفر زمینی خود درپی ماه روان شد؛ قلب پرعشق او گوییکه قوی ترازقلب های عاصی و پرقدرت برادرانش بود وپرتوکوچک وپُرستیزش را نیز پایانی نبود. ماه بزرگ بود وبرعصیان زرد خود استوار ماند. اما سرانجام روزی با قلب خود به ستاره باورکرد، آنگاه نقشی ازآسمان آبی وپرستاره کشید وبرآن نوشت:« یک آسمان ستاره زیبا وبیداررا دوست دارم!» ـ&lt;br /&gt;قربانگاه وقربانیان\ـ&lt;br /&gt;خورشید نیز کاروان وقوم خود درآن بیابان پر بلا برکشتی نوح نشانده بود و خود ازساحل جهان برآن کشتی نگهبان بود. افسوس که طوفان بلا برسرکشتی مقدس نوح می بارید. شریران و فتنه گران، آن دلاوران دربند بلاها را، چوبره ها به قربانگاه می بردند وذبح می نمودند. گویی باوری جزاین باقی نمانده بود که راه های زمین برآنان بسته و راهی جز بازگشت آنان به سوی آسمان گشوده نمانده است.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آه! راه دراز بود و صد بار مردن ودر بامدادی دیگر، چون ققنوس ازخاکسترخود پرکشیدن بود. صدبار شکستن ، وصدبار برخاستن واز دروازه های مرگ گذشتن بود. پنداری که کسی برآنهمه زخم های زمینی مرحمی آسمانی می نهاد. تا اینکه آن روز به عمریک قرن گذشت؛ با روزهای روشن و با شب های تاریکش، با طلوع ها وغروب هایش، با زیبایی مهتاب و با خسوف ماه، با رؤیاها و کابوس هایش، با ستارگان زمینی و با آدمیانش ازغبارکهکشان ها به پایان رسید. تا پایان آن روز کهن خورشید خصم شریران ماند و به راه خود رفت و با منظومه خود ازپیچ وخم ها وفرازو نشیب های زمینی گذشت و پنداری که تا افلاک آسمان نیز بالارفت. از روشنایی و تاریکی وطلوع ها وغروب ها و کسوف ها گذشت و برقوم خود تابید وبرآنان پرتو شادمانی و پیروزی های زمینی وآسمانی افکند.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;آن قوم دلیرازجان خود مشعلی ساختند تابناک وفروزان تا دوردست ها و دریغا که آن جان از نزدیک کوره گدازان رنج بود، چندانکه آه آن قوم سوزان چون آتش برق بود. برخی خورشید را تحسین وبرخی ملامتش نمودند و برخی رازش دانستند وبرخی دیگر رازهایش برملا کردند. برخی او را جان جانان و برخی دیگر او را دشمن جان دانستنش وهرقصه اینگونه خواهد بود؛ تلخ وشیرین! ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;قصه این غبارکهکشانی، چون کشتی برآبهای زمینی روان بود تا به اقیانوس ابدیت پیوست. چنین حکایت کنند که خورشید، ماه وستاره به آسمان باز گشتند. خورشید باز همان جهنم سوزان و گدازان آتش شد و بر زمین تابید و زمینیان را خرمی بخشید. ماه غزلخوان درآسمان روان شد و اشک مهتاب از دیده روان کرد وکس راز آن اشک مهتاب را ندانست. و ستاره درمیان غبارهای کهکشانی گم شد وافسانه ای ازافسانه های انسان از غبارکهکشان ها به پایان رسید! ـ&lt;br /&gt;حکایت کنند؛:ـ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بعد ازآن شب بلند یلدای زمستانی، روزی نو طلوع نمود و روزگاری نو برآمد وجهانی نو بناشد. آیندگان را نه خورشیدی بود و نه ماه و نه ناله ای به سوی آسمان روان و نه سایه شوم شریران برسر. برگزیده وغیربرگزیده- آسمانی یا زمینی ـ همه انسان بودند وبرخوردار ازحقوق انسانی. آنان را خرد ودانش رشد یابنده چون ملل آزاد، چراغ راه بود. آنان را سجده برانسان وستایش برمقامی نبود که بشرقدرت طلب وفریبکاررا سجده نشاید. آنان به حقیقت وضرورت عقل و آزادی وعدالت برای زیستن آگاه گشته بودند. یکی برگزیده ازسوی &lt;em&gt;آسمان&lt;/em&gt; و دیگری &lt;em&gt;ما بین زمین&lt;/em&gt; و&lt;em&gt;آسمان&lt;/em&gt; و دیگری &lt;em&gt;زمینی &lt;/em&gt;و خلقی درته چاه نبود. فتنه تقدس و کینه های پوچ برسرباورهای پرفتنه وپرفریب، حنایی بی رنگ بود. مرگ و نفرت وکینه و فریبکاری برسرقدرت خریداری نداشت. برقله قدرت، قانون وعدالت خدایی می کرد. آسمان برجای خود و زمین درجای خود وسایه خدا برسر همه وآسمان مملو ازستارگان چشمک زن شاد و خندان درآن بالاها بود!!ـ&lt;br /&gt;پایان!ـ&lt;br /&gt;یونی 2011- تیرماه 1389!ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-7190497115371023434?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/7190497115371023434/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=7190497115371023434' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/7190497115371023434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/7190497115371023434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/07/2.html' title='غبارکهکشانی 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-5510616571859841023</id><published>2011-06-13T06:51:00.000-07:00</published><updated>2011-06-13T07:24:59.520-07:00</updated><title type='text'>خاله سوسکه وآقا موشه و ولی فقیه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قصه خاله سوسکه وآقا موشه و ولی فقیه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاله سوسکه آهی کشید وگفت:« آه ای خداوند که تبارک نام تو و تعالی جد توست، من هم مخلوقی از مخلوقات تو درعالم هستم و به تو نیازمندم. بعد از مرگ پدرم بزرگوارم مرا تنها مگذار و درمیان مردمان انگشت نما منما وازجانب خودت برای من یار ویاوری قرار ده که جوانمرد ومهربان باشد، شجاع و دلیرباشد، خوش نام وبلند آوازه ونیکوصفات باشد. خداوندا؛ درقلب های ما محبتی زیبا قرار ده که قصه آن زبانزد خاص وعام گردد وحسودان برآن غبطه خورند. پروردگارا؛ دردرگاه لطف و کرم بی پایانت، اینهمه اما چیزی نیست که به سوسکی عطا نمایی! آمین!»ـ&lt;br /&gt;خداوند راز ونیازصادقانه خاله سوسکه را شنید وازآن به خنده افتاد. پرتوخنده شادمانه خداوند درآن انبارتاریک نوری افکند! وازآن نور زیبا، معجزه عشق اتفاق افتاد! ازقضای خوب یا بد روزگار، درهماندم آقا موشه سرخود را ازسوراخش بیرون آورده ودزدانه گوشهای تیز خود را به راز و نیازخاله سوسکه سپرده بود که ناگهان آن نورزیبا، چون تیری قلبش را نشانه رفت واتفاقی افتاد. آقا موشه تکانی خورد ونفهمید که چه شد یا چه اتفاقی افتاد؟ اما یک اتفاقی افتاده بود! چون برای اولین بار آقا موشه نترسید و فرار نکرد بلکه ازسوراخ خود بیرون آمد وبی اختیارچند گام شجاعانه به سوی خاله سوسکه برداشت وجرأتی به خود داد و به او نزدیک شد. سوسک بسیارقشنگی را دربرابرخود دید که زیباتر از او ندیده بود. پس سلام بلند بالایی به اوکرد. خاله سوسکه درحال پاک کردن اشک هایش بود که ناگهان موش بزرگ وقشنگی را درمقابل خود دید. خاله سوسکه جواب سلام آقا موشه را داد وکمی خجالت کشید، چون حتما آقا موشه صدای راز ونیازاو را شنیده بود وشاید به همین دلیل به سراغش آمده بود. اما آقا موشه چیزی به روی خود نیاورد و با ادب و احترام سرصحبت را با خاله سوسکه بازکرد. ساعتی بایکدیگر ازهردری سخن گفتند وهرچه بیشترسخن گفتند، محبت بیشتری نسبت به یکدیگرحس می نمودند تا آنکه آقا موشه حس کرد که یک دل نه بلکه صد دل عاشق خاله سوسکه شده است. پس زبان به ستایش خاله سوسکه گشود؛ وگفت که او زیباترین سوسکی است که او دیده است وحال نیز براوعاشق شده است و خیال خواستگاری از او را دارد واگرخاله سوسکه آن را بپذیرد، آقا موشه او را ملکه سوسک ها خواهد نمود. قصری برایش خواهد ساخت که دیوارهایش همه ازپنیر باشند وچلچراغ هایش از پوست گردو وفندق وبادام باشند و فرش هایش ازنرم ترین و خوشبوترین زیره های سبز باشد و باغچه هایش پر ازسبزی و ریحان وتمام خوراکی های لذیذ را برایش فراهم خواهد نمود.(خواهد دزدید!) آقا موشه که جز خوراک وخوراکی دنیای دیگری را نمی شناخت، آماده بود تا تمام خوراکی های دنیا را نثار معشوق خود کند. خاله سوسکه از اینهمه محبت خیلی خوشحال شد اما به آقا موشه گفت:« حتما من درخانه تو خوشبخت می شوم اما یکروزی از اینهمه خوراکی سیرخواهم شد، آنوقت برای دوست داشتن، چه چیزی خواهیم داشت؟» آقا موشه که ملتفت سؤال خاله سوسکه نشده بود، بازگوشهای خود را تیز کرد وپرسید:« شما بفرمایید که چه چیز دیگری برای خوشبختی ملکه سوسک ها لازم خواهد بود تا من فراهم نمایم!» خاله سوسکه گفت:« یک همسر شایسته برای من باید شجاع باشد زیرا من خواستگاران زیادی درمیان سوسک ها دارم و آنها با تو خواهند جنگید، وانگهی اتفاقی که بین من وتو افتاده است، یک اتفاق عادی نیست و حتما دست خدا در کار است، پس تو باید شجاع باشی و مثل همه موش ها ترسو نباشی تا داستان عشق من و تو قصه ای خدایی شود.» آقا موشهٍ عاشق ونازک دل که عقل خود به کلی ازکف داده و یکسره پابند دل خود شده بود، دربرابرخاله سوسکه زانو زد وقسم خورد که به خاطراو نه فقط با خواستگاران حسود بلکه با گربه های انبارهم خواهد جنگید وبه هرکار شجاعانه دیگری هم دست خواهد زد و چنان شجاع وعاشق شده است که هیچ شیری به پای او درشجاعت نمی رسد و چنان دندان های تیزی دارد که با آن ریشه تمام بدی ها وظلم ها وستم ها را خواهد جوید چندانکه به زودی اثری از آنها بر روی زمین باقی نماند واینهمه را انجام خواهد داد تا خاله سوسکه دربهشتی امن زندگی کند و تا قصه عشق وعاشقی او درافسانه ها باقی بماند. و درپایان به خاله سوسکه گفت:« قسم های مرا باورکن!»ـ&lt;br /&gt;خاله سوسکه قسم های آقا موشه را باور کرد و باغرور بسیار از وجود چنین عاشق شجاعی، خواستگاری او را قبول نمود! قرارشد که آقا موشه دست به کار شود وخانه ای درخور بسازد تا ملکه سوسک ها بتواند درآن سکنی گزیند وبعد با یکدیگرازدواج کنند. بعد از این قول وقرارهای شیرین چون عسل، هریک به سوراخ خود رفت تا درباره آینده وآرزوهای دور و دراز خود فکر کند. دست بر قضا خاله سوسکه وآقا موشه درانباری لانه داشتند که متعلق به بیت رهبری و ولی فقیه بود، جاییکه درآن دوربین های مدرن کار گذاشته بودند وحتی یک سوسک یا موش هم ازدیده دوربین های حساس پنهان نمی ماندند وتمام این اتفاق از راز و نیاز خاله سوسکه با خداوند و تا خواستگاری آقا موشه در دوربین انبار ثبت شده بود. درپایان شب که نگهبان انبار ویدیوی حفاظتی را چک می کرد، ناگهان سوسک و موشی را دید که با یکدیگرآهسته در نجوا بودند وگفتگو می کردند، چون انبارمتعلق به بیت مقام معظم ولی فقیه بود، حتی گفتگوی یک سوسک وموش هم مورد حساس امنیتی بود و نباید در پرده راز باقی می ماند. به همین دلیل ویدیو را برای بررسی و پی بردن به گفتگوی سوسک و موش به بخش ویژه شنود اجنات(جن ها) در وزارت اطلاعات فرستاد. در وزارت اطلاعات با استفاده از تکنولوژی پیشرفته چینی برای شنود ماوراء طبیعه توانستند مکالمات آقا موشه وخاله سوسکه را ترجمه کنند وگزارش آن را تهیه کردند ویک نسخه هم به دفتر ولی فقیه تقدیم نمودند زیرا تمام این اتفاقات در انباری بیت ولی فقیه، اتفاق افتاده بود وایشان باید درجریان امورات انباری خود قرارمی گرفتند.&lt;br /&gt;اما بشنوید ازآن حضرت امام یا ولی فقیه که هر روز بعد از نماز صبحشان، روبه دیواری پوشیده با پارچه سیاه می نشستند و خلوت می نمودند وبا شبحی حرف می زند که معلوم نبود از اجنه یا شیاطین یا دیگر موجودی از ماوراء طبیعه است اما حضرت امام این فرض را برخود واجب نموده بود که دراین باره شکی نکند و فرقی نداشت که خدا یا شیطان باشد مهم این بود که نظامش را حفظ کند. هر روز آن شبح قدرتمند، پیچ های شل شده حکومت ونظام ولی فقیه را سفت وبقای آن را تضمین می کرد. هر روز آن شبح خبیث تأکید میکرد و به ولی فقیه می گفت:« تو نماینده من در روی زمین هستی! با اقتدارکامل بکش و نابود کن تا خیال خود وخیال ما را ازبابت دشمنان نظام ما راحت کنی! همین کافی است!» بعد آن شبح ناپدید می شود و راز ونیاز ولی فقیه با دیوار تمام می شد.&lt;br /&gt;آنگاه جناب ولی فقیه تمام گزارشات امنیتی روزانه را قبل ازصبحانه مطالعه مینمود تا اشتهایش برای خوردن و بلعیدن باز شود که درآن صبح ناگهان این گزارش عجیب را دید و برخود لرزید. ترسید که مبادار بنا به خواست خداوند، موشی شجاع وعاشق درانبار ایشان پیدا شده باشد که قصد برکندن ریشه ظلم وظالم را داشته باشد و ووجود حتی یک موش شجاع وعاشق که به جان خود نیاندیشد، در بیت ولی فقیه و دربیخ گوشش تهدیدی برای کل نظام ایشان بود ودراین هنگام وبه ناگهان فریاد وامصیبتای! حضرت امام بلند شد. اطرافیان ومحافظان صدای فریاد ایشان را شنیدند و سراسیمه وارد اتاق شدند وامام را درحال و روز آشفته ای ملاحظه نمودند. جویای احوال ایشان شدند که امام نتوانست سخن گوید وبا دست اشاره نمود که همه خارج شوند ودوباره تنها شد. به فکرچاره افتاد اما ازآنجا که یک سیستم عریض وطویل امنیتی برای مبارزه با هر جنبده ای ازآدمیزاد وغیرآدمیزاد و حتی سوسک و موش داشت که بوی شجاعت بدهد، پس وزیراطلاعات خود را سریعا احضار نمود و به آن جناب ملا گفت؛« چنان پریشان است که حتی صبحانه هم نخورده است. زیرا ازمیان موشان ترسو درانبارهای ایشان که به خوردن و دزدیدن مشغولند یکی پیدا شده است که عاشق شده و ادعای شجاعت کرده است و می خواهد ریشه های ظلم وستم را بجود وظالمان را از روی زمین بردارد واگر چنین شود کار نظام ساخته است!»ـ&lt;br /&gt;وزیراطلاعات که فردی با تجربه بود و انبوهی از این موش های پرمدعای انبارحضرت امام را نابود کرده بود، به او دلداری دارد که نترسد وبا کمک تله موش ومرگ موش وسم های قوی وگربه های تیز دندان و تیزچنگ، پروده در وزارت اطلاعات، تا چند ساعت دیگراثری از این پدیده نوظهور در انبار باقی نخواهد ماند. اما قلب ولی فقیه به دلداری های وزیرش آرام نشد وبه آن ملای وزیر گفت:«من نه ازشرق می ترسم ونه ازغرب و یا ازچین و ماچین که درپشت پرده، جملگی رفیقان ما هستند. من فقط ازآنروز وازخواست خدا می ترسم که دعای این ملت مظلوم را مستجاب کند و بخواهد با موشی بساط نظام ما را برچیند، همانگونه که با پشه ای بساط ظلم نمرود را برچید واز این می ترسم که با این کار ما را در میان مریدانمان از عرب وعجم رسوا و بی آبرو کند! ازاین عاقبت شوم است که برای نظام می ترسم!» جناب وزیر با آنکه خود ملا بود اما ازگفته های ولی وفقیه که ازموشی بترسد، خیلی خنده اش گرفت. گمان کرد که به دلیل کبارت سن، ایشان عقل از کف داده باشد، پس او را دلداری داد وبا اطمینان گفت:« حضرت امام نترسید که خواست خداوند هم اسباب وسببی دارد واین اسباب وسبب ها هم جملگی دردست ماست. ما کشتار جمله موش ها وسوسک های انبار را تا شب برای شما گزارش خواهیم نمود. خطرو فتنه رفع خواهد شد!» ولی فقیه ازاعلام آمادگی سریع سیستم اطلاعاتی برای رفع فتنه، خوشحال شد و خیالش از بابت این خطرحساس که می توانست ازجانب موشی اما با اراده خدا باشد، راحت شد وجناب وزیر را مرخص نمود تا هرچه زودتر به کارهای خود برسد و برای او و وزارتخانه اش دعای خیر کرد تا پروژه کشتار بزرگ علیه دشمن موذی را با موفقیت به انجام رسانند وبساط فتنه گری سوسک ها وموش های انباری را برچینند.ـ&lt;br /&gt;اما غافل ازآن بود که اتفاقا آقا موشه تمام این صحبت ها را شنید. چطوری!؟ گفتیم که آقا موشه وخاله سوسکه نامزد شدند وآقا موشه؛ این عاشق بینوا به فکرش رسید که صبح زود برای خاله سوسکه هدیه ارزشمندی ببرد و به یاد سکه ها واشرفی های زیر تشکچه ولی فقیه افتاد که هرصبح ازآنها به نور چشمی های خود هدیه می داد. پس صبح زود به اتاق ولی فقیه رفت تا ازاشرفی های زیر تشکچه نماز او یکی را برای خاله سوسکه عزیزش کش برو و به اوهدیه کند که اتفاقا ولی فقیه درحال گفتگو با وزیر اطلاعاتش بود وآقا موشه که نزدیک به تشکچه آقا کمین کرده بود، همه آن تصمیمات جنایتکارانه را شنید وغرق تعجب شد و با خود گفت:« ای بابا! اینها دیگرکی هستند! عجب اعتقاداتی دارند! آنها که مرید این ولی فقیه احمق هستند، آنها دیگرکی هستند؟ اینکه خودش، ازیک موش حتی یک پشه می ترسد مبادا که اراده خدا را اجرا کند وبساطش را از روی زمین بردارد! یعنی با آن عمامه بزرگش که تمام موش ها توی آن جا می شوند باز از من می ترسد! من که زورم به کسی نمی رسد وآنهمه رجز خوانی دیروزم برای خاله سوسکه از مستی عشق بود وحالا عقلم سرجایش آمده است.عجب غلطی کردم!»ـ&lt;br /&gt;پس بدون برداشتن اشرفی برای خاله سوسکه فرار کرد و سریع به انبار برگشت وتمام موش وسوسک های انبار را ازتصمیات ولی فقیه با خبر کرد. موش های دزد و دله که تا امروز بهترین جای دنیا را انبارهای پرنعمت ولی فقیه می دانستند ودعاگوی خودش وانبارهایش بودند، ازشنیدن این خبر برآشفته وعصبانی شدند وشروع کردن به فحش دادن به آن احمق! سوسک ها هم بنای جیرجیرکردن واعتراض را گذاشتند اما همگی تصمیم به ترک این انبار و رفتن به انبار دیگری را گرفتند تا جان خود را نجات دهند. تنها خاله سوسکه بود که به آقا موشه گفت:« تو به من قول داده ای که شجاع باشی و یک موش ترسو نباشی تا ما شایسته عشقی باشیم که بخواهد زبانزد خاص وعام گردد.» آقا موشه با تعجب پرسید:« اما خدای تو ما را ازخطر با خبرکرد و باید فلنگ را ببندیم وفرار کنیم ودریک جای امن وامانی با هم عروسی کنیم!» خاله سوسکه گفت:« چرا فکر نمی کنی که خداوند تو را از وجود دشمنت با خبر کرد تا بتوانی ادعای شجاعتت را به خاطر عشق ثابت کنی. ولی فقیه تمام امکاناتش را علیه تو و تمام دوستان تو وهمسایگانت به کار گرفته است آیا تو هیچ سلاح وامکانی نداری تا با او بجنگی وهمانطورکه او می خواهد تو را نابود کند تو نیز او را نابود کنی؟ فکرکن ببین که چرا آدم ها ازموش ها می ترسند؟ ازچه چیز موش ها می ترسند! » آقا موشه ازخاله سوسکه خجالت کشید وسرش را پایین انداخت اما دردلش حس می کرد که دیگر آن موش سابق و مثل همه موش ها ترسو نیست و در قلبش هیچ ترسی وجود ندارد ونگران فرار کردن هم نیست. درهمان هنگام انبارخیلی شلوغ شد وهزاران موش از سوراخ هایشان درآمده و تیز وتند درحال دویدن وخروج و فرار از انبار بودند وسوسک ها هم ازلای درز دیوارها واز داخل لانه های خود بیرون آمده و به تندی درحال فرار بودند و دراین هنگام خاله سوسکه بدون هیچ ترسی جلوی خانه اش ایستاده بود وآنها را نگاه می کرد و درانتظارجواب آقا موشه هم بود. آقا موشه فکری کرد وبه خاله سوسکه گفت:« دردلم ترسی ندارم وبه قولی که به تو داده ام عمل می کنم وآن ظالم را از میان برمیدارم همانگونه که او می خواهد مرا وتو را وهمه را از میان بردارد، اگرچه ناخواسته وارد این ماجرا شده ام اما من هم دندان های تیزی دارم و بسیارزیرکم و دشمن من هم نقاط آسیب پذیروحساسی دارد، خدمتش خواهم رسید. تو درست می گویی و آدم ها از موش ها می ترسند به خصوص درشب، وقتیکه درخوابند! پس برو به خانه و در را بروی خودت ببند تا گازها وسم های قوی که امروز وارد انبارخواهند کرد، ترا مسموم نکند! فردا این اوضاع واحوال دیگر نخواهد بود وما یکدیگررا خواهیم دید وامیدوارم که ولی فقیه را به سزای عملش رسانده وشجاعت وشایستگی خودم را دراثبات عشقم نشان داده باشم! برو به خانه تا فردا!» خاله سوسکه با غرور نگاهی به سوی موش شجاع خود کرد و بعد به داخل خانه اش رفت و در را بست و به خطری که درپشت درب خانه اش بود، فکر هم نکرد. آقا موشه هم پا به فرار گذاشت واز انبارگریخت. درگوشه ای کزکرد و مشغول نقشه کشیدن شد و منتظررسیدن شب ماند.ـ&lt;br /&gt;آن روز انبار به حالت آماده باش کامل درآمد. درابتدا چندین کپسول گاز سمی به انبار انداختند تا موش ها را بی حال وبی حس کنند و بعد گربه های وحشی و گرسنه را به داخل انبار روانه کردند تا با شامه تیزخود آنها را پیدا کنند اما هیچ موشی دیده نشد. پس تمام انبار را خالی کردند تا موش ها وسوسک ها را پیدا کنند، اما باز هیچ موش وسوسکی دیده نشد. تا شب انواع واقسام آدم ها از انواع واقسام بخش های مختلف حفاظتی وامنیتی ودفاعی از وزارتخانه های مختلف، وارد انبار شدند و خارج شدند و دریغ که حتی یک موش یا سوسک هم پیدا نکردند تا به هنگام طعام شام برسر سفره ولی فقیه بگذارند. جناب وزیر که صبح با اطمینان به ولی فقیه قول داده بود، فتنه تا شام پایان می یابد اما برسرسفره شام هیچ گزارشی از رفع آن بلای آسمانی به امام نداد وحضرت امام هم چیزی نپرسید زیرا از فتنه آن موش(یا اجنه) بیشتر ازفتنه آدم ها می ترسید. پس فرمان داد تا رمالان و جادوگران وجن گیران ولایت را حاضر کنند ورفع این شر وفتنه اجنه ها را ازآنان خواست. رمالان وجن گیران، انواع واقسام اوراد واذکاری را که رفع و دفع حشرات وجانوران موذی را می نمود، خواندند و به دیوارهای بیت امام فوت کردند واسپند وعود سوزاندند وبعد به ولی فقیه اطمینان بخشیدند که خطر فتنه گذشت! اما ترس واضطراب ولی فقیه کم نمی شد زیرا هیچ موشی را درانبارنیافته بودند تا نابود کنند وهمه موش ها وسوسک ها غیب شده بودند. ولی فقیه دچار این وهم وخیال شده بود که مبادا خواست خدا درکارباشد که با موشی او را به سرنوشت نمرود دچارکند. دست آخر دکتر ویژه حضرت امام هم حضوریافت ویک داروی شفابخش وآرام بخشی تجویزنمود تا حضرت امام به خوابی عمیق برود اما امام درخواب هم کابوس موشها رامی دید که به او خیانت خواهند کرد.ـ&lt;br /&gt;نیمه های شب آقا موشه ازسوراخی که خود را درآن مخفی کرده بود، خارج شد و وارد رختخواب آن عالیجناب شد و به آرامی وارد پاچه شلوارش شد. ولی فقیه قلقلکش آمد وبه خیالاتی خوش درخواب لبخندی زد وآقا موشه بالا و بالاترآمد وولی فقیه غرق لذت بیشتری شد تا آقا موشه به نقطه حساس دشمن رسید ودندانهای تیزخود را آماده کرد و دریک لحظه چنان گازتیز ومحکمی بربیضه دشمن زد که آن را ازهم درید. ولی فقیه نعره ای چون غول کشید ونفسش از درد بند آمد و ازترس وجود موشی درتنبانش قلبش ازکار ایستاد! موش شجاع هم از شنیدن آن نعره بلند برخود لرزید وچنان تیز فرار کرد که دریک چشم برهم زدن از دیده پنهان شد.ـ&lt;br /&gt;صبح روزبعد غوغایی برپا شد. نزدیکان ودولتمردان وکارگزاران ومریدان ولی فقیه نگران درز خبر به بیرون بودند. پزشک مخصوص پس از معاینه علت مرگ را گازگرفتن یک جانورموذی برنقطه حساس بدن امام وترسیدن وسکته قلبی وی ذکرکرد. دولتیان و مریدان وکارگزاران همه با تردید به این خبرنگاه می کردند وهریک آن دیگری را متهم به قتل مشکوک ولی فقیه می کرد. بالاخره خبرانتشاریافت وعلت مرگ سکته قلبی ذکر شد اما دربرخی روزنامه ها اخبارضد ونقیضی درباره مسوم شدن یا سم یا وجود یک جانور موذی به عنوان علت مرگ نیزذکر شد و اخباری هم ازحضوررمالان وجادوگران وجن گیران درشب قبل از مرگ ولی فقیه در بیت ایشان، به بیرون درز کرد و دررسانه ها انعکاس یافت، القصه آقا موشه شجاع، قیامت پرشوری برپا کرد که خودش هم ازابعاد آن خبر نداشت. ولی خوش وخرم وپرغرور به انبار برگشت و با خودش فکر می کرد که بالاتر از قصری از پنیرو بادام و زیره وسکه های اشرفی، شجاعت اوست که حالا می تواند آن را به خاله سوسکه هدیه کند. اما انبارآن مکان خوب همیشگی نبود وبه شکل وحشتناکی به هم ریخته بود وبوی خیلی بدی می داد و حتی گربه های وحشی هم از بوی سم موش سردرد گرفته بودند وگیج ونالان دربالای گنجه های خالی کزکرده بودند. آقا موشه آهسته وپا برچین خود را به خانه خاله سوسکه رساند. دربسته بود. آهسته آن را باز کرد وسر وصدایی نکرد تا گربه ای بیدارنشود وخطری پیش نیاید. خانه خاله سوسکه بزرگ وپراز دالان های پیچ درپیچ بود اما بوی بسیاربد گاز تمام دالان ها را پر کرده بود. درانتهای آخرین دالان خاله سوسکه برروی تکه چوبی بیحرکت نشسته بود. آقا موشه سلام کرد ولی جوابی نشنید. نزدیک شد وخاله سوسکه را صدا کرد اما بازجوابی نشنید. جسارت کرد و پیش رفت وبا دم نرمش او را تکانی داد اما باز بیدار نشد. ناگهان آقا موشه فریاد زد:« سم!» نکند که سم خاله سوسکه را کشته باشد؟ آقا موشه سخت ترسید اما خود را نباخت وخاله سوسکه را برداشت و به سرعت بیرون ازآن دالان های بد بو آورد. بی آنکه درنگی نماید یا به خطر وجود گربه ها فکر کند، به سرعت برق از برابرچشم آنها گذشت واز انبارخارج شد تا به لب آبی رسید و خاله سوسکه را درآب انداخت ومنتظر ماند تا بهوش آید اما بالهای نازک و قشنگ خاله سوسکه ازبدنش جدا شدند وآب آنها را با خود برد. آقا موشه فریادی زد و خاله سوسکه را بیرون کشید و به روی سنگ کوچکی نهاد و درکنارش نشست وگریه کرد ولی نه غمش پایان می یافت و نه سوز دلش. تا شب درآنجا ماند وعزا گرفت. شب به انبار برگشت وبه خانه خاله سوسکه رفت وبرروی همان تکه چوبی که او بر روی آن خشک شده بود، نشست. چوب بوی سمی قوی می داد وآقا موشه ازشدت اندوه شروع به جویدن چوب سمی کرد. کم کم سرش سنگین شد واحساس کرد که به خواب می رود و بعد دیگر چیزی نفهمید. درخواب خاله سوسکه را دید که بالهایش دوباره روییده بودند واو زنده بود و ملکه قصری بود که دیوارهایش از پنیربودند وچلچراغ هایش ازپوست گردو وبادام و فندق و فرش هایش همه از زیره سبزخوش بو بودند ، آقا موشه چنان خوشحال شد که دیگراز خواب بیدار نشد!ـ&lt;br /&gt;پایان!&lt;br /&gt;12 یونی(جولای) 2011&lt;br /&gt;به امید شادی و به امید پایان این دوران سیاه دیکتاتوری و به امید رسیدن روز آزادی و به امید زدودن غم از دلهایی که ازدست ولی فقیه و نظامش به ویژه دراین دوسال بعد از قیام وجنبش سراسری مردم برای دموکراسی وآزادی وحقوق انسانی، چه درحبس و زندان یا در پشت درزندانها چشم درچشم این هیولا، بلا دیده و بلا کشیده اند! این عزیران نه از دل دور می شوند و نه از دیده. درود جاودان برآنان!&lt;br /&gt;تذکری کوچک: همانگونه که ازقدیم گفته اند درمثل مناقشه نیست در این قصه هم از انتخاب سوژه موش یا سوسک و..، قصد هیچ اشاره یا کنایه ای درکار نیست تنها به دلیل خود قصه انتخاب شده اند!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ـ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-5510616571859841023?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/5510616571859841023/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=5510616571859841023' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5510616571859841023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5510616571859841023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='خاله سوسکه وآقا موشه و ولی فقیه'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-4843850473598425203</id><published>2011-04-02T12:03:00.000-07:00</published><updated>2011-04-02T12:38:20.133-07:00</updated><title type='text'>قصه خیر و شر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;قصه خیر و شر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;یکی بود و یکی نبود. درروزگاران کهن درشهری بزرگ دو دوست زندگی می کردند که نام یکی خیر و نام دیگری شر بود. خیر وشر ازکودکی با هم به مکتب رفته و با یکدیگر بزرگ شده و با هم دوست بودند. بعد از مکتب خیر در دکان پدرمسگری آموخت و به مسگری پرداخت و شر چون پسرٍ یکی از علمای شهر بود به درس خواندن ادامه داد و علوم بسیاری را آموخت و جوان عالمی شد. دو دوست به سن نو جوانی رسیدند و قدم در آستانه زندگی و آینده خود نهادند. خیرکه جوان فقیری بود به دنبال یک لقمه نان و زندگی ساده ای بود. زنی به همسری گرفت و در دکان پدر پیرخود به کار ادامه داد. شرکه جوان عالم و دانایی شده بود، در سر سوداهایٍ دور و درازی داشت. روزی به دوست خود خیرگفت که می خواهد به سفری دور و درازی برود و خوب و بد روزگار را بشناسد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;او به خیر گفت شهری درعالم هست به نام دیار دوست که درآنجا سعادت واقعی هست. آن شهر آب و هوایی خوش و همیشه بهار و بدون زمستان و تابستان دارد. در جویبارهایش آب زندگانی جاری است واز درختانش نارنج و ترنج طلا آویزان است و زنانش به زیبایی صدف ها و مرجان ها هستند و پادشاهش مهربان و عادل است. درد و رنجی درآنجا نیست. علم ودانش درآن سرزمین تا به افلاک رسیده است و من می خواهم درآنجا درس قضاوت بخوانم و عدالت نوینی را بیاموزم و بعد به دیارمان برگردم و شهرمان را با عدالت، آباد و به نام ترین شهر درجهان کنم.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;. خیرکه جوان ساده ای بود، دل به سودای این سفر باخت و از دوستش خواست که او را هم با خود به این سفر ببرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خیر به شر گفت که دلش نمی خواهد مانند پدر وپدران خود روزگار را به آهنگری بگذراند و مشتاق است که از عمر خود بهره بیشتری ببرد. شر پذیرفت که او را همراه خود به این سفر ببرد تا تنها نباشد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خیر از موافقت دوستش خوشحال شد و شب که به خانه رفت زن جوانش را از قصدٍ سفرش به دیار دوست با خبرکرد. زن خیراز شنیدن این خبر ناراحت شد و شیون و گریه و زاری کرد. خیر بسیار ناراحت شد و به اوگفت تو نباید زنی بدون صبر باشی. زن باید در سختی های زندگی با شوهر خود شکیبا و بردبار باشد. ناشاد مباش! نیت من دراین سفر خیر است. در بین انبوه مردمان یک یا دویی بیش نیستند که به دیار دوست می روند و با دست پٌر به دیارخود برمیگردند. ما( خیرو شر) دراین سفر به سعادت واقعی دست یافته وآن را برای شما خواهیم آورد. من از دیار دوست می توانم برای تو آنقدر خوشبختی با خود بیاورم که تو در خواب هم ندیده باشی.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;زن خیرکه به گفته های شوهر ساده دل خود باوری نداشت، از او پرسید:« این دوست کیست که تو به دیار او می روی؟» خیرگفت:« نمی دانم وهیچکس هم او را ندیده است اما به گفته های شر باور دارم زیرا که او عالم است!» زن خیر که عزم او را برای سفر جزم دید با ناامیدی وازسر خشم به او گفت:« اینگونه که تو می روی به هرآنچه که خود می خواهی می رسی اما به دیار دوست نمی رسی.» خیرکه جوان بسیار ساده ای بود، چیزی از حرف زن دردمندش نفهمید ولی از موافقت ضمنی او برای سفر خوشحال شد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;چند روزی گذشت و خیراسباب سفر را فراهم کرد و بعد خوش و خرم به همراه دوستش راهی سفر شد. کاروانی تا نیمه های راه آنها را با خود برد و بعد از آن با پای پیاده به راه افتادند. خیر جوانی نحیف وکوچک اندام و سیه چرده اما با اراده و زرنگ بود زیرا که ازکودکی به کار سختٍ آهنگری پرداخته و نان و پیاز خورده وسختی کشیده بود و در زندگی پرتحمل و بردبارگشته بود. و شر جوانی قوی بنیه و خوش سیما و بلند قامت بود که از کودکی خوب خورده و خوب زندگی کرده بود. درس خوانده وعالم گشته بود. رنج چندانی نبرده بود وخوش خلق و خوش مشرب و بسیار خوش بین به دنیا بود و خیلی زود نظر احترام دیگران را نیز به خود جلب می کرد وهمین امر یار بزرگی در مشکلات سفر برای او بود. خیر از دوستی با شر بسیار خوشحال بود. او از جوانان به نام و عالم شهر بود و دوستی با او از موجبات سربلندی وافتخارخیر بود. شر هم خیر را دوست داشت و او را صادق و پاکدل وآراسته به صفاتی یافته بود که درکتابها خوانده بود و از بابت دوستی با او خرسند بود.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;دو دوست راه سفر را ادامه دادند. بارهای خود برپشت الاغی نهادند و با پای پیاده از شهرهای کوچک وآبادی های بسیاری گذشتند. شر که جوانی عالم و به زبان هایٍ بیگانه آشنا بود، ازادامه راه پرس وجو می کرد. مردم این سفر را بسیار پٌرخطر و سخت خوانده وآنها را از ادامه راه برحذر می داشتند.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شر به دوست خود خیرگفت که این سفر، سفری ساده نیست و قواعد وآداب بسیار دارد که من تمام آنها را در نزد پدرم و دیگرعلما آموخته ام و خود برآنها عالم ودانا گشته ام. تو اگر می خواهی که تا به آخر این سفر همراه من باشی باید از من اطاعت کرده و قواعد وآداب سفر را با من به جای آوری. خیر با کمال خوشرویی پذیرفت وگفت که اطاعت از عالمان کار بسیار نیکویی است و عالمان را برجاهلان مقام برتری معین است و من را مطیع خواهی یافت. من عزم جزم بر این سفر دارم و از تصمیم خود برنخواهم گشت.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شرگفت:« ازجمله شروط آن است که در این سفرنباید کسی مالی با خود داشته باشد و به آن دل ببندد. باید مالت را از خود دور کنی.» خیرگفت:« براین شرط آماده ام.» و اندک مالی را که باخود داشت از خود دور کرد و آن را به شر داد. شرگفت:« در این سفر نباید جز یار دوستی بگیری و باید محبت خویشان و نزدیکان را از دلت دور کنی.» خیرگفت:« پذیرفتم و به آنها فکر نخواهم کرد و امید است که بتوانم دل از نیک یا بد یادیشان خالی کنم.» شرگفت:« در این سفر نباید به فکر جانت باشی و باید جانت را به خطر اندازی و با رهزنان بجنگی.» خیرگفت:« از شمشیرهایی که ساخته ام، یکی نزد خود دارم، به هنگام خطر خواهم جنگید.» شرگفت:« باید به روزه داری عادت کنی و چندان به خوردن و خوابیدن نیاندیشی .» خیرگفت:« من با نان وپیاز بزرگ شده ام و هیچ شبی با شکم سیر نخوابیده ام. مرا ازگرسنگی و بیخوابی و رنج و و زحمت هراسی نیست.» شرگفت:« نباید تو را میل به سوی جاه و مقامی باشد و باید مقام خدمتگزاری دوست را بپذیری.» خیرگفت:« مرا با جاه و مقام کاری نبوده و نخواهد بود. پدرم وپدرانم همه کارگر وخدمتگزاران مردم بوده اند و برپیشانی ما ستاره بخت واقبال و مقام بلند نتابیده است.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شرگفت:« ازآنجا که این سفر طولانی است تو باید نیمی از عمرت را هم به من بدهی.» خیر پرسید:« عمر من چقدر خواهد بود؟» شرگفت:« در دیار دوست عمر جاودان خواهی یافت.» خیرگفت:« نیمی از عمر جاودانم برای تو. با بقیه آن هزاران سال خواهم زیست وکافی است. باز هم شرطی مانده است.» شرگفت:« یک شرط دیگر وآن هم اینکه روحت را هم به من بدهی.» خیر پرسید:« روح من کجاست که آن را به تو بدهم؟» شرگفت:« یعنی که با رأی و نظر من مخالفت نکنی. محبت مرا در دل داشته باشی و مرا چون جان خود عزیر بدانی، چندانکه جان خود از بهرحفظ جان من بدهی.» خیرگفت:« تو تنها دوست مورد اعتماد من هستی و تو را دوست دارم و تو عالمی و من جاهل- و از تو اطاعت خواهم کرد وجان من نیز به قربان تو باد!»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;پس ازآنکه خیر تمام شرط و شروط شر را پذیرفت، به سفر خود ادامه دادند. ادامه راه بسیار پرخطر بود و دو دوست رنج بسیار بردند. گرسنگی و تشنگی و بیخوابی کشیدند و با گرگ های بیابان جنگیدند. به دست دزدان و راهزنان به اسارت درآمدند. شلاق خوردند و بردگی کشیدند ولی سرانجام دزدان نیز به دست سربازان حاکم به هلاکت رسیدند و خیر و شراز اسارت آنان نجات یافتند و باز به راه پر بلای خود ادامه دادند.ـ درعبورکردن از سختی ها وبلاهای این سفر، سرانجام خیر نیز چون شر مردی عالم وبا تجربه شد. سالهای زیادی از عمر او گذشته بودند و او دیگر آن جوان بی تجربه و خام و ناپخته نبود و مردی کامل گشته بود که بسیار دیده و بسیار شنیده و بسیار رنج ها با تن و روح و روان خود تحمل کرده بود، چندانکه ازشدت سختی ها خندیدن را فراموش کرده بود اما تنگناها و گذرگاه های عجیبی را شناخته وازآنها گذشته وعبورکرده بود که کس را ازآنها خبری نبود و او از این بابت خرسند بود.ـ در تمام این سالیان روز و شب به دیار دوست فکر کرده بود. آنقدر این شهر پٌرسعادت را در رؤیای خود مجسم نموده بود که هوای آن را در دور و بر خود حس میکرد. جویباران شیر و عسل آن را می دید و ازآنان می چشید وسیر می شد. از درختانش آنقدر طلا و نقره چیده بود که ثروتمندترین مرد جهان شده بود. شاید به همین دلیل هیچگاه از شر سؤال نمی کرد که کی به دیار دوست خواهند رسید، زیرا در اندیشه و در رؤیاهای خود به آن رسیده بود. درگذشته نیز هرگاه از شر سؤال کرده بود که کجا هستیم و چند فرسخ دیگر باید راه برویم. شر به او پاسخ می داد که ما در راه سعادت هستیم. باید با کمال خرسندی و بدون شکایتی راه سعادت را طی نمود تا به مقصدٍ سعادت رسید.ـ القصه، سرانجام روزی دو دوست به شهر بسیار باصفایی رسیدند که مانند آن را ندیده و نشنیده بودند. آن شهر خرم وآباد بود و باغاتی چون بهشت داشت. دشت هایی خرم و گندمزارهایی مثل طلا داشت. هوایش پاک و معطر و جویبارهایش مانند اشک چشم بودند. پس از سالیان سال چشم انتظاری- ناگهان خیر از خوشحالی قاه قاه خندید و به سوی جویباری فراخ دوید و خود را در آن انداخت و پس از سالها تشنگی وخستگی در بیابان ها، ازآب گوارای آن نوشید و سرمست شد و خود را سبک و شاداب و شادان حس کرد. دوست خود شر را ندا داد که درنگ مکن و زود بیا که ما به دیار دوست رسیده ایم. شر نیز شتابان خود را به جویبار رساند و نگاهی به صورت دوستش کرد که هیچ غباری از راه یا اثری از پیری و از درد و رنج و از زخم های شمشیر درآن دیده نمی شد. شکی نکرد که به مقصد رسیده اند و او هم از خوشحالی فریاد کشید و خود را در جویباری انداخت. ساعتی بعد هر دو دوست، شاد و خندان و جوان از چشمه بیرون آمدند و در زیر نورآفتابی که مثل طلا ازآسمان می بارید، بر روی علف های سبز وپرعطری که مانند آن را ندیده و نبوییده بودند، دراز کشیده و به خوابی خوش فرو رفتند. روز بعد با صدای چهچهه بلبلان از خواب بیدار شدند. برخاستند و به دنبال کسی گشتند تا از او سؤال کنند اما هیچکس را ندیدند. شرگفت:« باید رازی در این کار باشد!» خیرگفت:« باید بیشتر بگردیم.» بیشترگشتند و کمتر ازآدمی یا جانوری درآنجا نشانی یافتند. قصرهایی خالی، گنج های بسیار و بازار و دکانهای بی صاحب و خوراک ها و غذاهای لذیذی در مطبخ ها که اثری از خراب شدن و فساد درآن ها نبود وشراب هایی گوارا دیدند. خوشحال شدند که به شهر سعادت رسیده اند. پس خوردند و بهترین شراب ها را نوشیدند و لباس های زربفت پوشیدند و توبره های خود را پٌرازگنج کردند و شهر خالی را ترک کردند و پس از سالیان سال دوری از شهر و دیار خود با شوقی بزرگ و بی مانند پا در راه بازگشت نهادند. عجیب بود که در هرگام گویی صد فرسخ قدم بر میداشتند و راهی را که صدسال آمده بودند، به نظر می رسید که یک روزه برگردند. نیمی از راه و نیمی از روز گذشته بود که در زیر درختی نشستند تا از خوراک های لذیذی که در توبره خود داشتند، بخورند و شرابی نو بیاشامند. که ناگاه پیرمرد خوش سیمایی را دیدند که لبخند زنان به سوی آنان می آمد. پیرمرد جامه ای ساده برتن وعصایی نیز در دست خود داشت وعجیب بود که هیچ توبره ای با خود نداشت.ـ هر دو، دست از غذا وطعام کشیدند و شتابان به سوی او دویدند. سلام کردند. پیرمرد با خوشرویی جوابشان داد و نسبت به آنان اظهار محبت نمود، چنانکه هر دو مسافر تعجب کردند که اوآنان را از کجا می شناسد! شر به پیر مرد گفت:« ما هر دو مسافر هستیم و قصد داشتیم که به دیار دوست برسیم اما به شهرپرسعادتی رسیدیم. شهری پٌرثروت اما خالی ازسکنه بود. توبره های خود پٌر از ثروت کرده و در راه بازگشت به دیار خود هستیم. به ما بگو که آیا اینجا آخر جهان است و مقصد دیگری وجود ندارد.»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;پیر مرد که سیمایی روشن چون آفتاب داشت، لبخند پٌرمهری برلب آورد، سری تکان داد وگفت:« از داستان سفر شما خبردارم. صدسالی است که پا در راه این سفر نهاده اید و مردمان دیارشما از سفر شما داستان ها وافسانه ها ساخته اند ومی گویند والبته که شما زحمت و رنج و مشقت بسیار بردید و به دیار سعادت نیز رسیدید. سعادت هایتان برشما مبارک باد و توبره هایتان پٌر برکت باد. شما به آنچه که خود می خواستید، یعنی به دیارسعادت رسیدید و اینک به شهر و دیار خود برگردید و مردمان خود را نیز سعادتمند کنید. اما برای رسیدن به دیار دوست باید از راه دیگری می رفتید.» ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;چون پیرمرد مهربان چنین گفت، آه از نهاد هر دو دوست برآمد. هر دو دوست گریان شدند و گریبان پاره کردند و از پیرمرد پرسیدند که حالا باید چه کنند؟ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;پیرمرد گفت:« هیچ! برگردید! به سلامت وسعادت زندگی کنید. خوشبخت باشید و مردمان دیار خود را نیزخوشبخت نمایید.» شر از پاسخ پیرمرد خوشحال شد اما خیربسیار ناراحت شد و از پیرمرد پرسید که آیا می داند که چرا آنها به دیار دوست نرسیدند وچرا هیچکس راه را به آنان درست ننمود؟ پیر مرد پاسخ داد:« کسی به دیار دوست می رسد که از ستم پاک باشد. وکسی می تواند آن راه را بنماید که او نیز از ستم پاک باشد.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خیر ازپاسخ پیرمرد بسیار برآشفت و با تندی به او گفت:« اما ما رنج بسیار بردیم. ستم بسیار کشیدیم. به اسارت و بردگی رفتیم. و صبر وشکیبایی بسیار در این راه نمودیم و ایمان خود از کف ندادیم. راهی را که ما طی کردیم ، کس از خوف در آن قدم ننهد. چگونه است که تو می گویی، ما ستم کردیم؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;پیرمرد گفت:« دو چهل سال از سفر شما می گذرد و دراین سالیان حتی کلاغی خبری از شما برقوم و برکسان شما نیآورد. زن جوان تو در این سالها آنقدرچشم انتظار تو ماند وغم هجران تو چنان ناتوانش کرد که در میان بستر بیماری افتاد و درگذشت و به سوی دیار دوست شتافت تا درآنجا تو را بیابد وغمش پایان یابد. پدر و مادر تو نیز از دوری تو دلشان پرغم و چشمشان به راه چندان سیاه شد که کورشدند. آنان نیز به دنبال تو و مشتاقانه به سوی دیار دوست رفتند تا شاید تو را بیابند و ببینند وچشم دلشان روشن گردد. کودکی از تو باقی مانده بود که آن کودک هرگز تو را ندیده بود. چنان مشتاق دیدار پدر بود که از همه عمر خود گذشت و در کودکی به دیار دوست شتافت تا جمال پدر ببیند. آری! توآنها را پشت سرانداختی اما آنها تو را در پیش رو داشتند. افسوس که آنها دردیاردوست نیز تو را نیافتند!»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خیر با شنیدن خبر درگذشت همسر و کودک و پدر و مادرش ، آه از فغان برآورد وچنان غمگین شد که چون ابرآسمان بنای گریه را گذاشت. شر از پیر مرد هیچ نپرسید که خود عالم به پاسخ های او بود. پیر مرد رفت و خیر و شر تنها ماندند.ـ خیرخشمگین رو به شر نمود و گفت:« حالا چه کنیم؟ پس از مرگ آنها مرا چه سعادتی کفایت خواهد کرد؟ آنها به دیار دوست رسیدند و درآنجا مرا نیافتند! بگو! ما به کجا رسید ه ایم؟ »ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شرگفت:« فراموش نکن که تو روحت را به من بخشیده ای وحق اعتراض کردن نداری. تو خود مایل به سفربودی و شروط وآداب سنگین این سفر را پذیرفتی. من تو را به این سفر ترغیب نکردم. تو را به خطراتش آگاه کردم. تو خواستی وخود اراده فولادیت را برسندان عزم این سفرسخت فرود آوردی و موفق شدی و تا به آخر راه رسیدی! » خیرگفت:« راست میگویی. من اراده این سفر کردم زیرا براین باور بودم که ازمیان خانواده ما که جد درجد فقیر وحقیر وآهنگرانی زحمتکش بودند، باید یکروزی ویکنفرعزم سفر به دیار دوست کند و درآنجا عزت و شکوکت یابد و این چرخه بی پایان رنج و فقر پدرانمان را پایان بخشد! اما که ندانستم بالاترین شرط دیدار دوست، ستم نکردن است وازابتدای سفر شر بزرگ ستمگری با من و همراه من است و...! حال چه باید کرد؟»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شربا افسوس به او گفت:« هیهات که من نیز از این شرط بی خبر بودم زیرا عالمان را نیز برآن عنایتی نبود! اما غم مداراز بهرآنچه که گذشته است و تمام شده و پایان یافته است! اینک ما باز می گردیم! جام جهان در دست ماست. عمرجاودان یافته ایم و ثروت بیکران داریم. من پادشاه و تو وزیر من خواهی شد. شهرهایمان را آباد و مردمان را سعادتمند میکنیم. سرزمینمان را پٌر از عدل و داد می کنیم. ما از نو زندگی خواهیم کرد و با دیدن سعادت مردم، رنج های خود را فراموش خواهیم کرد. بی شک پدر و مادر من نیز مرده اند، گرچه آنان راضی وخوشنود ازسفرمن بودند اما فرقی نمی کند، برای رفته گان مان مقبره هایی زیبا و باشکوه خواهیم ساخت تا آسوده درآن جهان باشند و در دیار ابد از نیکی های ما سربلند باشند و خوب زندگی کنند. اما زندگی دنیا همین است دیگر؛ خطا وآموختن از خطاهای خود و از دست دادن و به دست آوردنی نو...» ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;خیراز درون سینه پردرد خود آهی کشید و به او پاسخ داد:« نه! زندگی همین نیست و شرط وفا این نبود. من باید به قولهایی که داده ام وفا کنم. من از اینجا به سوی آنانی می شتابم که مشتاق و بیقرار دیدار من بودند و به سوی دیار دوست شتافتند. مرا نه جام جهان نما مقصد بود و نه جاودانی وجوانی، مرا اشتیاق به دیدار دوست و مرا مقصد جان جهان بود. چون ستم کردم، راه وچاه یکی گشتند اما اینبار راه را درست خواهم رفت. نادان به ستمگری خود بودم ولی اینک آگاه گشته ام !»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شرگفت:« اما ما به جام جهان و به جاودانگی رسیدیم. واین توشه اندکی برای سعادت خود و مردمانمان نیست. سعادت با ما برای مردمان ابدی خواهد بود.آیا فراموش کردی که ما قرنی را در سختی و رنج گذراندیم و هیچکس جزما مشتاق سختی های این راه نبود. حال در پیش روی ما همای سعادت بال گسترده است و ما به همه چیز رسیده ایم.» خیر گفت:« تو را دیگر به من نیازی نیست. آیا نگفتی که به دنبال رفیق همراه هستی؟ راه به پایان رسیده است وجام جهان در دست توست. راه ما از هم جدا می شود.»ـ آنگاه از شر فاصله گرفت و به گفتگوی با او پایان داد. شر تنها ماند. خیر در زیر درختی دراز کشید. درخت چنان بزرگ و با شکوه بود که بلندای شاخه های سبزش تا طاق آبی آسمان بالا رفته بودند. خیرچشم های خود را بست و لبخندی زد و درخاطر خود، مشتاقانه و سبکبال و با قلبی پر از محبت به جانب دیدارعزیزانش شتافت تا رنج های آنان را پایان بخشد وآسمان را از بارستم های خود سبک کند. اینبار راه نزدیک بود و سفر یک نفس کوتاه بیشترنبود و خیر به دیار دوست رسید.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;شر نیز جام جهان را به دست گرفت و در راهی به درازای عمر جاودان قدم نهاد.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;پایان!ـ دوم آپریل 2011 برابر با سیزده هم نوروز سال 1390&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;در ضمن سیرده شما به درباد! ایامتان نوروزی و روزتان وسالتان نو وبه دور از ظلم وستم حکومت خامنه ای واحمدی نژادی وانواع دارو دسته ها وباندهای سرکوبگرش باد! قصه نوشته شده درسال 2006 وانتشار یافته درماه آپریل سال 2011 است.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-4843850473598425203?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/4843850473598425203/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=4843850473598425203' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/4843850473598425203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/4843850473598425203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='قصه خیر و شر'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-7491820681334174353</id><published>2011-03-13T08:38:00.000-07:00</published><updated>2011-03-13T09:18:31.904-07:00</updated><title type='text'>چگونه پرنده غول شد 5</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-hUvEJXyTEjU/TXzuLU1XKaI/AAAAAAAAAV0/--ATAL5KrcY/s1600/regen%2Bbogen.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5583599516371069346" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 148px; CURSOR: hand; HEIGHT: 170px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/-hUvEJXyTEjU/TXzuLU1XKaI/AAAAAAAAAV0/--ATAL5KrcY/s200/regen%2Bbogen.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;نوشته: مليحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(چگونه پرنده غول شد؟ (5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت پنجم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;پرنده ‌گفت:« من نژاد جدیدی از شما هستم و آمده ام تا زندگي نوينی پراز بزرگی به شما عطا کنم. شما پرندگان، موجوداتی پاك وبي‌گناه ومقدس ولي ضعيف وناتوان ونادان هستيد. شما نمي‌جنگيد و بزرگ نمي‌شويد. من هم ضعیف بودم اما پرورش یافتم و اینک نمايندهٌ غول سفيد وملکه اقیانوس در این سوی جهان هستم. بزرگی من برشما آشکار است و نشان تقدس من نیز پولکی ازملکه اقیانوس است که برپیشانی خود دارم. من آمده م تا شما را تغيير داده و بزرگ کنم. من سعادتي جديد براي شما ‌آورده‌ام. من شما را به دليل پاك وبي‌گناه بودن بر تمام جانورانِ وحشي، از زمين تا درياها برتري خواهم بخشيد! من شما را دوباره خلق خواهم کرد! بله من! خواهید دید! به زودی!»ـ&lt;br /&gt;پس‌ ازگفته‌هايِ هزارپرواز، دربین مرغان ولوله ای عجیب برپا شد. همگی با هم و به عادت مرغان شروع به جیغ کشیدن کردند. بعد درآسمان پرواز کردند و چندین بارچرخیدند وسپس هزار پرواز را درمیان خود گرفتند وبرسروشانه او نشستند و با بالهای محبت خود او را نوازش کردند واشک شوق به دیده آوردند واو را ستودند. اما ناگهان همه ساکت شدند.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;راهنما و رهبر مرغان پیش آمد. اودر پیش پای هزارپرواز زانو زد و گفت:« فرزندم به سرزمین خودت خوش آمده ای! ما خانواده وقبیله تو هستیم و ازیافتن دوباره تو خوشحالیم ولي ما دراینجا ‌حكومت خودمان و قانونِ مقدس تکامل وطبيعت را داريم. نيازی نداريم ‌كه غول سفيد و نماينده‌اش ازآنسوی اقیانوس بیایند و برای ما قانون دیگری وضع ‌كنند و یا جنس ما را تغيير دهند. تو از جنسِ ما نيستي و از جنسِ غول‌‌‌ها شده‌اي وحتی به زبان ما پرندگان حرف نمی زنی. غول‌ها دوستدار ضعيف‌‌ها و زندگی آنها نيستند. آنها دوستدار نوع زندگی و قدرت وحكومتِ‌ خودشان هستند. ما علاقه‌اي به‌ تغييرِ زندگي وطبيعتِ خود نداريم و نمي‌دانيم حاصل ‌آن چه خواهد بود؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;هزار پرواز ازگفته های اوهیچ تعجبی نکرد ودرکمال مهربانی و آرامش به‌‌ اوگفت:« پس شما خبر نداريد ‌كه طبيعت وقوانين ‌آن‌ ثابت نمي‌مانند و هميشه درحالِ تغيير و دستخوش تحول هستند و اینک جهان پرندگان نیز تغييركرده است و‌‌ پرنده‌‌اي از میان شما غول شده است وشما بايد این تغییر را بپذيريد. من سعادت‌هايِ بزرگ؛ سعادت‌هايي را‌ كه فرشتگان غول آسا دارند به شما خواهم بخشيد. دورانِ پرنده بودن به پايان رسيده است. ما قدم درآستانهٌ غول شدنِ تمامِ مرغان نهاده‌ايم. مرغان ‌كه‌ پاكانِ عالم هستند بر وحوش وجانوران برتري خواهند يافت؛ دوران جدیدی آغاز شده است ودرایبناره ما بحثی نداریم زیرا من تغییریافته و دربرابرشما هستم.»ـ&lt;br /&gt;رهبرو راهنمای پرندگان گردن بلند خود را پایین آورد و دربرابر او سرخم کرد. هزار پرواز پیروزمندانه و با نگاهی نافد به سوی مرغان نگریست. مرغان ازسرسنگ ها برخاستند و درآسمان پرواز کردند و هیاهوی عجیبی برپا کردند وبا هیاهوی خود دیگر مرغان و پرندگان را درِ زمين و هوا و دريا صدا زدند و با خبرکردند. مرغان وپرندگان به‌گردِ هم‌آمدند و خبردر همه جا پيچيد و چون زلزله ای دنیای آرام آنان را درهم ریخت. مرغان پيرتربا يكديگر مشورت‌‌ كردند. هزارپرواز چنان غول آسا بود ‌كه آنان بهتر ديدند‌، بزرگي وفرمانروایی او برخود را بپذیرند، پس چنین کردند.ـ&lt;br /&gt;هزار پرواز پس از‌‌ رسيدن به قدرت و فرمانروايي به پرند‌گان ‌گفت‌، بايد برنامه‌هايِ بزرگ و غول‌آسا داشته باشید.‌ دورانِ آواز خواني و نغمه‌ سرایی و عشق‌بازي وتخم‌گذاشتن ومرغ وخروس‌ بودن وکوچ کردن وسفرکردن وخوشگذرانی نمودن، به سرآمده‌ است و زندگي جديد ‌‌كار‌وكوشش‌ وتلاش وجنگ است. شما بايد طبيعتِ راحت‌طلبِ خود را كنار بگذاريد. باید جیک جیک کردن را کنار بگذارید و یاد بگیرید که چون شیرغرش کنید!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;پرندگان ساده دل ترسیدند با شنیدن نام شیر عذرخواستند و گفتند:« ولي ما هميشه‌ كاركرده و قوت وغذايِ خود وخانواده‌مان را تهيه‌ كرده‌ ایم و در صورتِ لازم هم از خود و قبيله‌مان دفاع‌ كرده‌‌ايم.‌ ما‌ اين‌ كارها را بلد هستيم. چرا ما را سرزنش می کنی؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;هزار پرواز‌گفت:« همه ٌ‌كارهايي ‌كه تا به امروز ‌كرده‌ايد، درست بوده اند اما به دنياي ِ‌گذشته تعلق دارند و ما‌ قدم به دنيايِ جديدِ غول‌ شدن(پرندگان غول آسا) نهاده‌ايم.‌‌ اين دنيا بسيار بزرگ و باشكوه است وقوانین آن هم مقدس هستند. ازاين دنيا شما هيچ خبر وتجربه‌اي نداريد زيرا درآن زندگي نكرده‌‌ايد اما من مظهری ازاین جهان نوهستم که درپیش روی شما قرار دارم، پس ضروری است که قدم به قدم از من‌‌ پيروي ‌كنيد تا به پیش برویم. برای ورود به دنیای نو، نخستین شرط وقانون، ایمان واطاعت‌ شما ازمن است.‌‌ به زودی مراسمِ مقدسِ‌ سوگند وفاداريِ شما برای ورود به این دنیای باشکوه برگزارخواهد شد. من ازشما می خواهم که همگی به این دنیای نو قدم بگذارید ودر برابرعظمت آن زانو بزنيد وبه آن دل ببندید تا تغییر یابید وبتوانیم جهان پرندگان را تغییر دهیم. با این حال شما آزاد هستید ، هركس ‌كه خواهانِ تغيير و ورود به دنیای جدید نيست، پرو بال دارد و درتاریکی شب پرواز کند و برود و این سرزمین را ترك کند. دوران مفتخوری وآماده خوری دراین سرزمین به پایان رسیده است. آنهایی که بمانند، بزرگی وعظمت را انتخاب کرده اند.آنان که دربرابر ما بایستند، دوست ما نیستند وباید که به عاقبت کار خود بیاندیشند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;مرغان و پرندگان، پَرِهای حيرت به منقارِ عبرت‌ گرفته و به فكرفرو رفتند و‌هركس به فرداي خود فكر مي‌كرد. جهان تا به امروز برای آنان ‌آزاد و سرشار از نعمت وآسايش وبه قول هزار پرواز مفتخوری بود وخدای آنها هم به این وضع اعتراضی نداشت. با رسیدن فصل سرما نیز کوچ می کردند. با تحمل مرارت و سختی اما با تلاشی دسته جمعی ‌‌از فراز اقیانوس می گذشتند و به مناطق ِ‌گرمسيری مي‌رفتند و درآنجا قوت وغذای خود را می یافتند یا تخم های خود را می گذاشتند. هیچگاه نیز به این کارها فکر نمی کردند، زیرا اراده طبیعت چنین بود وآنان نیز چنان می کردند اما حالا صحبت ازاراده وآينده‌اي در پيش بود ‌كه‌ هیچ مرغ یا خروسی ‌‌‌آن را نمي‌شناخت.ـ&lt;br /&gt;‌‌ به زودی پرندگان و مرغان‌ به چند دسته تقسيم شدند. گروه زيادي از پرندگانِ پير وجوان به هزار‌پرواز ايمان‌‌‌آورده و ازاو یاری خواستند‌ تا قدم در راهِ رشد وغول‌ شدن بگذارند. آنها مي‌خواستند‌‌كه او زندگي‌‌ یکنواخت و تكراريشان را تغيير دهد. مي‌خواستند ‌كه با‌كمك او جهانِ جديدي با پرندگانِ غول‌آسا بسازند. مي‌خواستند قدرتمند باشند و بجنگند و مي‌خواستند توانایی های نهفته خود را بشناسند و جنس ضعیف خود را عوض کنند و از جنس فرشتگان غول آسا بشوند و برتمامی جانوران برتری یابند. ‌گروهِ ديگري از پرندگان با سروصدا وجار وجنجال به هزارپرواز و به پرندگاني ‌‌كه به او ايمان‌آورده بودند، فحش دادند و دعوا به راه انداختند و آنان را دیوانگان خواندند و بعد آن سرزمین را براي هميشه ترك ‌‌كردند و به گوشه دیگری ازجهان رفتند. اما گروهِ ديگري ازمرغان قوی پنجه خشمگين شدند وبا چنگال های آماده وبا منقارهايِ‌ تيزخود آمادهٌ جنگ شدند. آنها مي‌خواستند‌ هزار پرواز را از سرزمین خود بيرون ‌كنند ولی نمی توانستند زیرا پرندگان بسیاری به او گرویده بودند. به‌ همين دليل بينِ اين پرندگان و‌ايمان‌آورندگان به هزار پرواز جنگ بزرگ و مقدسی ‌آغاز شد. جنگ شروع شد و خیلی زود ‌آوازهٌ‌‌‌ این جنگ عجیب در همه جا پيچيد وغلغله و ولوله عجیبی برپا شد. هر روز‌گروه جديدي ازپرندگان و مرغان هم وارد جنگ مي‌شدند و به یکی از دو گروه می پیوستند و دربرابرهم صف آرایی می کردند؛ برخی ازدنیای کهنه پرندگان دفاع می کردند وبسیاری ازهزار پرواز ودنیای جدیدی که او برایشان به ارمغان آورد بود، دفاع می کردند .کم کم چرندگان وخزندگان ودیگرجانوران هم وارد جنگ شدند زیرا نگران آینده خود وحاکمیت پرندگان(فرشتگان غول آسا) برجانوران زمینی بودند. هزارپرواز ازغول سفید یاری خواست واو نیز کمک ویاری بسیاری برای هزار پرواز فرستاد و بدينگونه بود که جنگ به درازا‌ كشيد. جانوران نمي‌خواستند، حاكميت پرندگان را بپذيرند؛ پرٌ واضح و روشن بود اما پرندگان هم نمی خواستند از غول شدن دست بردارند؛ زیرا درمیان آنها یکی غول شده بود وآنها نمی خواستند دیگر موجودات ضعیفی باقی بمانند. خلاصه آنقدر جنگیدند که نه تنها خاک که افق نیز از خون رنگين شد. آب دریا‌ نیز رنگ‌آبي خود را‌كه انعكاسِ ‌آسمان بود از دست داده و رنگ طلوع وغروبِ خونين خورشید به خود‌ گرفت.ـ&lt;br /&gt;ماه‌ها وسال‌ها ونزدیک به قرني‌گذشت. چند نسل نو‌از پرندگان ومرغان به دنيا آمدند وجنگيدند. بسیاری درجنگ کشته شدند وبرخی دیگر زنده ماندند. آنان که زنده ماندند، رشد کردند و کارهای بزرگی انجام دادند و غول آسا وشکست ناپذیر شدند تا سرانجام جانوران در برابر پرندگان غول آسا، زانو زدند و بزرگی وتقدس آنان را پذیرفتند وجنگ پایان یافت وسرزمین پرندگان‌ كه به وسعتِ نیمی از جهان شده بود، آرام‌ شد وآرامش یافت.ـ&lt;br /&gt;آنگاه که جهان آرام شد، هزار پروازکه عظمتی خدایی یافته بود، از فرازِ بلندترين صخره که قلعه وآشیانه اش بود به زمین نگاه کرد. خاک به رنگ سرخ بود. آنقدرجنگیده بود که بال‌ها و منقار وچنگالهایش نیز همه رنگ سرخ به خود گرفته بودند از اینرو بود که او را پرنده آتش می نامیدند. زمانی درازگذشته بود اما جهان را تغییر داده بود. ازمرغانی ضعیف وزندگی پرست ونادان وخرافاتی، نسل جدیدی از پرندگان غول آسا وشکست ناپذیر و نامیرا پرورده بود و تمامی دشمنان درنده خوی خود را‌ نابود کرده بود اما زخم های بسیاری نيز برداشته بود. زمین وجنگل از لاشهٌ پرندگان ومرغان و دیگرجانوران پُر بود. خرچنگ‌ها ازاقيانوس بيرون‌آمده و برلاشه‌ها چنگ انداخته بودند. هزار پرواز براین صحنه ها نگریست و به عادت غول ها هراسی به دل راه نداد زیرا که نخست ویرانی و بعد آبادانی خواهد بود. دورتر از آشیانه او و برفرازصخره های سخت- دیگر پرندهِ گان غول‌آسا اما زخمي با‌ بال‌هايِ شكسته و پرهای خونين نشسته بودند.ـ&lt;br /&gt;هزار پرواز بال‌هاي بزرگ خود را‌گشود و پرواز کرد و از فرازصخره بلند وآشیانه خود به پایین آمد. آنگاه یاران شکسته بال خود را صدا زد. آنها از فراز صخره ها پایین آمدند و هزار پرواز چون یک پدر آنانِ را به‌ زيرِ پر‌ و‌بالِ مهربانی خود‌ كشيد و با غرور وافتخار رو به آنان ‌گفت:« فرزندانِ من، سختي‌ها ‌گذشتند. بشارت ها برشما باد. ما برنده شديم. شما طبيعت وجهان را تغيير داديد. شما يك قرن جنگيديد وحالا صاحب قدرت هستيد. شما ديگر غول شده‌ايد. زمان صلح فرارسيده‌ است. از‌ اين پس‌ به‌ راحتي خواهيم زيست. شما تخم‌هايِ غو‌ل‌آسا خواهيد گذاشت. نسلِ شما فرشته‌گانِ ‌غول‌‌آسا برجهان وبر جانوران وحشی فرمانروايي‌ ابدی یافت.» پرندگان غول آسا نخست نگاهی به یکدیگر کردند زیرا تخم گذاشتن در میان آنها عملی زشت و ناپسند و کار جانوران پست بود و به دنیای گذشته تعلق داشت وآنان مقدس وپاک از اعمال ناپسند بودند، وانگهی چنان شبیه به یکدیگرشده بودند که درمیانشان جنسیتی آشکار نبود، همه غول بودند.ـ&lt;br /&gt;پرنده غول آسای شكسته بالي با بدخلقی به هزار پرواز ‌گفت:« درجزيره ديگر پرنده‌اي از نسل های گذشته وجود ندارد و ما نیزغول شده‌ايم. اما اگرما بخواهیم زندگی کنیم وتخم بگذاریم، باز بازگشت به زندگی پرنده ها خواهد بود و این زندگی شایسته ما نیست!»ـ&lt;br /&gt;پرندهٌ زخمی دیگری ‌آهي‌ كشيد و به هزار پرواز ‌گفت:« من پرواز کردن و آزادی را دوست داشتم اما‌ در قرن پیش آن را ترک گفتم ودیگر به آن بازنگشتم. حالا چنگال‌هايي تيز مثل شمشير ومنقاري بران مثل خنجر پيدا‌كرده‌ام. به من بگو که پس از این با آنها چه کنم؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;یکی ديگراز آنان با صدای بلندی خندید و ‌گفت:« صداي من مثل شيپور شده‌ است. نغمهٌ صلح و زندگی از‌ جنجره من‌ بيرون نمي‌آيد. من فقط می توانم شیپور جنگ بنوازم؛ صبح تا شب وحتی نیمه شب ها....» وبعد قاه قاه خندید. خنده اش نیز صدای شیپوربود. همه براو خندیدند. هزارپرواز نیز خندید.ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;دیگری نگاهی پرغرور به سوی هزار پرواز کرد و گفت:« پرندگان غول آسا، بزرگ و تنها ومقدس هستند و در زیر سقف یک خانه یا آشیانه جای نمی گیرند. جهان آشیانه آنهاست. آیا تو ما را چنین نیآفریدی؟» ودیگری وبه همین ترتییب یک به یک حرف های خود را گفتند.ـ&lt;br /&gt;هزار پرواز به گفته های آنها گوش داد و‌ به تن های پرزخم آنان نگریست و شجاعت آنان را تحسین کرد وگفت:« فرزندانم! عزیزان شکست ناپذیرمن، شما درست می گویید! غم مدارید و براي‌ هيچ چيزناراحت نباشيد. من‌ پاسخ براي تمام مشكلات شما‌ هستم. اینک ما‌ جهانِ نويني ساخته‌ايم که درآن بازگشتی به گذشته ها وطریق زندگی پرندگان ممکن نیست، این امرحقیقتی است. اما حقیقت بالاتر این است که اين جهان نو، درزیر پر وبال غول آسا وآسمانی شما گنجانده شده است وحاکمیت برآن، ازآن شماست ولی بدانید که درآنسوی اقیانوس ها هنوزجزایری هستند که ساکنانش به یاری شما نیازمندند. شما وتنها شما هستید که جهان چشم برشما دوخته است و...» با شنیدن این خبر خوش، چشمان پرندگان ازخوشحالی برق زد اما ناگهان و در همین هنگام ازدوردستها صدای نغمه پرنده ای به گوش رسید که آواز میخواند وصدای چهچه اش جنگل خفته را از خواب بیدارمی کرد.آن نغمه شبیه به آواز مرغان زیبایی بود که هیچ اثری ازآنان در این سرزمین باقی نمانده بود.ـ&lt;br /&gt;هزار پرواز ناگهان خاموش وساکت شد. مرغ زیبایی آواز می خواند و نغمه اش چون تیری برقلب هزار پرواز فرود آمد.ـ&lt;br /&gt;غولها نگاهی گویا به سوی جنگل انداختند، باز مرغ زیبا و باز جنگل و باز جیک جیک کردن ها. نه!! یکی ازآنها بسرعت بالهای خود را گشود تا پرواز کند وآن مرغ را بیابد واو را ازقلمرو مقدسشان براند اما ناگهان برجای خود چون چوبی خشک بیحرکت ماند. نخست صدای رعب انگیز صاعقه ای را شنید؛ وبعد آن صاعقه به هزارپرواز اصابت کرد و او را با تمام عظمت کوه وارش برخاک افکند و دومین صدای مهیب برخاست! غولها باحیرت به یکدیگر نگریستند بعد با سرعت به دورهزار پرواز جمع شدند. مرده بود! چرا وچگونه؟ مگراو نامیرا نبود؟ چگونه آن عظمت زمینی وآسمانی، درلحظه ای با یک صاعقه پایان یافت؟ به ناگهان همه با هم فریاد های بلند وهولناکی کشیدند و به سوی آسمان نگریستند!ـ&lt;br /&gt;آسمان تیره ازابرهای سیاه گشت و طوفانی عظیم برخاست. هنگامه عجیبی برپاشد و بارانی سیل آسا بارید ودریا طغیان نمود وامواج دریا شتابان به سوی ساحل تاختند. پرندگان غول آسا پرواز کردند و خشمگین به جنگ با طوفان وصاعقه درآسمان شتافتند و با فریادهای بلند وبی هراس خود به نبرد با صاعقه برخاستند و بالهای سنگین خود را به صورت طوفان مرگزا کوبیدند وخشم خود درباران سیل آسا فرونشاندند. جنگی مغلوبه بود. پس از طوفان به ساحل بازگشتند اما نشانی ازهزار پرواز درساحل نیافتند؟ به سوی دریا نگریستند. دریا آرام گشته بود ولی امواج کف آلود خود را به صورت ساحل می کوبید. برفراز آسمان خورشید بی غم می خندید و قوس قزحی زیبا ازآسمان تا آنسوی افق زده بود. درپشت قوس قزح درمیان ابرهای غول آسا- هزار پرواز نشسته بود و به سوی ساحل می نگریست. شاید حرفی می زد اما صدایش شنیده نمی شد. پرندگان غول آسا با دیدنش از شادی گریستند اما رفته بود و زندگی مقدس وغول آسایش یک راز و مرگ صاعقه وارش نیز برای آنان یک راز باقی ماند. ـ&lt;br /&gt;کمی دورتر ازساحل، درجنگلٍ سبز وخرم شسته در باران، صدای چهچه بلبلان مست وآواز مرغان زیبا به گوش می رسید؛ آنها دسته های پرندگان و گله مرغان مهاجری بودند که در باد و طوفان راه خود گم کرده و به جنگل های این سرزمین رسیده بودند، شاید اینجا سرزمین پدرانشان بود، نمی دانستند اما جنگل آزاد بود وآنان با خرمی درختانش را تسخیر کردند. یک آغاز نو بود؛ آغازی نو اما درسرزمین پرندگان غول آسا.ـ&lt;br /&gt;پایان!ـ&lt;br /&gt;نوشته شده در اگوست سال 2005 وتصیح وانتشاریافته درماه های فوریه و مارس درسال 2011&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;.ـ/&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-7491820681334174353?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/7491820681334174353/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=7491820681334174353' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/7491820681334174353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/7491820681334174353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/03/5.html' title='چگونه پرنده غول شد 5'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-hUvEJXyTEjU/TXzuLU1XKaI/AAAAAAAAAV0/--ATAL5KrcY/s72-c/regen%2Bbogen.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-5669653149584244609</id><published>2011-03-07T15:17:00.000-08:00</published><updated>2011-03-07T15:47:35.691-08:00</updated><title type='text'>چگونه پرنده غول شد 4</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چگونه پرنده غول شد؟ (4)ـ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از: مليحه رهبري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت چهارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من نامِ بزرگِ هزار‌پرواز را براي تو انتخاب‌ كردم. فراموش‌ نكن ‌كه تو شایسته فرمانروايي‌ هستی. فراموش نكن ‌كه تو فرزند من وملکه اقیانوس؛ فرزندِ دو فرشته بزرگ هستي. فراموش‌‌ نكن‌ كه تو‌ برگزيده ومقدس هستی‌ وبرهمه کس درخشکی وهوا و دریا برتری یافته ای.»ـ&lt;br /&gt;پرنده ازکسب آنهمه برتری و بزرگی بسیار خوشحال شد و اشک شوق به چشم آورد و بعد به خاک افتاد و سجده کرد.ـ&lt;br /&gt;پرنده از این خبر خوش که بالاخره و پس‌ ازگذشت یک قرن رنج و زحمت، به میان پرندگان بازمی گردد، احساس سعادت می کرد و با شوقی بزرگ ‌آماده پرواز وآغاز زندگي جديد و كوچ و حكومت‌ برمرغان شد. اما نفهميد ‌كه چرا غول(فرشته) او را مقدس خواند و چگونه مقدس شده‌ بود؟ چون پرنده حتي نيايش‌ صبحگاهی‌ و نغمه خواندن برايِ‌ خداي ‌آفريننده جهان را نیز به كنار گذاشته بود. پرنده جزغول سفید خدايي‌ نداشت اما می دانست که او آفريننده جهان نیست، بلكه تغيير دهندهٌ‌ جهان وتغییردهنده آفرينش وطبیعت است. با‌ اين حال، پرنده تمام ‌گفته‌هايِ غول(فرشته سفید) را باور‌داشت ویاد گرفته بود که هرگز به  او شک نکند و بزرگی و تقدس او را جریحه دار نکند. بزرگتر و بالاتر و خوب تر از او كسي و چيزي درعالم نبود و پرنده هم نمايندهٌ او بود وچنان غول آسا شده بود که به تنهایی برهمهٌ مرغان و پرندگانِ در زمين وهوا و دريا برتری یافته و حتی جزيي از عظمت وبزرگي‌ جهان شده بود وحالا هم- به سوی سرزمین وقبیله خود بازمی گشت و پس از قرنی، شوق بزرگ و مقدسی قلبش را پرکرده بود! اما پرنده عظیم الجثه شده بود و پرواز از فرازاقیانوس برایش خطرناک وشاید غیرممکن بود. چگونه ازاقیانوس عبورکند؟ کمی نگران بود اما می دانست که غول سفید(فرشته سفید) راهی برای حل این مشکل پیدا خواهد کرد، درغیراینصورت صحبتی از این سفر با او نمی کرد.ـ&lt;br /&gt; سرانجام آن روزموعود وآن ساعت شین (شادی بزرگ) که یک قرن درانتظارش رنج برده بود، فرارسید و هزارپرواز با هزارشادمانی آماده ترک جزیره شد، هیچکس ازسفر واز رفتن او با خبرنشد زیرا درآن جزیره همه کارها یک راز بودند. پس پنهان ازهمه نگاه ها وچشم ها که به دنبال یافتن رازها بودند، درتاریکی شب به ساحل دریا آمد؛ جاییکه غول سفید و ملکه اقیانوس درانتظارش بودند. غول سفید خوشحال بود و پیروزمندانه به‌ او نگریست و نشان ومدال غول شدن را به سینه او نصب نمود وگفت:« آه فرزندم. تو غولی شکست ناپذیر شده ای. اینک به سوی قبیله مرغان برو وآنگونه که سالیان سال دراینجا آموخته ای درآنجا عمل نما! هيچگاه نترس! تو تنها نیستی و من پشتيبانِ توهستم و درهیچ کجا ازمن جدا نخواهی بود. تو در روح خود با من یگانه گشته ای.» هزارپرواز ‌گفت:« من ترسي نمي‌شناسم. من ازجنس مرغان نیستم که ترسو باشم. من یک غول شده ام.» ملکه اقیانوس نیز به او آفرين‌ گفت و او را تحسین نمود ونشان مقدس دیگری به او عطا کرد تا به گردن آویزد.ـ&lt;br /&gt;درطی این سالیان ملکه اقیانوس هم تغییر کرده بود. اوهمسرغول بود اما لطیف وظریف و مهربان و بخشنده و شکننده چون ماهیان باقی نماند، غول سفید قدرت وعظمت خود را با او تقسیم نمود ودراندک زمانی او چنان بزرگ وپرقدرت وجنگجو شد که جانشین غول سفید شده و براقیانوس وخشکی(جزیره) فرمانروا گشت. عجیب آن بود که درآن جزیره فقط غول سفید بود که تنها نبود و همسری محبوب داشت و درکنار او سعادتمند بود. اما هیچ کس به چگونگی این امر(رابطه) فکر نمی کرد یا سؤالی نمی کرد زیرا همه برچنین باوری بودند که آن دو فرشتگانی مقدس و در زمره خدایان وپاک از طبیعت حیوانی هستند. درآن جزیره تنها دوعشق پاک و دوست داشتن دو کس مجاز بود، عشق به غول سفید وعشق به ملکه اقیانوس.ـ&lt;br /&gt; غول سفید با جان ودل عاشق برملکه اقیانوس بود اما راز و ریشه این عشق برهمه پنهان بود و به گونه ای مقدس و تا به ابد پوشیده باقی ماند!ـ&lt;br /&gt; ملکه اقیانوس نیز روز وشبش دراندیشه جنگ با دیوها وکوسه ها وپیروزی برآنها می گذشت اما برآنها پیروزی یا غلبه ای نداشت. به همین دلیل هر روز شیوه های جنگی سخت تر وفرامین عجیب وغریب وطاقت فرسایی برای ساکنان جزیره وضع می کرد. اوهمیشه درصدد یافتن علت شکست ها بود وسرانجام دریافت که علت تمام شکست ها- ناپاکی وگناهکاری وناسپاسی آن بچه غول هاست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پس روزی آنان را گرد آورد وگفت:« فرزندان من! شما تحت عنایات بی پایان غول سفید ومهربانی های او همه رشد یافته وبچه غول شده اید اما این بزرگی تا به امروز ثمری غایی به بار نیآورده است و بر دیوها پیروز نگشته اید. من نیک در کار شما و شکست هایتان نگریستم واندیشیدم و دریافتم که راه پیروزی شما  بردیوها، ازمسیرتغییرو رشد وغول شدن شما نمیگذرد زیرا درطی سالیان واز این طریق به مقصد نرسیده اید وبازنیک اندیشیدم وآنگاه پی بردم که راه پیروزی شما از مسیر دیگری، یعنی تغییر دادن وتغییرکردن و فرشته شدن شما می گذرد! زیرا رشد کردن وغول شدن بدون حسادت ورقابت وناپاکی های دیگر در اندیشه و روح میسر نیست و ناپاکی- – خود سد بزرگی دربرابر پیروزی بردیوهاست، به همین دلیل شما باید آن بزرگی های رایگان و به ناحق کسب نموده درگذشته را، از خود دور کنید و ناپاکی های اندیشه و روح  را از خود بزدایید و بکوشید تا درآینده روز به روز کوچکتر شده و مثل یک فرشته سبک گردید. آنگاه خدایان شما را یاری نموده و پیروزی ما بر دیوها حتمی خواهد بود. پس بشتابید واز دنیای رشد و بزرگی وغول شدن وناپاکی های آن دوری نمایید و به دنیای پاک فرشتگان قدم گذارید ورشدی فرشته آسا کسب نمایید!»ـ بزرگان وبچه غول ها با شنیدن این سخنان از هراس برخود لرزیدند و بسیار اندوهگین شدند وسخت براحوال خود گریستند. عمری در مسیر رشد و غول شدن تلاش کرده واستخوان خود برصخره های جزیره ساییده بودند وحال باید ازبزرگی خود بیزاری می جستند وراه دیگری طی می نمودند. کارسختی بود اما فرشته شدن هم بسیار زیبا وپرافتخار ورشدی نو وآسمانی بود. اما چگونه فرشته شوند؟ هیچکس نمی دانست راه فرشته شدن از کدام مسیر می گذرد!ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پس درکارتغییردادن خود حیران بودند که غول سفید(فرشته مهربانی ها) به یاری آنان شتافت وگفت:« فرزندانم! ازمن مپرسید که چرا زحمت کشیدید ومسیر رشد وغول شدن را طی کردید و دراین راه مرارت ها وسختی ها کشیدید. آن کارها درست بودند و پیروزی های ما ونقش های آنان برسنگ ها وصخره ها و کوه جاودان باقی مانده اند. اما اینک ما را خورشیدی نو و روزگار نوین وآغازی نو است و ملکه اقیانوس تنها فرشته پاکی ها درمیان ماست واو خود گواه پاکی خویش است. او را دوست بدارید و او را پیروی کنید تا بتوانید مسیرفرشته شدن را طی کنید و مانند او یک فرشته شوید؛ البته به زودی! پس ترسی به دل راه ندهید! بشتابید وازفرامین او پیروی نمایید واز چگونگی این راه سؤال نکنید!» ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن بزرگان و بچه غول ها با شنیدن سخنان غول سفید ازحیرت وسرگردانی به درآمدند وازملکه اقیانوس خواستند تا آنان را به مسیرپاکی وفرشته شدن هدایت نماید. ملکه اقیانوس از تصمیم آنان بسیارخوشحال شد و ازآنان عهد گرفت که طریق اطاعت مطلق درپیش گیرند تا او بتواند آنان را هدایت نماید. آنگاه که آن بچه غولها طریق اطاعت مطلق برگزیدند، او قوانین بسیارشاقی برای کوچک شدن آنان وضع نمود تا ازبزرگی و غول بودن نجات یابند و ازگناهان کبیره وکثیره وغول آسا دراندیشه و روح واز طبیعت حیوانی، خود پاک گردند. آن بزرگان وجنگجویان بی باک و سخت کوش و بلند آوازه جملگی فرامین شاق او را اطاعت نمودند وخود را بسیارخوار وکوچک کردند تا جاییکه حتی ازیک مورچه بیگناه یا از یک گل پاک نیز اطاعت می کردند تا جانشان پاک چون فرشتگان گردد و خدایان از آنان راضی شده وبه هنگام جنگ آنان را بردیوها غالب گردانند اما باز هم خبری از پیروزی آنان بردیوهای قدرتمند ناپاک نشد. راه فرشته شدن هم مثل غول شدن سخت بود وگاه چنان غیرممکن بود که بسیاری جان یا عقل و ایمان خود را از دست می دادند ویا ازسختی های آن می گریختند. اما اندک کسانی نیز دراین مسیر تغییرکردند وفرشتگان غول آسایی گشتند. آن فرشتگان غول آسا جنگ بردیوان را به پیش بردند و روز وشب جنگیدند اما دریغ که آنان نیز بردیوان پیروز نگشتند، چرا؟ آیا راهی باقی مانده بود که آنان طی نکرده باشند؟ نه! شاید خدایان خفته یا مرده بودند آیا راز وسری درکار خدایان بود و یا شاید راز وسری در کاردیوان بود؟ چه بود؟ مشکل در کجا بود!ـ&lt;br /&gt; ملکه اقیانوس چون شکست های آن فرشتگان غول آسا را دید، دراندیشه شد و باز نیک درکار آنان نگریست، پس آنان را گردآورد وگفت:« فرزندان من! ای بزرگان وفرشتگان، سه بشارت برشما باد! بشارت اول آنکه شما راه غول شدن وشکست ناپذیری را به کمال طی کردید و ازمرگ گذشتید وکوه ها وصخره ها گواه بر شکست ناپذیری شما هستند وبشارت دوم آنکه راه پاکی و فرشته شدن را نیز با سرفرازی گذراندید واگرچه بردیوان پیروز نگشتید اما برخود پیروزگشته اید و شما در حلقه خدایان ومقدسان(فرشتگان نو) هستید و دیگر راهی نمانده است که شما طی نمایید و به زودی درهای آسمان و زمین از سوی خدایان برشما گشوده خواهند شد وشما فرمانروایان دوعالم خواهید گشت! پس غم مدارید وهمچنان به تلاش های غول آسای خود ادامه دهید واما بشارت سوم آنکه نخستین فرشته غول آسا از میان شما برگزیده گشت و به زودی راهی سفرخواهد شد تا درآنسوی اقیانوس جهان را تغییردهد وآوازه شما را عالمگیرنماید.»ـ&lt;br /&gt;سخنان ملکه اقیانوس موج عظیمی ازاحساس شادی وشعف پیروزی وعظمتی نو را با خود به میان آن فرشتگان غول آسا آورد و پس از این داستانها بود که پرنده قصه ما [چون بالدار بود]، نخستین برگزیده در میان فرشتگان غول آسا شد و به زودی پرواز با شکوه خود به سوی مرغان را آغاز کرد.ـ&lt;br /&gt; به هنگام خداحافظی غول سفید هزار پرواز را به ملکه اقیانوس سپرد تا راه عبورازاقیانوس را براو بنماید که خطرهای بسیاری درآن بود. آنها حرکت کردند؛ یکی درآسمان و دیگری در دریا به راه افتادند. شوقی بزرگ در دل هزار پرواز بود و با نیروی بالهای بزرگ خود دل آسمان را می شکافت وبه سوی افق های ناشناخته درآنسوی آب ها پیش می رفت. چون عظیم الجثه بود، خسته می شد و ملکه اقیانوس او را راهنمایی می کرد تا درجزیره ای فرود آید واستراحت کند و بعد راه را ادامه می دادند تا سرانجام ساحل و خشكي بزرگی درآنسوی اقیانوس پدیدار شد. ملکه اقیانوس پیروزمندانه به‌ او نگریست وگفت:« آه فرزندم. به مقصد رسیدیم و تو برسختی های راه پیروز شدی. اینک به سوی قبیله مرغان برو وهرجا به ما نياز داشتي، پیک وپیامی برایمان بفرست. هيچگاه از دشمنانت نترس! بدان که تو به تنهایی برتمامی مرغان غالب هستی.» هزارپرواز با شوقی بزرگ او را در میان دو بال بزرگ خود گرفت وگفت:« ای فرشته پاکی ها، سپاس که با یاری تو ازاقیانوس گذشتم و به ساحل رسیدم و بیمی از بهر من مدار. من ترسي نمي‌شناسم. من فرزند خدایان هستم!» ملکه اقیانوس باز هم به او آفرين ‌گفت و به گاه خداحافظي، پولکی ازتن خود را کند و به او داد که بربالای پیشانی خود آن را بنهد و این نشان افسانه ای خدایان را با خود داشته باشد و بعد او رفت. هزار پرواز تنها شد. برای نخستین باردرعمرصدساله خود به خود واگذار شده بود. اما ناراحت نبود زیرا تنها زیستن شایسته غول ها(خدایان) است. سفرخود را ادامه داد تا اینکه برفرازخاك سرزمين خود رسید واشك شوق از ديده جاري‌‌كرد. آن سرزمین بزرگ و زیبا چون نگین انگشتری بود که با کوهها و دریایش، در زير‌‌ بال‌هاي قدرت او جای مي‌‌گرفت. هزار پرواز به سوي خانواده‌ و قوم وقبيله‌ خود رفت و در نزديكي ‌آنان‌ برفراز تخته سنگی نشست. مرغان با ديدن آن پرنده عظیم الجثه نگران شده واز او فاصله گرفتند. هزار پرواز به ‌آنان ‌گفت:« نترسيد. من ‌آزاري به شما نمي‌رسانم. من پرنده‌أي از قبيلهٌ شما هستم.» مرغان با حیرت پرسیدند:« ازقبیله ما! اما چرا وچگونه چنین بزرگ شده‌اي؟ تویک پرنده غول آسا هستی.» هزار پرواز‌ گفت‌:« من جوجه‌أي از جوجكان شما بودم ‌كه نزديك به صد سال قبل، درمسيرِكوچ، راه خود را‌ گم‌ كردم و‌ در جزيرهٌ غولِ سفيد فرود ‌آمدم. من دست‌‌آموزِ غولِ‌ سفيد هستم و طي‌ ساليان، با ‌كار و زحمت و فداكاري پرورش یافته و چنین بزرگ شده ام ولی من آزاری به شما نمی رسانم زیرا من یک فرشته هستم.» پرندگان بیشتر حیرت کردند و با دقت به او نگاه کردند تاعلت فرشته بودن او را دریابند اما چیزی نفهمیدند زیرا همه آنها مانند او دارای دو بال سفید بودند وهیچیک نیز خود را فرشته نمی خواند بلکه همه پرنده بودند. پس پرسيدند:«‌‌ غول سفيد كيست و تو چگونه غول‌‌ شدي؟»ـ&lt;br /&gt;هزار پرواز داستانِ خود وغولِ سفيد وقرنی مبارزه وجنگيدن با‌ ديوهای سیاه وغول های زرد وکوسه های دریا را برايِ پرندگان تعريف ‌كرد. پرندگان‌ ازگفته‌هايِ او شگفت‌ زده شدند و‌کنجکاوانه از او پرسيدند:« تو چرا بايد غول مي‌‌شدي؟ پس‌ از غول‌‌ شدن چه خواهي‌‌ كرد؟»ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;br /&gt;نوشته شده در اگوست 2005 وانتشار یافته در فوریه ومارس 2011.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-5669653149584244609?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/5669653149584244609/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=5669653149584244609' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5669653149584244609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/5669653149584244609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/03/4.html' title='چگونه پرنده غول شد 4'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-6795757401367474512</id><published>2011-02-27T12:36:00.000-08:00</published><updated>2011-02-27T13:02:18.877-08:00</updated><title type='text'>چگونه پرنده غول  شد؟ 3</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چگونه پرنده غول شد؟ (3)&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده توسط مليحه رهبري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت سوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي غول سفید به پرنده‌ گفت:« تو‌ ديگر بزرگ شد‌ه‌اي و‌ من بايد حقيقتي را به تو بگويم.» پرنده با‌ اشتياق از او پرسيد:« كدام حقيقت را؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;غول به‌ اوگفت:« حقيقت‌ اينست ‌كه من خدای توهستم. من تو را آفريده‌ام.» پرنده‌ با شگفتی پرسید:« چگونه؟ مگر خداوند خالق همه موجودات نیست؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;غول ‌گفت:« درست است اما خالق تو‌، تو را پرنده ای ضعيف و كوچك و نالایق ونادان خلق‌‌‌ كرده بود، اما من تو را پروراندم واز تو بچه غولی ساختم.‌ كارهايِ خدا ‌كه چيزي نيستند. خدا آب و درخت وآفتاب وخاك وباران و.... چیزهایی ازاین قبیل را آفریده است. کارهای خدا ساده هستند؛ ساده! و در برابرعظمت وجلالِ‌ کارهای سخت ما چیزی نیستند! خدا بودن ‌آسان‌ اما غول شدن کار سختی است. تو بايد آن را خوب تجربه ‌كرده باشي.» پرنده سرخود به علامت تصدیق فرودآورد وگفت:« بله سخت بود!» وغول بازگفت.....ـ&lt;br /&gt;پرنده هميشه از غول‌‌ حرف‌هاي جدید وعجيب شنيده بود. به‌ شنيدن ِ‌آنها ديگر عادت ‌كرده بود. سرفرودآوردن در برابرعظمت غول‌‌ بالاترين‌ وظيفه‌اش‌ شده بود. غول، غول، غول به كابوسِ پرنده تبديل شده بود، آیاغول به راستی خدای پرنده بود؟ نمی دانست اما پرنده اسيرِجادويِ‌ قدرتِ غول شده بود.‌ اسارتي ‌كه‌‌ آزادي درآن معنايي نداشت.‌‌ هرگاه پرنده ازغول درباره‌ٌ‌ حرف ها یا كارهاي عجيب وغريبش از او سؤال مي‌كرد. غول پاسخ مي‌داد:« سؤال نكن! جنس ضعیف و طبیعت مکارت راعوض ‌كن تا بتوانی دنیای ما را فهم نمایی! درحال وهوايِ آزادي وپروازکردن وفرار کردن ازسختی ها نباش، بشتاب وغول شو!»ـ&lt;br /&gt;روزگارِ پرنده بدینگونه مي‌گذشت. هر روز‌ جنگ بود؛گاه شكست وگاه پيروزي. زندگي پُر‌ هيجان و‌ پُرجنب وجوش وپرهیاهو درجزیره غول‌ سفيد، وقت پرنده را چنان پُركرده بود ‌كه پرنده خود را به خاطر نداشت. حتي ‌آواز ونغمهٌ صبحگاهي و ستايشِ آفتاب وآوازهای پرنشاط در طلوع سپيده‌‌ دم را فراموش‌ كرده بود. پرنده در صبحگاهان با حنجره پرقدرتش صدایی مثل شیپور جنگ را می نواخت و درمسیر رشد وغول شدن، صداي او چنان تغييركرده بود ‌كه ديگر قادر به خواندن نغمه‌اي زیبا‌ مثل مرغان نبود.‌‌ روزي از اندوه دل خود با غول سفید سخن ‌گفت. غول به‌ اوگفت:«‌ ناراحت نباش. شما همه فرزندان من هستید. مرا دوست داشته باش تا آزاد ازغم‌ها باشي. من همه‌ كس وهمه چیز براي تو هستم. به دنيايِ پرندگان فكرنكن تا غمگين نشوی.‌ اینجا با‌ارزش‌ترين جزيرهٌ عالم است و تو تنها پرنده آن هستی. دنياي‌ پرندگان ‌‌‌كوچك و مسخره‌ وتکراری وعادی است، اما تو با همه پرندگان عالم فرق داری، نگاه کن، ببین چه بزرگ شده ای؟»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پرنده با شرمندگی زبان به پوزش گشود و‌گفت:« ای فرشته مهربانی ها باید مرا ببخشی زیرا‌ هربار‌كه ازجزیره دور می شوم و برفراز اقیانوس پرواز مي‌كنم، فراموش‌ مي‌كنم ‌كه غول‌ هستم و احساس مي‌كنم‌‌ كه یک پرنده هستم و‌ به ‌آزادي فكرمي‌كنم و در خيالم با دیگرمرغان پرواز مي‌‌كنم. با آنکه بچه غولی شده ام اما دل من کوچک و حساس مثل پرنده ای باقی مانده است.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;غول سفید به‌ او گفت:« فرزندم! مي‌دانم‌ كه‌ تو‌‌ یک پرنده و به دنبالِ‌‌ طبیعت خود هستي و با دنیای با عظمت غول ها ناسازگاری اما‌ چه‌ كنم‌ كه براي پيروز‌ شدن بر ديوها به تو نیازمند گشتیم. پرندگان همیشه به دنبالِ آزادي يا زندگي راحت هستند و تغییر نمی کنند وجسارت های آنان بزرگ نمی شود و به این دلیل قرن ها پیش من آنها را از این جزیره بیرون کردم.‌‌ اما تو تغییرکرده ای وشاد باش که به زودی یک غول خواهی شد!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پرنده‌ گفت:« اما کسی مرا دوست ندارد و پرندگان از من فرار می کنند. آیا من خیلی زشت شده ام؟‌» ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;غول ‌گفت:« نه! غم مدار! زیبایی تو- جلال وبزرگی توست. زيبايي‌ باید درخدمت بزرگی و قدرت باشد. زيبايي باید مال ما باشد. در‌ اينجا تمام زيبايي‌ها متعلق به من یعنی به ما هستند. اقيانوس،آفتاب، درختان، گیاهان، همه درخدمت ما هستند،…! من به زودي بالاترين زيبايي درآفرينش را به تو نشان خواهم داد ‌كه‌‌ آنهم به من- یعنی به ما تعلق دارد. تو بايد هر روز ايمان تازه ای داشته باشي تا دراین راه سخت وپرخطر زنده بمانی. نگران هیچ چیزنباش! خوب به اطراف خود نگاه کن وببین که تنها درجزیره ماست که جلال وبزرگی وخوبی حاکم است. بیرون از این جزیره درهمه جا دیوها وزشتی ها حاکم هستند.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;پرنده ازگفته های غول سفید تکان سختی خورد واز تصوردنیای زشت دیوها در بیرون جزیره بر خود لرزید وازبودن درجزیره خوشحال شد. پرنده به غول‌‌‌ سفید و گفته های او ايمان‌ داشت، چون تغییرکرده و یک بچه‌ غول شده بود‌ اما در روح خود هنوز دوگانه و مثل يك پرنده باقی مانده بود و ازآن رنج می برد. گاه مي‌گريست.‌‌ گاه دلش براي‌آواز‌ خواندن تنگ مي‌شد.‌ گاه دلش براي پرواز با‌ بال‌هايِ سبك تا بالايِ ابرها وتا پيشِ خدا تنگ مي‌شد.‌‌ وقتیکه‌ پرندهٌ‌ كوچك و سبكي بود بارها با مادر خود تا‌ بالايِ ابرها و تا خدا پرواز‌كرده بود. خدا بزرگ بود اما نه شكلِ ديوها بود و نه شكلِ غول سفيد. درآسمان جنگي نبود. ‌آن‌ بالاها تنها سلام وصلح بود.‌ دريايي از ابردر‌ دست باد حركت مي‌كردند و‌حتي به‌ او‌كه پرندهٌ‌ كوچكي بود، سلام مي‌كردند. آسمان‌‌آبي و بي‌غم بود و نور خورشيد، گرم مثل‌ شراب برپرو‌ بال‌هايش مي‌تابيدند و مستش مي‌كردند. درآن بالاها پرندگان مست ازگرمايِ خورشيد نغمه‌هايِ عجيبي مي‌خواندند ‌كه باد‌ها و ابرها وآسمان به ‌آن‌ گوش‌ مي‌دادند.آن بالاها عشقي ساده بود ‌كه اينجا در‌ اين پايين در‌كنارِ غولِ سفيد وجود‌ نداشت. دلش برايِ‌‌ آن عشق ساده تنگ مي‌شد. دلش برايِ‌‌ مرغان آزاد‌ تنگ مي‌شد.‌‌‌ ‌دلش بهانه هایی داشت که همگی گناه وبرخلاف مقدسات جزیره بودند. این خواهش های زشت ودوگانگی هایش، بیشتر از وجود دیوها وجنگ های آنان، او را آزار می دادند اما راه فراری ازآنها- و راهِ بازگشتي نیز ازجزیره وجود نداشت، اقیانوسی بیکران دورتا دور جزیره بود وآبها بی پایان بودند و دیوها نیز بسیارو ساحلی نیز دیده نمی شد. بايد صبر مي‌كرد‌ تا‌ سرانجامِ وسرنوشت خود را ببيند. زيرا نه غول شده بود و نه‌ پرنده‌‌اي مثل‌ پرنده‌ها بود؟ چه خواهد شد؟ نمی دانست. قوانين سخت غول شدن قدم به قدم او را چنان تغییرداده بودند که دیگرجزیی ازطبیعت نبود وزیبایی های آن را حس نمي‌كرد. پروازکردنش نیز به خاطر انجام سخت ترین وپرخطرترین وظایف بودند، چندانکه آسمان بلند و آزاد را نیز به هنگام پرواز حس نمی کرد.!ـ&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;یکروز صبح پرنده با صدايِ شيپورِ بلند پیروزی هراسان از خواب پريد وبرای لحظه ای آرزو کرد که این صبح، صبح پیروزی باشد و دیوها همگی نابود شده باشند. شاید آتشفشانی آنان را غافلگیر کرده و نابودشان کرده باشد وخدا کند که پایان یافته باشند. بسیارخوشحال شد. صدايِ شيپور چنان بلند بود‌ كه همه ازخواب بيدارشده و شتابان به سويِ ساحل جزیره روان شده بودند.ـ&lt;br /&gt;پرنده ‌به سرعت بال گشود و پرواز‌كرد تا ازفرازآسمان اوضاع واحوال را شخصا نظاره کند. اما آسمان امن وامان بود وظاهرا خبری نبود. پرنده آهی کشید وبعد درنزدیکی ساحل برفراز تخته‌ سنگي‌ فرود آمد و نشست. خورشيد تابیده بود. نور خورشيد درخشان چون نیزه های‌ بلندی ازطلا‌ ازآسمان مي‌باريدند و‌چون پولکهای زرین ماهی ها‌ به روی آب‌هايِ اقيانوس پخش می شدند. پرنده توجهی به طلوع زیبای خورشید نکرد. نگاه تیز خود را درامتداد ساحل به چرخش درآورد تا علت شیپور پیروزی را بفهمد که ناگهان ازحیرت تکان سختی خورد. دركنار ساحل بر روي تخته سنگي بلند، ملکه‌ اقیانوس نشسته بود. اوچون ماهیان بود. پیراهنی لطیف از پولکهایی به رنگ نقره و طلا بر تن داشت و تاجی چون انوار خورشید برسرداشت. چنان زيبا بود که در وصف پرنده نمی گنجید و زیبایی وجلالش هوش را از سرپرنده می ربود. دركنار ملکه اقیانوس غول سفيد‌ ايستاده بود. پرنده خاموش و مدهوش به ‌آنها نگريست. چه اتفاقي افتاده بود؟!ـ&lt;br /&gt;دو مظهر قدرت وزيبايي‌ خورشيد را برفراز سرخود داشتند! رازي بر رازهايِ جزيره افزوده شده بود. چگونه این اتفاق افتاده بود؟&lt;br /&gt;هیچکس خبر نداشت که غول سفيد‌ پس ازآخرین شکست سخت از دیوها، چنان به خشم آمد که ازآتش خشمش طوفان عظیمی برخاست و روز روشن را چون شب تار نمود. پس رو به دریا آورد تا آتش خشم خود به اقیانوس بسپارد وآرام شود. اقیانوس خشم و غم او را پذیرفت و به او آرامش بخشید. غول سفید پس از آرام شدن، تور ماهیگیری خود را به دریا افکند تا با صیدی از ماهیان تازه دل خود اندکی شاد کند، اما به جای ماهیان دریا، ملکه اقیانوس در صید او افتاد. او زیباتراز یک پری دریایی و چنان باشکوه و با وقار بود که غول سفید در همان نگاه نخست عاشق او شد. ملکه اقیانوس غول سفید( فرشته سفید) را می شناخت و آوازه جنگ های او با دیوان را شنیده بود. پس از او خواست که آزادش کند تا به زندگی خود بازگردد اماغول سفید چنان به‌ او دل باخته بود‌ كه او را ازصید خود آزاد نکرد و ساعت ها و روزها با او به آوازمحبت سخن گفت و سرانجام درپیش پايش زانو زده و عظمت هزارساله خود را به او بخشید و از او خواست تا با میل و اختیار خود، به او تعلق یابد و درجزیره آنها بماند و برزخم های او مرحم نهد و به او کمک نماید تا این روزگار تیره و تار براو آسان شود و او دوباره بتواند بردیوها پیروز گردد.ـ&lt;br /&gt;با آنکه دورشدن ازآبهای آزاد وشکوه دریاها برای ملکه اقیانوس بسیار سخت وکشنده بود اما چون صید شده بود و زندگی اش دیگر به خودش تعلق نداشت، تقلایی برای گریختن نکرد و خواسته غول سفید( فرشته سفید) را پذیرفت وبراو تمکین نمود. تنهایی غول سفید پایان یافت و او احساس شادمانی و پیروزی بزرگی درقلب خود کرد. زيبايي وعظمت ملکه اقیانوس، مكمل قدرت و تقدس او بود. ‌ همه باید از این امرمهم با خبرمی شدند. پس دریک روزصبح فرمان داد تا شیپورهای پیروزی را به صدا درآورند وشیپورهای پیروزی نیز نواخته شدند.ـ‌&lt;br /&gt;ساکنان جزیره خود را به ساحل رساندند و با آمدن آنها ساحل خلوت وآرام جزیره را جنب وجوش بزرگی فرا گرفت. آنها نزدیکتر آمدند و با دیدن ملکه اقیانوس، چنان حیرتزده شدند که نفس درسینه هاشان حبس ماند و ناگهان سکوتی عجیب برهمه جا حکمفرما شد. ملکه اقیانوس جوان چون خورشید و زیبا چون ماه بود و آنها بی اختیار و درهمان نگاه اول همگی دل وديده خود به او باختند و برخی با شوق و برخی دیگر با حسرت بر او نگریستند. غول سفید( فرشته سفید) با غرور دركنار او ايستاده بود. ملکه اقیانوس خاموش چون دریا بود و حرفي نمي‌زد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;غول رو به آن جمعیت کرد و گفت:« بزرگان قوم وفرزندان من، اینک شما دراین صبح خجسته ملکه درياها و یگانه گوهر اقیانوس را درکنار من می بینید. او معجزه بزرگ وهديهٌ من به شما دراین روزگاران سخت بعد ازشکست ماست. از امروز او به شما وشما نیز به‌ او- تعلق خواهید داشت. زندگی غول آسای ما بس سخت و راه ما بس طولاني‌ است. شما به‌ عشق نياز داريد. شما‌ به ملكه ای مهربان نياز داريد تا چون خورشیدی برشما بتابد. اینک او با پای خود به جزیره ما آمده است. او با زيبايي ومهرباني‌ بی پایانش خستگي ها را از جانِ شما خواهد زدود. پس دوستش بدارید تا از رنج‌هايتان آزاد شويد. با یاری ملکه اقیانوس ما به زودي بر تمام ديوها پيروز خواهيم شد. نشان پيروزي نزدیک ما هديه‌اي است‌ كه خداي اقیانوس براي ما فرستاده است. اینک و با اين معجزه، ما جانشين خدايان در زمین و در دریا هستیم و ازامروز دیوها ودشمنان ما ازحسادت وحسرت خواهند مرد وکارها را برما آسان خواهند نمود.»ـ&lt;br /&gt;آن بزرگان و فرزندان غول آسا، جملگی در برابر ملکه اقیانوس سرفرود آوردند. او چنان زيبا ومهربان بود‌ كه آنها را درقلب خود جای داد و آن بزرگان نیز مهراو را با میل ورغبت در قلب خود جای دادند وحلقه غلامی اش را برگردن خود افکندند. آنکاه آن پری زيبا سکوت دریا وار خود را شکست و به آنان ‌گفت:« ای بزرگان وشجاعان بلند آوازه، سؤال نكنيد ‌كه من چگونه به سوي شما آمده ام. بگذاريد ‌كه این امر رازی باقي بماند. آوازه خوبی های شما درتمام اقیانوس پیچیده است و من به اختیار خود آمده ام تا شما را درکار پیروزی بردیوان یاری کنم. از امروز چندين برابر بیشتر بجنگيد تا دیوها را ازخاک وخشکی(جزایرشان) و کوسه های وحشی را ازاقیانوس بیرون کنیم. دیوها و کوسه ها با هم متحد هستند. باید بساط ظلم این دیوها وهیولاها برچیده شود. فرشته سفید را یاری کنید و بيش‌ ازگذشته از او اطاعت کرده و او را به شایستگی طاعت ‌نمایید تا پیروز شوید؛ البته به زودی!»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;آن جمع فریادهای شادمانی سردادند و سپس شیپورهای پیروزی نیز به صدا درآمدند. برای نخستین بار آن بزرگان به رقص وطرب برخاستند و آوازهای نو خواندند. صدای جشن و آوازشان دراقیانوس پیچید، چندانکه دیوها وغولهای همسایه را متحیرو کنجکاو نمود. آنها میخواستند بفهمند چه اتفاقی افتاده است و چرا صدای شیپورپیروزی وآواز شادمانی ازجزیره غول سفید برخاسته است و پس ازآن شکست سخت، کدام پیروزی اتفاق افتاده است که برآنان پوشیده چون رازی است؟&lt;br /&gt;غول سفيد(فرشته سفید) چنان شادکام و سعادتمند شده بود که درپوست خود نمی گنجید. برای نخستین بار درعمر هزارساله اش، جام سعادت را سرکشیده بود وچنان مست از پیروزی بود که درپایان جشن و سرور، رو به قوم و قبیله خود نمود و گفت:« ای فرزندان شجاع من بدانید که ملکه اقیانوس درزمره خدایان و برآمده از اقيانوسِ پاكي‌هاست. او ازجنس خاک و مانند شما نیست واو را آلودگی های خاکیان وزمینیان نیست. او فرشته دریا و از جنس خدايان است، پس براو ایمان آورده وبراو سجده نمایید. او را محبت کنید تا قلبهایتان ازحسرت وحسادت و کینه و نفرت و رنج ها خالی و سرشار از نور امید گردد و قادر به‌ انجام وظيفهٌ مقدس خود باشيد. بشارت شما را که پس از این ما را شکستی نباشد. پیروزی بزرگ خدایان ازآن ما گشت؛ تا به ابد.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;آن بزرگان وشجاعان بلند آوازه، همگی با شوقی بزرگ- ایمانی نو آوردند و بر ملکه اقیانوس سجده‌ كردند. بسیاری از شوق گریستند وبسیاری از آنان دلشان مي‌خواست به او دست بزند ویا او را ببوسند و پولکهای رنگین وگیسوان زرین ‌او را لمس‌ كنند اما پري درياها نگهبانان زیادی داشت و مثل ماهي هم ليز بود و به سرعت به ميان ‌آبها رفت و از نظرها ناپدید شد وآن بزرگان وشجاعان درحیرت از وجود مقدس او بماندند! ـ&lt;br /&gt;شاید غول سفید(فرشته سفید) دوست داشت ‌كه وجود ملکه اقیانوس بين واقعيت سخت غول شدن ازیکسو و ميل به عشق و زیبایی زندگي‌ ازسوی دیگر، چون پلي بين واقعيت و رؤيا براي‌ اهالي‌ جزيره اش مقدس و رازآلود باقی بماند. ملکه اقیانوس مظهري از زندگي و زيبايي وتوانایی بود، بي‌آنكه آن زندگی، واقعي وممکن باشد.ـ&lt;br /&gt;سال‌ها‌ ‌گذشتند و با وجود معجزه ملکه اقیانوس اما غول سفید( فرشته سفید) بردیوان پیروز نگشت وجنگ ادامه داشت و او هر روز راهی نو وجنگ افزارهای نو و لشکریانی قوی تر برای جنگیدن با دیوهای عفریته را دنبال می کرد اما دیوها هم متحد وقدرتمند بودند و راه پیروزی را براو می بستند وحوادث ناگوار وشکست های دردناک بسیار دیگری نیز پیش آمدند و زمانی طولانی گذشت تا اینکه سرانجام پرنده پرورشی کامل يافت و غولی راستین شد.ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#333300;"&gt;&lt;strong&gt;آنگاه‌ غول سفید به پرنده ‌گفت:« تو به اندازه كافي‌ تغييركرده‌ ویک غول راستین شده ای و‌‌مي‌تواني از اینجا بروی و دنیای پرندگان را دگرگون کنی. من تو را به سوي پرندگان مي‌فرستم و تو برآنها‌ حكومت ‌خواهي ‌كرد. هرآنچه از من آموخته ای درآنجا عمل نما و طبيعت ِ‌ضعيف ‌آنها را دگرگون کن.‌ هركس فرمانبري تو را پذيرفت، اجازهٌ ماندن در ميان شما را دارد. هركس‌ نمي‌خواست‌ دنيايِ جديد و حاكميتِ تو را بپذيرد، از جزيره بيرونش‌ كن و او را احمق ونادان و ضعيف‌ وخیانتکارش بخوان تا منفور پرندگان ‌‌گردد. اگر‌كسي با تو دشمني ‌كرد، با او بجنگ و نابودش کن. هيچ پرنده‌اي به‌ اندازهٌ تو تجربهٌ جنگيدن ندارد. فراموش‌‌‌ نكن ‌كه از ميانِ پرندگان جفتي براي خودت انتخاب‌ نكني.‌ زيرا‌ كه تو باید به پرندگان نشان بدهي‌ که مانند آنها ضعيف نيستي و یک غول هستي؛غولي شكست ناپذير و بزرگ هستی ونيازمندِ‌ جفت نيستي‌ وتخم‌‌ نمي‌گذاري و مقدس و شايستهٌ فرمانروايي هستي ومهم ترازهمه آنکه مثل پرندگان حساس نیستی. اما نباید من وملکه اقیانوس را فراموش کنی و براین دو عشق باید وفادارباشی. اين دوعشق راز برتري تو بر تمامِ پرندگان ‌خواهند بود.ـ&lt;br /&gt;ادامه دارد...ـ&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته شده در اگوست 2005 وانتشار یافته در 2011.ـ&lt;br /&gt;جهت دسترسی به آرشیو به پایین این صفحه مراجعه کرده و روی دو کلمه سمت راست یا چپ کلیک کنیدـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ـ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-6795757401367474512?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/6795757401367474512/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=6795757401367474512' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/6795757401367474512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/6795757401367474512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/02/3.html' title='چگونه پرنده غول  شد؟ 3'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-9211862871708262881</id><published>2011-02-13T01:14:00.000-08:00</published><updated>2011-02-13T03:28:58.234-08:00</updated><title type='text'>چگونه پرنده غول شد؟ 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چگونه پرنده غول شد؟ (2)&lt;/span&gt;ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;از : مليحه رهبري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسمت دوم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;روزها وهفته‌ها‌ و ماه ها سپری شدند. پرندگان مهاجر نیز آمدند واز فراز اقیانوس گذشتند و رفتند اما پرنده قصه ما هیچ میلی برای بازگشت به خانه نداشت و حتی مادر وقبیله خود را فراموش کرده بود. پرنده هر روز به‌ دنبال‌ غول‌ و‌كارهايِ بزرگِ او بود وهر روز بزرگتر مي‌شد. پس از‌‌گذشتِ زمانی دراز ديگر پرندهٌ‌ كوچكي نبود، خيلي بزرگ شده بود اما غول هم نشده بود. پرنده‌ دست‌آموزِ غول و گوش به فرمانِ غول بود.‌ به‌‌ دستوراتِ او‌‌گوش مي‌داد و‌ به‌ حرف‌هايِ غول‌ فكر‌ مي‌كرد. برايِ غول‌‌ آواز مي‌خواند و درآوازش غول را ستايش مي‌كرد. پرنده با دل وجان خود غولِ سفید را دوست داشت واو را فرشته مهربانی ها می دانست واز بزرگ شدن خود احساس غرور می کرد اما در روح خود تغییر نکرده وهمچنان یک‌ پرنده باقي مانده بود.‌ او مثل همه پرندگان دوست داشت‌ كه‌آواز بخواند، دوست داشت ‌كه شاد باشد، دوست داشت ‌كه با پرندگان ديگر زندگی کند و با‌ آنان پرواز کند و به آنان عشق بورزد و چوچه های خود را ببیند و خلاصه خودش باشد،‌ اما نمي‌توانست‌ با غول دربارهٌ خودش حرف بزند. غول، غول بود و ممكن بود ‌كه سرش را بكند واز تنش جدا کند! ترس‌ از غول در فكرِ پرنده بود. پرنده از افكار يا احساساتِ خود نیز ترس‌ داشت. آوازهايش غم‌انگيز شده بودند، او در‌ ترانه‌هايش مي‌خواند:« من از‌‌ خودم و از پرهايِ زیبا و رنگارنگم‌ بيزارم\ من از بازگشت به ميانِ پرندگان بيزارم،\ من‌ اززندگیِ پست آنها بیزارم\ من فرشته مهربانی ها را‌ دوست دارم\ من دل وجان خود به او داده‌ام\ من ‌چون او خواهم شد\ من براي او ‌آواز مي‌خوانم\ او فرشته مهربانی هاست و دربرابر دیوهای ناپاک ایستاده است و باید چون او غول… غول…غول شد!»ـ&lt;br /&gt;غول سفید هر با‌ر‌که با پرنده حرف مي‌زد.‌ به‌ او مي‌گفت‌ كه تو ديگر يك پرنده نيستي. تو در راهِ غول‌ شدن هستي. تو بايد‌ علاقه‌‌ات به پرندگان را فراموش‌ كني. تو به‌ من و به جزيرهٌ من تعلق‌ داري. تو بايد هر روز در كنار من بجنگي. تو بهترين پيك من هستي. تو با پروازهای مخفی و شبانه ات به سايرجزاير وبا آوردن خبرهای باارزش به ‌نقشه‌هايِ پيروزمندانه من ‌كمك مي‌كني. ما دیوهای زیادی را کشته ایم و من به تو نياز دارم و تو با جنگيدن‌ دركنارِ من بزرگ و غول خواهي‌ شد و رازهاي بزرگي خواهي دانست. بالاتر از جنگيدن‌ و غول‌‌ شدن‌ چيزي در‌عالم نيست.‌‌ فقط غول‌‌های سفید دراین اقیانوس باقی مي‌مانند. همه دیوهای سیاه وغولهای متحد آنها ‌كشته خواهند شد! به زودی! خواهی دید!» غول چنان با اطمینان صحبت می کرد که پرنده هیچ تردیدی به گفته های او نداشت. پرنده نیز گاه و بیگاه از غول سفید می پرسيد:« آيا من روزي‌ به‌ سرزمينِ خود باز خواهم ‌گشت؟» غول سفید مي‌گفت:«‌‌آری اما سرزمین تو اینجاست و تو فرزند من هستی اما روزي‌كه پرندهٌ غول‌آسايي شده باشي و بتوانی برتمام پرندگان فرمانروايي‌كني، به سوی آنها باز خواهی گشت. صبرکن، خواهی دید که از تو چه خواهم ساخت. تو قدم به قدم بزرگ و یک بچه غول‌ خواهی شد.» پرندهٌ‌ بينوا حرف‌هايِ غول را باور‌‌كرده بود. غول شدن ايمانش‌ شده بود.ـ&lt;br /&gt;در يك روزِ دلانگیز بهاري پرنده‌ آوازِ مرغي را در جنگل‌ شنيد. با شوق به صدايِ‌‌‌ آواز مرغ پاسخ داد و‌ به سوي‌ او پرواز‌كرد. در لابه‌لايِ شاخه‌هايِ انبوه درختان مرغي زيبا بر شاخه‌‌اي نشسته بود. پرنده در نزدیکی‌ مرغ نشست. با دقت به او نگريست. مرغِ زيبا شبيه به مرغان خانواده خودش بود. مرغ زیبا هم به او می نگریست که دیگر هیچ شباهتی به یک پرنده نداشت و مرغ عظیم الجثه و بالداری بود.‌ مرغ ترسی از او نداشت و به‌ اوگفت:«‌ من‌ ازقبیله تو و پيك مرغان هستم. خبر زنده بودن تو به گوش ما رسیده است و من براي بردن تو به خانه آمده‌ام. تو خیلی بزرگ شده‌اي وشبیه به ما نیستی اما مي‌تواني‌ به همراه من به خانه مان بازگردي. ما با هم باز مي‌گرديم.» پرنده براي مرغ داستانِ دوستيِ خود با غول سفید را تعريف ‌كرد. در پايان هم به مرغ‌ گفت ‌كه مي‌خواهد در جزيره بماند و دراینجا کاملا بزرگ و یک غول بشود. پس از غول شدن به سويِ خانواده‌اش و‌ مرغان باز مي‌گردد.‌ مي‌خواهد باعثِ افتخار مرغان باشد وآرزو دارد که دنیای آنان را عوض کند. مرغِ زيبا از شنيدنِ حرف‌هايِ پرنده شگفت‌زده شده بود، سرش را تكان داد و گفت:« اما هيچ پرنده‌اي غول نمي‌شود. هركس بايد خودش باشد. پرنده، پرنده‌ است وغول هم غول‌ است.» پرنده‌ به او چنین پاسخ داد که‌؛« به‌گفته‌هايِ غول باور دارد و ماه‌هاست‌كه هر روز مثل غول جنگيده است و‌ در انجام کارهای بزرگ به‌ غول ‌كمك ‌كرده است.‌ ازچشمهٌ ‌آب‌هايِ سحرآميز نوشیده است و روز به روزبزرگتر شده‌ است و سرانجام غولي خواهد شد.» مرغ زیبا به فکرفرو رفت. پرنده به‌ مرغِ زيبا‌ گفت‌:« من دربارهٌ تو با غول صحبت خواهم ‌كرد. تو هم مي‌تواني در‌ اينجا بماني و‌ مثل من بزرگ و بچه غول بشوی. من خيلي خوشحال خواهم شد ‌كه تنها نباشم. اينجا مثل جزيره پرندگان خسته‌ كننده نيست. در‌ اينجا همه چيز راز‌ است‌.‌ هركس تلاشِ بيشتري بكند، راز بيشتري مي‌فهمد. اگر‌اينجا بماني، راز خواهي دانست.» مرغ که زیرک بود، به فکر فرو رفت و پاسخ داد که‌؛« چون از سفرآمده و خسته‌ است، بايد‌ كمي استراحت ‌كند. بعد دربارهٌ حرف هایش فكرخواهد‌كرد و به او جواب خواهد داد.»ـ&lt;br /&gt;روز بعد مرغ زيبا به پرنده ‌گفت:« من به ‌گفته‌هايِ تو‌ فكر ‌كردم. نه! من نمي‌خواهم غول‌ شوم، چون من پرنده بودن و پرواز‌كردن وآزاد بودن را دوست‌ دارم. من‌ كوچكتر‌ از غولها هستم اما به دلیل آزاد بودن و با قدرت پروازم، جهان را بيشتراز غول‌ها مي‌شناسم و رازهاي‌‌ زيادي‌ مي‌دانم. درياها و اقيانوس‌ها و ‌خشكي‌هاي بسياري‌ هستند‌ كه درآنها غولي نيست اما درآنجا زندگي‌ هست. زندگي در‌ همه جا زيبا و با‌ارزش‌ است.‌ تنها غول‌ها نيستند ‌كه مهم هستند، تنها زند‌گي‌ غول‌ها نيست ‌كه با‌ ارزش‌ است.‌‌ زندگي‌ در‌‌ هر‌گوشه‌اي ازجهان ‌كه هست، زيبا وباارزش‌آفريده شده است. زندگي‌ ما‌ پرندگان هم با معني‌ و با‌ ارزش‌ است وتأثیر خود را برجهان دارد.‌ در ضمن من، به غول‌ شدنِ پرندگان باور ندارم.‌ اما اينجا مي‌مانم تا تو تنها نباشي. اينجا مي‌مانم تا‌ با‌ گذشتِ زمان و روزی که تو‌ هم باورت به غول شدن را تغيير دادي‌، تو را با خودم ببرم.»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;پرنده‌ گفت:«‌‌ تو مثل‌ غول‌ها فكر‌ نمي‌كني. تو مثل پرنده‌‌ها فكر مي‌كني. شايد حرفت درست باشد اما من ‌پرنده‌ نمي‌مانم. من در راهِ غول‌ شدن هستم.‌ غول‌ها هم اول پرنده بودند. چه فايده از پرنده ضعیف و ذلیلی بودن، بايد غول شد.» مرغ زيبا‌ گفت،«‌ من صبر مي‌كنم. با‌ گذشتِ زمان تو حقايق بسياري را كشف‌ خواهي ‌كرد. تو كشف خواهي‌كرد، چه ‌كسي هستي و‌ به‌ كدام زندگي‌ تعلق داري.‌ شايد‌كه آنوقت خواستي‌ به نزدِ پرندگان بازگردي وآزاد باشی.»‌ پرنده ‌گفت:« شما آزاد نیستید، شما اسیر طبیعتتان وموجوداتی ساده ونادان وضعیف هستید که پرواز کردن برای یافتن خورد و خوراک را آزادی می دانید. البته من به سرزمینم بازمیگردم اما مثل قويترین پرنده ‌كه در‌ دامنِ غول سفید‌ پرورش‌ يافته است و با‌ دیوها جنگيده‌ است.‌ من سرنوشتِ پرندگانِ ضعيف را تغيير خواهم داد. ما بايد حاكميت بر روي زمين را از چنگِ‌ دیوها وجانوران وحشي درآوریم. ما پرندگان با بالهال فرشتگانی خود، مقدس هستیم و باید حاكم برجهان گردیم؛ اما قبل ازآن باید که طبیعت خود را تغییر داده و بزرگ وغول شويم.»‌ـ&lt;br /&gt;مرغ زيبا‌ و دانا دردل به‌‌ سادگی و باورهای او خنديد.‌ تركيبِ غول و پرنده ‌درخدمتِ‌‌ چه ‌كس‌ خواهد بود؛ پرندگان يا غول‌ها؟ اما با پرنده بحثي نكرد زيرا پرنده مؤمن به غول سفيد بود وبحث با او چیزی را تغییر نمی داد. پس مرغ زیبا به‌ اوگفت:« من تو را تنها نمي‌گذارم. من در اينجا مي‌مانم.»ـ&lt;br /&gt;پرنده و مرغ زيبا با هم دوست شدند.‌ پرنده مرغ زیبا را به کنار چشمه سحرآمیز برد وبه او گفت که ازآب چشمه بنوشد تا بزرگ وقوی گردد. با ‌‌آنكه پرنده غول سفید را بسيار دوست‌ داشت و دل و جان خود را به او سپرده بود‌‌ واز فرامین او اطاعت مي‌كرد وتمامِ روز وحتی شبها نیز براي غول‌ كار مي‌كرد اما‌‌‌ به تدريج قلبش به سويِ مرغ زيبا ميل پیدا می‌كرد و‌ هر روز علاقه‌اش به مرغ زيبا بيشتر مي‌شد. مرغ زیبا هم خیلی بزرگ و دلربا شده بود. در نیمه های شب وقتی که پرنده خسته از پروازهای خطرناک و شبانه اش به‌‌ لانه باز مي‌گشت، هیجان زده بود وبا مرغ زيبا حرف مي‌زد و درتاریکی شب، سرخود را به زيرِ بالهايِ‌گرمِ مرغ‌‌ زيبا مي‌كشيد و با بويِ بال‌هايِ‌‌ اوكه عطرگل‌های جزیره را به خود‌ گرفته بودند، به خوش‌ترين خواب‌ها فرو مي‌رفت و در رؤیاهای خود با مرغ زیبا تا بالای ابرها پرواز می کرد. روزي‌ از مرغ زيبا پرسيد:« چرا من تو را چنين دوست دارم و‌ دركنارِ تو خوشبختم؟» مرغ‌ زيبا‌ گفت:« چون ما از یک خانواده هستيم. چون روح ما يكي‌‌ است. ما هر دو پرنده‌ هستيم.» پرنده‌‌ پرسيد:« چرا روح من با روحِ غول سفيد يكي نمي‌شود؟» مرغ زيبا‌ گفت:« تو وغول یک خانواده نيستيد. پرندگان نغمهٌ عشق هستند و غول ‌كلامِ قدرت‌ است.‌ نغمهٌ عشق‌ و كلامِ قدرت‌ يكي‌ نمی شوند.» پرنده‌ گفت:« اگر‌ اينگونه است واگر چنین چیزی راست باشد، پس ما بايد با غول سفید صحبت‌ كنیم. اما من جرئت انجام چنين ‌كاري را ندارم. تو با‌ او صحبت ‌كن!‌» مرغ زيبا‌ با تمسخر از پرنده پرسید؛« مگرغول سفید فرشته مهربانی ها نیست؟ چطور جرأت نداری با او حرف بزنی؟» پرنده گفت:« درست می گویی اما این موضوع یک راز است و نمی توانم راز را برملا کنم. اگرچنین کنم دیگرغول نخواهم شد.» مرغ زیبا راز نمی دانست و ترسي هم‌ ازکسی نداشت و پذيرفت ‌كه با‌ غول سفید صحبت‌كند.ـ&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;مرغ زيبا‌ خوشحال و چهچه‌زنان به سراغِ فرشته مهربانی ها رفت.‌ خیلی ساده به‌ او گفت:« من و‌ پرنده‌‌ هم‌آشيان شده‌ايم و من به زودي تخم‌ خواهم ‌گذاشت و جزيره پُر از شورِ ونغمهٌ پرندگان خواهد شد.»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;غول سفيد از شنيدن اين حرف چنان برآشفت که رنگ صورتش از خشم سرخ و بعد مثل ديو، سياه شد. مرغ‌ زيبا بي‌آنكه بترسد به غول‌ گفت:« پرنده تو را دوست دارد واز تو اطاعت مي‌كند‌‌ اما مرا هم دوست دارد. ما دوست داريم‌ كه ‌آزاد باشيم. درآسمان ‌‌آبي پرواز‌ كنيم. بر فراز اقيانوس بال و پر بزنيم و در دلِ موج‌هايِ خروشان اقیانوس بنشینیم و ماهی شکار کنیم و از آب وآفتاب وباد واز تمامی جلوه های طبیعت لذت ببريم. ما از جنسِ تو نخواهيم‌ شد. ما در روح خود يك پرنده هستيم. . دنياي تو پُراز عظمت ‌وكارهايِ غول‌آساست اما دنياي ما اینگونه نيست. دنياي ما پُر‌ازآزادي است. ما آزاد خلق شده‌ام. خدايِ‌‌‌آسمان‌ها ما را‌ آزاد خلق ‌‌كرده و تو خداي ما نيستي.»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;غول‌‌ از شنيدنِ‌ حرف‌هايِ‌ مرغ زيبا‌ چنان خشمگين ‌شد که پای خود را محکم بر زمین کوبید و تمام جزیره به لرزه درآمد. پرنده ازخشم او هیچ نترسید و پرواز کرد و به روی شاخه بلندتری نشست. غول باعصبانیت به مرغ زیبا  گفت:« معلوم است که من خداي شما پرندگان نيستم و نمي‌خواهم که آن باشم. چون بزرگتراز خدايِ ‌كوچك شما موجودات ضعیف هستم.‌ اما تو‌ یک خائن هستي. سزايِ‌آن را خواهي‌ ديد. تو را به قفس‌ مي‌اندازم.» مرغ زیبا ‌گفت:«‌‌ خيانت کردن ‌‌كارِ زشتي‌ است و من دوست ندارم که كار زشت‌ انجام دهم.‌ من واقعيت را‌ گفتم؛ اگرواقعیت نمی تواند مورد پسند تو باشد، گناه من نیست که مرا زندانی کنی اما واقعیت وجود دارد.»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;غول به‌ مرغ زیبا گفت:« برای من واقعيتي بالاتر ازغول‌ شدن و تغییردادن این جهان پر از دیو وجود ندارد. در‌اين اقیانوس بزرگ بايد غول بشوي تا حرمتت نگه داشته شود‌ اما اگر همينقدر کوچک بماني له‌ مي‌شوی ومحکوم به مرگ هستی.‌» مرغ زيبا ‌گفت:« توانايي‌ها موجودات مختلف‌ هستند، همه نمي‌توانند غول شوند. روح‌هاي ما فرق دارند. من‌ پرنده‌ام و تو غولي. تو‌مي‌تواني مرا به قفس‌ اندازی‌‌ اما نمي‌تواني روح مرا اسيركني؛ روح من با مرگ من آزاد خواهد شد.» غول با لحن تحقیرآمیزی به مرغ زیبا گفت:« حرف‌هاي تو همه بهانه هستند. توخطرناك‌تر از ديوهايِ سياه هستي. تو مانعی درسر راه ما و مانع غول شده پرنده ما هستی و باید از سر راه او برداشته شوی.‌» مرغ زيبا با خشم برسرغول فرياد زد:« تو مرا به جاسوسي متهم کرده و به مرگ محکوم مي‌كني،زیرا كه من روحِ آزادي دارم؟ چون واقعيتها را مي‌گويم و از تو نمي‌ترسم؟»ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt; غول‌ سفید گفت:« از پيش چشمم دور شو‌كه به زودي سزاي‌ پررویی خود را خواهي ‌ديد.‌ تو در دستگاه با عظمت ما چيزي محسوب نمي‌شوي.»ـ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;مرغ زیبا پروار کرد و رفت وغول‌ تنها ماند. راستش غولِ سفید حسود بود. در قلب خود تنها بود. قرن‌ها و شاید نزدیک به هزار سال بود‌ كه با‌ ديوها مي‌جنگيد و قلبش از سنگ شده بود. عاشق نمي‌شد. عشق را حس نمي‌كرد. شايد به‌ اين دليل از مرغ زيبا متنفر‌شد. دلش نمي‌خواست ‌كه در جزيره‌اش نغمهٌ عشقي به ‌گوش برسد.‌ دلش نمي‌خواست‌ كه درجزيره‌اش، ‌كسي جز او را بپرستد و به چيزي جز غول شدن‌ فكركند. در جزیره او چنین احساساتی گناه و برای همه ممنوع بود واین خود یکی از رازهای جزیره با عظمت او بود.ـ&lt;br /&gt;صبح روز بعد سرِكنده شدهٌ مرغ زيبا در پايِ لانه‌اش افتاده بود. پرهايِ مرغِ زيبا برسرِ شاخه‌ها مانده بودند. درتاریکی شب کسی او را کشته بود. پرنده بعد از بیدار شدن از خواب مرغ زیبا را جستجو کرد، اما جسدش را درپای آشیانه دید و بی اختیار از درد فرياد زد وگريست.‌ دل حساسش‌ از‌ اين غم‌ شكست. هميشه از غول مي‌ترسيد واعتراضي به‌ هيچكار‌ او نمي‌كرد اما‌ اينبار خشمگين شد و چون دیوانه ای به نزدِ غولِ سفيد رفت. از او پرسيد:« چرا مرغ زيبا را كشتي؟ من مرغ زيبا را دوست داشتم. او مثل من بود. قلب من او را دوست داشت و تو قلب مرا شكستي. نغمه‌هايِ ما تمام ساكنانِ جزيره را خوشحال مي‌كرد. ما دیو نبودیم که بدکاره باشیم. روح ما سرشارازشادمانی و نغمه زندگی برای همه بود. چه کار بدی کردی؟» فرشته مهربانی ها ‌گفت:« من خبرندارم. شاید از اهالی جزیره کسی اینکار را کرده باشد زیرا آنها از مرغ زیبا خوششان نمی آمد! آنها تو را دوست دارند و شاید مي‌خواستند مانعي را‌ كه برسرِ راهِ غول شدن تو بود، از ميان بردارند. ما سعادت تو را‌ مي‌خواهیم. برايِ غول شدن بايد ياد بگيري‌كه‌ احساسات مرغها و قلبِ حساس نداشته باشي. بايد ياد بگيري‌ كه ازعطرگل‌ها واز ازآوازعشق مست نشوي. بايد ياد بگيري ‌كه در روحت عاشقِ‌ غول‌ شدن باشي. بايد ياد بگيري ‌كه تنها با ما باشي.» پرنده فرياد زد:« ولي تو اجازه نداشتي حيات و زندگي‌ مرغ زيبا را نابود‌ كني؟ چون مرغ‌ زيبا دشمن تو نبود. چون دیو نبود!»‌ غولِ سفيد‌ گفت:« مرغ زيبا يك جاسوس بود. دیو‌هايِ همسايه او را براي جاسوسي به جزيرهٌ من فرستاده بودند.‌ من‌ از اول هم به‌ او بدگمان بودم.‌‌ بايد همان روز اول سرش را مي‌كندم تا دشمنان من حساب‌كارشان را‌ بكنند.‌ من حقايقي را مي‌دانم ‌كه تو نمي‌فهمي‌. کله تو‌كوچك است. تو از جنگ‌ها و رازها و رقابت‌هايِ ديوها وغول‌ها خبر نداري.‌ از جدي بودن برنامه‌هايِ‌ غول‌‌آسا چيزي نمي‌فهمي. جزيرهٌ من جايگاه مقدسي‌ است. برايِ تخم‌گذاشتنِ پرندگان نيست.‌ عظمت‌ داشتن، بهايِ خود را مي‌خواهد. بايد غول شد. دراطراف ما همه ديو هستند.آیا می فهمی؟.» پرنده‌ با‌ خشم‌ گفت:« اگراينطور است،پس من امروز از جزيره مي‌روم. زندگي‌ غول‌ها را براي خودشان مي‌گذارم. من يك پرندهٌ‌ آزاد خواهم بود. من‌‌ ازكار بد تو بيزارم.» غول‌ گفت:« برای تو ديرشده‌ است.‌ تو‌ بزرگ و سنگين شده‌أي و نمي‌تواني‌ سفرهای طولاني‌ كني واز فراز اقیانوس بگذری. تو بچه غول شده‌أي.‌ تو بچهٌ من هستي و‌‌ بايد از من اطاعت‌ كني.» پرنده ‌گفت:« چه فايده‌ كه من غولي شده باشم اما نتوانم به ميانِ قوم و قبيلهٌ خود برگردم. هدفِ از غول شدنِ من چه بود؟» غول ‌گفت:«‌‌ تغييركردن ! جنسِ خود را از موجودي پست و ناچيز به موجودي عالي وبزرگ تغيير دادن البته‌ كار سختي‌ است. رنج‌ها و مرارت‌هايِ بسيار‌ دارد.‌‌ تو رنج‌ و سختی زيادي برده‌أي. تو بزرگ‌ شده‌أي.‌ چگونه مي‌خواهي برگردي؟ &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;راه غول شدن بازگشتي ندارد.‌‌&lt;/span&gt; تو انتخاب ‌كردي و بايد تا به ‌آخرِ عمر و تا ‌آخرين نفس‌هايت به سوگندهای خود وفادار باشي. آزادي از جنسِ آزاديِ پرندگان براي تو ديگر وجود ندارد. آزادي تو‌ از جنسِ ديگري‌ است. تو آزاد از‌ طبيعتِ ضعيف خود در راه‌ بزرگی‌ وعظمت وغول‌ شدن هستي، جهان درزیربالهای توخواهد گنجید. صبرکن و تحمل کن وراه را تا به آخر طی کن!» پرنده مي‌خواست فرياد بزند و بگويد‌ كه ولي من در روحم آزاد و عاشقِ زيبايي‌هايِ جهان و‌ ستايشگرِ پرواز وآزادي‌ هستم. من‌ نمي‌خواهم‌ غولي قدرتمند و سنگين باشم. قلعه‌هايِ بزرگ و باشكوه و كاخ‌هايِ بلند تو‌‌ همه از سقفِ‌ آسمانِ‌ آزاد‌ كوتاهترهستند. دنيايِ قدرتمند تو قفسي بيش براي من نيست. من بال‌هايِ سبكم براي پرواز تا بالای ابرها را مي‌خواهم.‌‌»ـ&lt;br /&gt;اما پرنده سكوت‌ كرد. راه بازگشتي وجود نداشت. ازغول و ازنقض کردن قوانین آن جزیره مي‌ترسيد. درآن جزیره ‌كسي جرأت نداشت‌ از قوانینی جز آنكه غول برقرار نموده بود‌، سخن‌گويد. دهانش را خرد وگردنش را مي‌شكستند. درآنجا طاعت بود و اطاعت!.ـ.&lt;br /&gt;پس‌ از‌كشته شدنِ مرغ زيبا، پرنده تغييركرد. غول و جزيره و‌كارهايِ غول‌آسا وشگفت‌انگيزِ غول ديگر پرنده را به سوي خود جذب نمي‌كردند. پرنده حس مي‌كرد ‌كه غول با‌‌ كشتن مرغ زيبا، حيات وهستي و زندگي را‌ در قلب او‌ نیز نابود ‌كرده‌ است.‌ احساس مي‌كرد‌ كه جنگيدن و‌ هميشه جنگيدن وعظمت يافتن، جزيره را به جزيره‌اي بي‌ روح و مرده و بدونِ نغمه‌‌ٌ شادي تبديل ‌كرده است که صدای شبانه روزی شیپورها هم به آن روح پرشرر و زنده ای نمی بخشد. پرنده احساس مي‌كرد ‌كه روحش مثل ‌گذشته‌‌ها نيست. دیگر عشق و رؤیای غول شدن درسر نداشت و ازهمه دردناکتر این بود که به خود غول‌‌ علاقه و ايمانی نداشت. اما روز‌ به روز بزرگتر مي‌شد.ـ.&lt;br /&gt;باز هم‌ روزها و ماه‌ها آمدند و‌گذشتند. پرنده‌‌ هر روز درخدمتِ غول بود.آنقدر‌كار مي‌كرد‌ كه به‌ خاطر نمي‌آورد، زمان چگونه مي‌گذرد. هر روزكار بزرگي بايد انجام‌ مي‌گرفت. هر روزابزارهای جدید جنگی ساخته می شدند و همیشه‌‌ غول برنامه‌هايِ بزرگي‌ داشت‌ كه پرنده‌‌‌ هم درآنها نقشي‌ داشت. شب ها بايد پرواز مي‌كرد. درسپیده صبح بايد‌ اخبارِ جزايرِ ديوها را براي غول مي‌آورد.‌ اندکی استراحت می کرد و بعد هر روز بايد سنگ‌ها را با منقارش‌ مي‌كند و برآنها شمایل های غول سفید را حک می کرد واتفاقات و پیروزی های غول سفيد بردیوان را برسنگ ها مي‌نوشت. بايد جنگ‌ها و پيروزي‌هايِ غول سفيد را بر‌سنگ‌ها ثبت می کرد تا افسانهٌ او جاودان بماند. هر روز پرنده با چنگال‌هايش بايد شكار مي‌كرد تا‌ آنها قوي شوند. پرنده بزرگ و زشت و وحشی شده بود.‌ شكارچي‌ شده بود.‌ هرچه غول‌ مي‌خواست او شده بود اما باز غول‌ از او راضي‌ نبود. باز او را تحقير مي‌كرد كه از جنسِ غول نيست و کله ‌كوچك و‌ دلِ حساسي دارد. باز او را تحقير مي‌كرد ‌كه زحمت‌هايِ غول را برباد داده‌ است. غول روزي چندبار سر پرنده را به سنگ مي‌كوفت تا محكم و قوي شود. هر سال غول‌ در بهار پرهايِ پرنده را مي‌كند و‌ پرنده را لخت و زشت‌ مي‌كرد. غول‌ به‌ او مي‌گفت:«ظاهر ‌تو زيبا و پُر‌از فريب است و تو به ‌آن مغروري. من مي‌خواستم باطن تو را به تو نشان‌ دهم‌ كه دچارِ غرور و خودپسندي نشوي. ناراحت نباش‌. پرهاي تودوباره رشد خواهندكرد و نمی میری! » پرنده رنج مي‌برد و پرواز بدون پر برای او مشقتی بود اما باید انجام می داد و نمي‌توانست به‌‌ اعمالِ شاقِ غول اعتراضي ‌كند. او تنها نبود، غول درسال چندین بار فرمان می داد تا پشم های ضخیم یا پوست کلفت یا شاخ های خطرناک همه جانوران را بکنند تا هرکدام بدون غرورهای ظاهری مدتی را به سر ببرند و همه با هم مساوی باشند و عجیب بود که هیچکس جرأت نداشت، دست به غول سفید بزند چه رسد که موی اضافه یا یک شپش یا شاخی از او یا پوست او را مثل بقیه بکنند، چنین افکارغیرمقدس به کله هیچکس خطور نمی کرد. غول سفید به راستی یک جلل الخالق بود!ـ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;ادامه دارد...ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#003300;"&gt;نوشته شده درآگوست 2005 وانتشار در فوریه 2011&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;http://malihehrahbari.blogspot.com /&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-9211862871708262881?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/9211862871708262881/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=9211862871708262881' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/9211862871708262881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/9211862871708262881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/02/2.html' title='چگونه پرنده غول شد؟ 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-1026409052461030918</id><published>2011-02-06T08:53:00.000-08:00</published><updated>2011-02-06T11:25:58.709-08:00</updated><title type='text'>چگونه پرنده غول شد؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;چگونه پرنده غول شد؟!ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از : مليحه رهبري&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;،به‌ نامِ‌ قلم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;به نامِ‌ افسانه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;،به نام پیروزی ها و زیبایی ها که از درون رنج های افسانه ای زاده می شوند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;زباني ‌كه‌ افسانه‌ با آن سخن می گوید، تلخ یا شیرین بیان دنیای غیرواقعی وتخیلی است اما زبان محبت و دوستي‌ است که رو به سوی دنیای انسانی دارد.ـ&lt;br /&gt;افسانه ‌گفتن ‌آسان نيست اما اگر میسر باشد، بیان واقعیت های تلخ وسنگین را آسان می نماید.ـ&lt;br /&gt;با ‌آرزويِ‌ اينكه‌ افسانه گفتن ما ‌كسي را نيآزارد وآزار ندهد.ـ&lt;br /&gt;و البته آزادگان را هراسی‌ از آزاديِ‌ انديشه و بيان نيست.ـ&lt;br /&gt;قصه:ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;يكي بود و يكي نبود. روز و روزگاري بود كه شبيه به روزگار ما نبود اما آنهم روزگار عجیبی بود.‌ زیرا درمیان اقيانوسی بزرگ و خیلی دور كه ‌پای آدمیان وكشي‌هايِ آنان به آنجا نمي‌رسيد، جزایر بزرگ و زیادی بودند که سرزمينِ ديو‌ها وغول‌ ها بودند.‌ دیوها و غول ها در آنجا زندگی می کردند و برآن جزایر حاکمیت داشتند والبته آنها هم مثل آدمها مختلف بودند و برخي هم عجيب بودند و مثل بقيه زندگي‌‌ نمي‌كردند.ـ&lt;br /&gt;در يكی ازآن جزايرغول بزرگي به رنگ سفيد، تك و تنها زندگي مي‌كرد.‌ نامش فرشتهٌ مهربانی بود. او جزيره‌اي براي خود داشت و‌ درآن‌ فرمانروايي مي‌كرد.‌ درندگان وچرندگان و سایرجانوران‌ جزيره همه از او‌ اطاعت مي‌كردند.ـ&lt;br /&gt;روزي پرنده‌اي‌‌كوچك به هنگامِ‌‌‌‌ كوچ از‌‌ مادرِ خود جدا ماند و درآسمان ‌گم شد. خسته و سرگردان به‌ اين جزيره رسيد. خوشحال‌ از‌ اينكه‌ از مرگ نجات يافته و‌ به خشكي رسيده‌ است، بالايِ درختي نشست. چنان خسته بود ‌كه سرش را به زيرِ بال نازک خود كشيد و خوابيد. خوب خوابيد و وقتي‌ بيدار شد‌ گرسنه وتشنه بود. به دنبالِ ‌آب و دانه‌ در جزيره پرواز‌ كرد. جزيره سبز‌ و خرم بود. درختانِ بزرگ و ميوهٌ فراوان و‌ خورشیدی تابان وحشراتِ فراوانی داشت. پرنده کوچک خيلي زود با شكارِ حشرات شكمِ خود را سيركرد.‌ بعد در جزيره به پرواز درآمد تا آن را بشناسد.‌ از آن بالا به حيوانات جنگل نگاه‌ كرد. همه خيلي بزرگ و كمي‌ هم وحشتناك بودند. عجیب بود ‌كه هيچ پرنده‌اي را در آن دور و بر نیافت تا با او حرف بزند، شاید آنها هم کوچ کرده و رفته بودند؟ کمی غمگین شد اما تصمیم گرفت که درآنجا بماند. پس براي خود آشيانه ای ساخت و‌‌‌ از شادماني شروع به‌‌ آواز خواندن ‌كرد. صدايِ ‌‌آوازش در جزيره پيچيد و‌ غولِ سفيد‌ آن را شنيد. غول‌ از شنيدنِ صدايِ پرنده عصباني‌ شد و به دنبالِ پرنده ‌گشت تا پيدايش‌ كرد.‌ او را صدا‌كرد. پرنده از ديدنِ غولِ سفيد خوشحال شد و‌ فكركرد كه چه خوب‌ است ‌كه ديگر در‌ اين جزيره تنها نيست وكسي به‌ سراغش‌آمده است. تا به حالِ موجود به‌ آن بزرگي و سفيدي نديده بود. غول‌ از او پرسيد‌ كه ازكجا مي‌آيد و در جزيرهٌ او چه‌ كار دارد؟ پرنده‌ٌ‌ كوچك‌ گفت:«‌‌‌ دربالايِ‌ اقيانوس مادرم و گروه مان را‌ گم‌ كردم و چون راه را بلد نبودم در اینجا فرود آمدم. باید مدتی را در اینجا بمانم تا آنها از کوچ بازگردند. بعد به آنها می پیوندم و دوباره به سرزمينم بازمي‌گردم.» غول‌ گفت: «سال‌هاست ‌كه در اين جزيره هیچ پرنده‌‌اي نيست ومن همهٌ‌ پرند‌گان را‌ از‌ این جزيره بيرون‌ كرد‌‌ه‌ام.» پرنده پرسيد‌: چرا؟ غول‌‌ گفت:« چون پرندگان‌ موجوداتي ضعيف و خرافاتي هستند و با طلوع‌ آفتاب‌ آوازِ مقدس مي‌خوانند وسروصدا راه مي‌اندازند. مزاحم می شوند و همه را از خواب بيدار مي‌كنند. به‌ همين دليل من از پرنده‌ها خوشم نمي‌آيد.» پرنده‌ گفت: «‌ اگر من تو را از خواب بيدار نكنم يا آوازهایِ بد نخوانم، تو اجازه مي‌دهي‌كه در‌ اينجا بمانم؟ چون‌ جايِ ديگري را نمي‌شناسم. اگر تو به من پناه ندهي خواهم مُرد.» غول ‌گفت:« من تنها غول سفید این اقیانوس و فرمانروای این جزیره و فرشتهٌ مهرباني‌‌‌ها هستم. پس به‌ تو پناه خواهم داد تا به زودی به سرزمینت بازگردی!» پرنده از فرشته مهربانی ها تشکر کرد و بعد پرسيد ‌كه آیا جز او غول ( فرشته مهربانی) دیگری هم در جزیره هست؟ غول‌ گفت:« نه! من تنها هستم!» پرنده پرسيد:« چرا؟ آیا غول‌ ديگري اجازه ندارد‌ اينجا باشد ؟» غول‌ پاسخ داد:« البته‌ مي‌تواند، باشد اما بين غول‌ها ودیوها هميشه جنگ‌ است. هيچكس‌ از هیچکس‌ خوشش نمي‌آيد.‌‌ هركس جزيره‌أي براي خودش‌ مي‌خواهد، زورش برسد بقيه را بيرون‌ مي‌كند تا‌ خودش فرمانروا باشد، اگر بقیه حاضر به رفتن نباشند، آنها را می خورد و ازشرشان راحت می شود؛ این قانون دیوها وغولهاست.» پرنده خیلی ترسید اما باز پرسید‌:« آیا تو خانواده نداری؟ كجا هستند؟ کوچ کرده اند؟» غول پاسخي نداد. بعد غول با خندهٌ تمسخر‌آميزي از پرنده پرسيد‌كه‌‌ چرا تو اينقدركوچك‌‌ هستي؟ پرنده‌ گفت:« من‌‌ تازه از تخم بيرون‌آمده‌ام و چند ماه بيشترازعمرم نمي‌گذرد.» غول درحاليكه قاه قاه مي‌خنديد‌، گفت:« مسخره‌ است ‌كه تو چند ماه‌ است به دنيا آمده‌أي. من هزار سال از عمرم مي‌گذرد. فكر نمي‌كنم‌ كه بتوانم تو را تحمل‌ كنم. تو چنان ‌كوچكي ‌كه هيچ چيز دركله‌ات نداري.» پرنده ازگفتهٌ غول‌‌ چيزي نفهميد.‌ چون چنين ‌كلماتي را نشنيده بود و چنین رفتار فرشته آسایی را نمي‌شناخت. پرنده از غول پرسيد:« مي‌خواهي‌ اسم مرا بداني؟» غول سري تكان‌ داد وگفت:« پرنده، پرنده است. ضعيف وناچيز‌است. چيزي‌ حساب نمي‌شود. اسمش هم فرقي‌ نمي‌كند ‌كه چه باشد. بعدها‌ كه بزرگ وپرنده لایقی شدي، من خودم اسمي براي تو خواهم‌ گذاشت.» پرنده از غول پرسيد:« اسم تو چيست؟» غول ‌گفت:« من فرشتهٌ مهربانی هستم.» پرنده با تعجب به‌ اونگاه‌ كرد و پرسيد:« تو كه بال نداري، چطوری فرشته‌ شدی؟» غول با اخم به‌ او نگاه  ‌كرد وگفت:« من فرق دارم! با تمام غول‌ها وديوها فرق‌ دارم. من فرشتهٌ خوبی ها هستم وبا دیوهای بد می جنگم.   اگراینجا بمانی، آن را خواهی دید و شاید در اینجا برای همیشه به تو جایی بدهم.»ـ.  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;پرنده خوشحال شد ودلش کمی آرام گرفت و ديگرسؤالی نکرد. به دنيايي قدم نهاده بود ‌كه به دنيايِ پرندگان هيچ شباهتي نداشت؛ اما کنجکاو بود که آن را بشناسد.ـ&lt;br /&gt;پرنده زندگي جديدِ خود را درجزيرهٌ غولِ سفيد (فرشته مهربانیها) آغازكرد.ـ&lt;br /&gt;زندگی معمولی او از آواز خواندن، شادماني، دوست‌ داشتنِ يكديگر و پرواز‌كردن وآزاد بودن و تلاش برای زنده ماندن تشکیل شده بود. در جزيره هم زندگي روزانه خود را همینطور شروع کرد اما‌ از پس از گذشت چند روز، غول به‌ او اعتراض‌‌ كرد. غول به‌ او گفت‌ که بايد هرچه زودتر راه و روشِ زندگي خود را عوض ‌كند و زندگی شایسته تری درپیش گیرد.ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;غول به پرنده‌ گفت‌؛ « كارِ شما پرندگان، خوردن و خوابیدن و خواندن و خوش‌گذراني وعشقبازي و تخم‌گذاشتن‌ وکوچ کردن و سفراست. اين راه و روشِ زندگي کردن‌ درست نيست ومفتخوری است. تو بايد‌ ياد بگيري ‌كه درست زندگي ‌كني و یک پرنده مفتخور باقي نماني بلكه راه و رسم زندگی غول ها را انتخاب کنی.‌ آنگاه مي‌تواني‌ كارهايِ بزرگ انجام‌ دهي و‌ شايستهٌ زندگي در جزيرهٌ من باشی وگرنه بايد از اينجا بروي. من ميانهٌ خوبي با موجوداتِ‌ ضعيف ندارم؛ اما چون خیلی مهربان هستم، مایلم که تودراینجا بمانی و یک بچه غول شوی.»ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; پرنده‌ كه غول شدن و برزگي را دوست داشت و مي‌خواست‌ كه مثل غول سفيد باشد، پرسيد‌ كه راه و روش زندگی غول ها چگونه است؟ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; غول به‌ اوگفت؛« تو بايد به من اعتماد ‌كني و مو به مو از دستوراتِ من‌ اطاعت ‌كني و هيچگاه به زندگيِ پرندگان فكر نكني و به سوی‌ آنها بازنگردي.‌ تو بايد طبيعتِ خودت را فراموش‌ كني.آنگاه موفق خواهي شد که یک غول بشوي. دراینجا تو هر روز بزرگ و بزرگتر خواهي شد اما بايد بخواهي و‌ دوست داشته باشي ‌كه يك غول بشوي. چون رنج‌هايِ غول شدن براي يك پرنده مي‌تواند‌، سخت وكُشنده باشد. اما نترس‌، نمي‌ميري. ما غول‌ها هم همگی از نژاد پرندگان هستيم ‌كه با تحمل رنج ومشقت غول شده ایم.»‌ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt; پرندهٌ ‌كوچك با کمال میل قبول‌ كر‌د ‌كه ازغول اطاعت ‌كند تا يك غول و یا شايد هم یک پرندهٌ غول‌آسايي شود. غول با تكبر‌نگاهي به‌ پرنده انداخت وگفت:« ازتو غولي‌ خواهم ساخت ‌كه در‌ افسانه‌ها بماند.» بدينگونه دوستي‌شان آغاز‌ شد.ـ&lt;br /&gt;صبحِ ها با طلوعِ‌ سپيده‌، پرنده از خواب بيدار شد و به غزلخوانی می پرداخت. پرنده با آوازش، سپیده صبح و طلوع آفتاب و روشنايي روز را ستايش‌ میكرد. آوازِ پرنده خوش و زيبا در تمام جزيره پيچيد وگل‌ها و درختان و‌دیگر ساكنان جزيره را از خواب بيداركرد. غول هم از خواب بيدار شد اما آواز پرندهٌ‌ كوچك چنان دلنشين بود ‌كه غول‌ عصباني نمی شد و‌ حتي‌ از‌ آواز پرندهٌ‌ كوچك خوشش هم ‌آمده بود. مدت‌ها بود ‌كه غول تنها بود. با غول‌هايِ ديگر دعوا‌ كرده و آنها را از جزيرهٌ خود رانده و برخی را هم خورده بود .‌ زن و بچه‌اش هم از جزيرهٌ او رفته بودند. راستش غول سفيد هيچكس را دوست نداشت و هیچ دوستی هم نداشت. بدش نمي‌آمد ‌كه پرنده احمقی به جزيره‌ آمده بود که خوش صحبت و خوش‌آواز بود. غول سفید جانوران بزرگ مثل شیر یا پلنگ و فیل و...ا را دوست خود نمیدانست بلکه آنها را رقيبِ خود مي‌دانست. با‌ آنكه آنها از‌ او‌ اطاعت‌ مي‌‌كردند اما غول‌ اعتمادي به ‌آنها نداشت. از دشمني ‌‌‌‌آنها مي‌ترسيد. آنها را بالفطره خطرناک و وحشي‌ مي‌دانست. با آنکه هرروز صبح‌ همهٌ اهالی آن جزیره که همان جانوران بزرگ و.. بودند، در برابر غول سفید زانو مي‌زدند و مراسم ستایش مخصوصی را اجرا می کردند. آنها‌ قسم می خوردند که به فرشته مهربانی ها وفادارند و از او اطاعت می کنند و....ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;فرشته مهربانی ها هم برای آنها حرفهای غول آسایی مي‌زد و مثلا مي‌گفت:« فراموش نکیند که قبلا شما هريك جانوري تنها وعليه يكديگر بوديد.‌ از پوست وگوشت هم تغذيه‌ مي‌كرديد. حالا با هم دوست ومتحد هستيد. دشمن ديوهايِ سياه هستید. شما بايد بجنگيد.‌ اگربا دیوهای سیاه نجنگيد، با يكديگر خواهيد جنگيد. به همين دليل جنگ ما مقدس است. من به شما‌ آزادي ودوستی با یکدیگر را عطا کردم. من به شما توانايي بخشيدم‌ تا دشمن خود را بشناسيد. پس از فرشته مهربانی ها اطاعت کنید وبا یکدیگر دوست باشید و با دیوهای سیاه بجنگید. اينها‌ هدفهای مقدس ما هستند. برای ‌آنها می جنگیم و‌ ما برتمام ديوهايِ‌ جهان پيروز خواهيم شد.‌ پيروز، پيروز، پيروز خواهيم شد.»ـ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;جانوران فریادهای بلند سرمیدادند تا دیوها بشنوند و بترسند و بعد مراسم خاص ستایش صبحگاهان پایان می یافت.ـ&lt;br /&gt;پس‌ از این مراسم مقدس، غول بر بالايِ بلند ترين صخرهٌ جزيره مي‌رفت و به جزاير‌ دیوها وغول های دیگر چشم مي‌دوخت و کارهای آنها را نگاه می کرد. غولها و دیوها هميشه در حالِ ساختن و‌‌‌ انجامِ‌ دادن كارهايِ غول‌آسا بودند.‌ بعد غول سفید تصمیم می گرفت که امروز با آنها به چه طریقی بجنگد یا نابودشان کند.ـ&lt;br /&gt;آنروز هم غول به بالايِ صخر‌ه رفت. درابتدا خوب نگاه کرد و بعد عمیقا فكر‌كرد و بعد از صخره به پايين‌ آمد و به ‌كنار دريا رفت تا شيپورِ جنگِ صبحگاهي‌ را به صدا درآورد. پرنده كه غزلخوانی خود را به پايان برده بود، پر وبال خود را درآب خنک چشمه شست و بعد به‌‌ نزدِ غول‌ سفيد آمد. پرنده خوشحال و خرم بود. غول از او پرسيد‌ كه چرا خوشحالي؟ پرنده‌ گفت‌ چرا‌كه نباشم؟‌ هوا دلپذيرو سرشار از عطرگل‌هاست. این جزيره پُراز نعمت و زيبايي‌ است. زيبايي قلب مرا به شوق مي‌آورد. بايد خوشحال بود. پرندگان خوشحال هستند. آزاد وخوشبخت ‌آفريده شده‌اند و آواز خوشبختي نیز برايِ همه کس مي‌خوانند.غول ‌گفت:« عجب حرف‌های ‌‌احمقانه‌‌اي مي‌زني! برايِ خوشحالي بايد دليل درستي داشت. قلب تو بايد طپش‌هايش را با‌ ديدنِ‌ گُلهای زیبا ‌كنار بگذارد. تو بايد ياد بگيري‌‌ که كاركني و وظیفه ای داشته باشی، آنگاه‌ كمتر خوشحالي‌ بيهوده خواهي ‌كرد.‌آنوقت الكي‌ خوش نخواهي بود. پرنده‌‌ گفت:«‌ تا چه‌ كاري باشد!» غول‌ به پرنده‌ گفت:« از امروز‌ برنامه‌ٌ جديد و زندگي جديد توآغاز مي‌شود‌.» پرنده ‌گفت:«آماده‌‌ام.» غول‌ گفت:«‌ در‌اين جزيره همهٌ‌‌ كار‌‌ها، بزرگ و غول‌آسا‌‌ هستند. ‌‌كارِ من صبح‌ها جنگيدن با ساير دیوها وغول‌هاست. غول‌هايي‌كه همه بد‌ وسياه هستند. تا رسيدنِ خورشيد به وسط ِ‌آسمان، من با آنها مي‌جنگم وچندتایی ازآنها را خوراک کوسه های دریا می کنم. بعد به‌ جنگ پايان مي‌دهم و در دل کوه، قلعه‌هايِ مستحكم و كاخ‌هايِ بزرگ مي‌سازم.‌ من غول سفيد هستم و بايد قدرت و بزرگي‌ام را به دیوهای سیاه نشان دهم. سرانجام من برهمهٌ‌ آنها پيروز خواهم شد.» پرنده‌ كه با حيرت به‌ غول‌ نگاه مي‌كرد، پرسيد:« چرا تو بايد بجنگي و چرا بايد قلعه‌هايِ محكم بسازي؟» غول‌ گفت:« چون من غول‌ هستم و‌ غول‌ براي همين‌كار‌ها ساخته شده‌ است؛ انجام كارهاي بزرگ.» پرنده با زيركي‌ پرسيد:« پس پرنده هم برايِ آواز خواندن وشاد‌ماني ساخته شده‌ است؛ کارهای نشاط آور.» غول‌گفت:« در سرزمينِ پرندگان، پرنده‌ آواز مي‌خواند اما در سرزمين غول‌ها، پرنده هم مثل غول مي‌‌جنگد و قلعه‌هايِ محكم مي‌سازد.‌ اگر دلت مي‌خواهد كاري را انجام دهي‌ كه برايش ساخته نشده‌‌اي،آزادي و بال وپر داري، از سرزمينِ من برو! اما ‌‌اگر اينجا مي‌ماني، با‌كارهايِ مسخرهٌ پرندگان‌ مايهٌ ننگ براي عزت و آبروی ما مشو!» پرندهٌ بيچاره ‌كه‌‌ در برابرِ غول‌ ناتوان بود، سكوت‌ كرد.‌ غول‌ به‌ اوگفت:« امروز جنگ من با غول‌ها را نگاه‌ كن و‌‌‌‌ياد بگير، از فردا پرنده بودن را فراموش‌كن و‌غول‌ شدن را‌‌ آغاز‌كن! نترس‌، يا موفق مي‌شوي يا مي‌ميري! مُردن يك پرندهٌ ‌كوچك هم چيزمهمی نيست.‌‌ همهٌ غول‌ها روزي پرنده بودند، اما‌ يك روز يكي‌‌ در ميانشان تغيير‌كرد و همان دنیا را تغییر داد ومي‌بيني ‌كه امروز ما بيشمار هستيم. مشكل ما اين است ‌كه بال نداريم تا در تمام عالم پرواز‌كنيم و برهمه‌ جهان فرمانروایی کنیم . اگر من از تو یک غول بسازم.‌ اين مراد هم برآورده مي‌شود. تو بايد دل به فرامين من بسپاري و با جان ودل براي‌ بچه غول شدن تلاش وكاركني.»ـ ‌&lt;br /&gt;پرنده‌ با‌‌ ترس ولرزازغول پرسيد:« كارِ من چيست؟» غول ‌گفت:« تو مي‌تواني پروازكني. توكارِ مهمِ خبررساني را براي من انجام خواهي داد.‌‌‌ البته‌ كارهاي ديگرهم بعداً مي‌آيند.»ـ&lt;br /&gt;پرندهٌ‌ كوچك با‌ اعتماد به غول‌، قدم در راهي ‌گذاشت ‌كه هيچ پرنده‌اي‌آن را نمي‌شناخت. قصه وافسانه آن را هم نشنيده بود.ـ&lt;br /&gt;درآن جزيره همه درمسيرغول شدن بودند. شيرها و پلنگ‌ها وآهوان و…همه درمسيرغول شدن بودند. برخي خوشبخت بودند.‌گرگدن‌ها، شيرها، پلنگ‌ها وجانورانِ بزرگ، زود غول مي‌شدند و خوب مي‌جنگيدند وغول سفيد‌‌ ازآنان راضي بود. برخي ديگرساليان سال بود‌ كه تلاش مي‌كردند اما غول نشده بودند. نمي‌توانستند ديو‌ها را بكشند وغول ازآنان ناراضي بود وآنان خوشبخت نبودند. درضمن بزرگ‌ شدن مشكلاتي هم به همراه داشت. مثلاً آهوان خيلي بزرگ و زيبا ولذيذ شده بودند و‌چنان اشتهاي شيرها و‌‌پلنگان و جانوران وحشي را برمي‌انگيختند كه ديوانه‌شان مي‌كردند اما از ترس غول ‌ نمي‌توانستند، آنها را بخورند و اميال طبیعی خود را پنهان می کردند تا وحشی خوانده نشوند. در‌ اين جزيره واقعيت‌ها ضعيف و رؤيا‌ها قوي وخطرناك شده بودند. هركس در رؤياي خود وحشي شده بود. باچشمان بسته مي‌دريد. لذت مي‌برد. اما در روح خود ‌گرسنه وتشنه و رنجور و زخم‌ديده باقی می ماند. هرغروب همه‌ آنها به دورآتش جمع مي‌شدند.هركس بايد از‌ رؤياهاي‌گناه‌آلود خود براي غول سفيد وبقيه داستان مي‌گفت وغول رو به ‌آنها کرده و مي‌گفت:«جانوران بيچاره، بينيد اگر من نبودم چگونه يكديگر را مي‌دريديد و مي‌خورديد. من وتنها من‌ هستم ‌كه به تك‌تك شما زندگي ودوستی مي‌بخشم.اگر من نباشم دريك شب مثل جانوران يا يكديگر را مي‌دريد يا ديوهايِ سياه شما را از هم خواهند دريد.»‌ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;آنگاه همهٌ جانوران شرمنده از زشتي‌هاي خود، در برابر فرشته مهرباني‌ها زانو زده و طلب بخشش مي‌كردند تا با محبت خود به آنها کمک کند تا روزی مثل او یک فرشته مهربانی ها بشوند و دیگر جانور نباشند.» در واقعِ غول با تغيير دادن طبيعتِ جانوران، تمام قدرت آنها را‌ ازآنها‌ گرفته بود اما باز اعتمادي به ‌آنها نداشت. جانوران قدرتمند هميشه خطرناک و تهدید آمیز هستند. به خصوص‌ اگر متحد شوند. غول هميشه به دو دشمن فكر مي‌كرد، يكي در بيرون جزيره‌اش( ديوها) و ديگري در درون جزيره‌اش(بچه غول‌ها). به همين دليل همه ساکنان جزیره بايد از او فرمان مي‌بردند وغول نافرماني را دوست نداشت. غول پُرحرفي را دوست نداشت.‌ همه بايد ‌كار مي‌كردند و كم حرف مي‌زدند واصلاً سؤال نمي‌كردند. همه چيز در جزيره يك راز بود. غول تمام راز‌ها را مي‌دانست وبچه غول‌هايي ‌كه به‌ او نزديك بودند، رازهايِ عجيبي مي‌دانستند.‌ به‌ همين دليل هركس دلش مي‌خو‌است که آن رازها را بداند و به ‌‌كسي‌ كه راز بيشتر مي‌دانست، رشك مي‌بردند يا او را بالاتر از خود مي‌دانست.‌ همه نمي‌توانستند يك اندازه رازها را بدانند. اگر‌كسي از راز‌ي‌ سؤال مي‌كرد، غول مي‌گفت براي چه مي‌خواهيد رازها را بدانيد. دانستن براي جنگيدن است. بجنگيد، هرچه لازم بود، خودم به شما خواهم‌ گفت. جزيرهٌ غول جزيرهٌ رازها بود‌ و همه چيز درآن مخفي بود.ـ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#330000;"&gt;ادامه دارد...ـ&lt;br /&gt;نوشته شده در پاییز سال 2005 و انتشار قسمت اول در 5 فوریه 2011 .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-1026409052461030918?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/1026409052461030918/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=1026409052461030918' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1026409052461030918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1026409052461030918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='چگونه پرنده غول شد؟'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-2072567636375365561</id><published>2010-08-17T11:52:00.001-07:00</published><updated>2010-08-17T12:18:07.416-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 168px; FLOAT: left; HEIGHT: 200px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 173px; FLOAT: right; HEIGHT: 203px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://c3.ac-images.myspacecdn.com/images02/112/s_b314b4d2403344cfa3d4aa6c58fb973a.gif"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 90px; DISPLAY: block; HEIGHT: 205px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://c3.ac-images.myspacecdn.com/images02/112/s_b314b4d2403344cfa3d4aa6c58fb973a.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-2072567636375365561?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/2072567636375365561/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=2072567636375365561' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2072567636375365561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2072567636375365561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2010/08/blog-post_17.html' title=''/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-801725574193750786</id><published>2010-08-15T11:55:00.000-07:00</published><updated>2010-08-16T05:20:33.384-07:00</updated><title type='text'>قصه میمونی که رییس جمهور شد!ـ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#330000;"&gt;&lt;strong&gt;قصه های خوب از آدم های بد&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;میمونی که رییس جمهور شد!ـ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;جماعتی ازمیمون های بزرگ ازغارهای خود بیرون آمدند و به روی دوپای خود ایستادند وچانه خود راعقب کشیدند وسرخود را بالا گرفتند. بعد بدن وصورت خود را رنگ کردند وبه شکل آدمیزاد درآمدند.آنگاه به سوی سرزمین های آباد به راه افتادند وازقضا به سرزمین هزارویک شب رسیدند. درآنجا با شعبده بازی عجیبی مردمان باهوش آن سرزمین را فریب داده وبردوش وشانه های آنها سوارشدند ودیگرپایین نیآمدند. بدینگونه برآنها مسلط شدند و برتخت قدرت آن سرزمین نشستند.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس از رسیدن به قدرت چنان دماری ازروزگارمردمان آزاد آن سرزمین درآوردند وچنان آنها را اسیرخود کردند که آوازه بدرفتاری و وحشیگری های آنها درشهرها وجنگل ها پیچید وحتی به گوش &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد بزرگ&lt;/span&gt; میمون ها درجنگل نیز رسید واو را بسیار برآشفت وعصبانی کرد، چنانکه درصدد برآمد که آنان را به غارهایشان برگرداند اما بازگشتنی نبودند؟ـ&lt;br /&gt;مردمان ستمدیده سرزمین هزارویکشب این آدم نماهای وحشی را درهمه جا رسوا می کردند وتلاش وکوشش می کردند که سرزمین خود را ازآنها پس بگیرند اما چون قدرتی نداشتند، میمونها به آنها حمله می کردند وآنها را تکه پاره می کردند وجوانانشان را درسیاهچال ها زندانی می کردند. درب خانه هایشان را می شکستند وسقف خانه را برسرشان خراب می کردند و چراغشان را خاموش می کردند. بدینگونه سرزمین هزارویک شب را درترس و وحشت وتاریکی فرومی بردند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردمان ستمدیده درتاریکی شب برفراز بام خانه های خود رفته و ازجور وستم فریاد می زدند وطلب یاری می کردند. صدای آنها تا دل تاریک ترین جنگل های نیز می پیچید وجد جنگل را شرمنده وناراحت می کرد. صدای آنها تا هفت آسمان نیز میرسید وستارگان ازدرخشیدن بازمی ماندند وآسمان غرق تاریکی می شد.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزها وماه ها وسالها روزگارشان اینگونه تیره و تباه گذشت وچنان قصه اندوهباری شد که عالم وآدم ازآن گفتگومی کردند اما کسی راه وچاره ای پیدا نمی کرد .ـ&lt;br /&gt;روزی میمون کوچک باهوشی دربالای درختی نشسته بود وبه این قصه که از زبان &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; شنیده بود، فکرمی کرد. ناگهان چشمش به غزالی افتاد که درعلفزاری بزرگ چرا می کرد وبا خوشحالی آوازمی خواند. ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام فکر و ذکرغزال، یافتن وبوییدن و جویدن وخوردن علف های تازه وبرگهای جوان درختان بود. میمون ازدیدن آرامش ونازوغمزه وشادابی غزال تعجب کرد، ناگهان معلقی زد وازبالای درخت پایین پرید ودرپایین پای غزال زیبا فرودآمد. غزال رمید وچند قدمی عقب رفت. بعد با چشمان درشت وقهوه ای خود خیره به میمون کوچک نگاه کرد وبه آرامی گفت:«منو ترسوندی!»ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون دوباره معلقی زد وتعظیمی کرد وگفت: « ببخشید! ازفرط عجله افتادم پایین.آخریک اتفاق مهمی افتاده است. خواستم خبردارشوید وبی خیال مشغول چرا نباشید!»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غزال که ازمعلق زدن میمون به خنده افتاده بود، گفت:« نفهمیدم! چه اتفاقی افتاده است. اصلا به من مربوط است؟!» میمون گفت:« بله! به همه مربوط است!»غزال پرسید:«چیه؟»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون درحالیکه جیغ می زد، با سروصدای زیاد بالا وپایین می پرید، شروع کرد به تعریف کردن و گفت:« یکی ازقوم وخویش های ما آدم شده ورفته به سرزمین هزار ویک شب ودرآنجا رییس جمهور شده!»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غزال با چشمان درشتش به میمون چشم دوخت وبعد قاه قاه خندید وگفت:« شوخی می کنی؟ ممکن نیست! مگرمی شود که میمونی آدم بشود؟»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون گفت:«اصلا مشکلی نیست. همه آدم ها اولش میمون بودند، بعد آدم شده اند. به همین راحتی هم، یکی ازقوم وخویش های ما هم آدم شده و هم رییس جمهورسرزمین هزار ویک شب!»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشمان غزال، ازتعجب درشت تر شدند وسرش را تکان داد وگفت:« نمی فهمم!» میمون گفت:« مهم نیست!» غزال پرسید:«خوب، بامن چی کار داشتی؟» میمون گفت:« این فامیل ما درآنجا خیلی خرابکاری کرده وآبروی همه ما را برده. &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد بزرگ&lt;/span&gt; ما خیلی ناراحت است وبه ما مأموریت داده که این میمون اعظم را به جنگل برگردانیم تا آدم ها ازشرش راحت شوند اما ما حریفش نشدیم. اصلا ما را نمی شناسد وهرکس را سراغش می فرستیم، همه را می کشد.»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون مکثی کرد.غزال پرسید:« ازمن چی می خواهی؟» میمون با تردید گفت:« شاید بتوانی کمک کنی؟» غزال که بلد نبود به کسی کمک کند، پشت قشگش را به او کرد وخیلی آرام گفت:« من یک چرنده هستم!»ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد هم با عجله از اودورشد و دوباره مشغول خوردن برگهای تازه وجوان شد. میمون دوباره جستی زد وجلو آمد وبا ادب گفت:« شما غزال ها باهوش هستید، شاید بتوانی من را راهنمایی کنی!»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;غزال ازتعریف او خوشش آمد و با ناز وغمزه، برگ هایی را که دردهان داشت، قورت داد وگفت:« من یک چرنده هستم. بروسراغ درندگان و قوی پنجه ها! هرکسی را بهرکاری ساخته اند!...»ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون شروع به خاراندن سرش کرد وگفت:« درسته ! چرا اصلا سراغ توآمدم!»ـ&lt;br /&gt;بعدغزال را به حال خود برای چریدن گذاشت و رفت سراغ پلنگ وبا ادب سلام کرد وداستان آقای رییس جمهور و تقاضای &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; را برای پلنگ قوی پنجه گفت. پلنگه که روی تخته سنگی درآفتاب دراز کشیده بود، خمیازه ای کشید وعضلات پرقدرتش را حرکتی داد وگفت:« بله! من پرقدرتم و به &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; هم احترام می گذارم اما یک پلنگ به تنهایی نمی تواند، میمونی را که رییس جمهور شده باشد، شکست بدهد، باید سراغ همه بروی! همه که آماده شدند، ما پلنگ ها هم برای نجات دادن مردم سرزمین هزار ویک شب می آییم.»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون کوچک از خوشحالی شروع کرد به ورجه ورجه کردن ولی خیلی زود آرام شد و آنگاه شروع به خاراندن سرش کرد وپرسید:« شما آقا پلنگه بودید یا خانم پلنگه؟»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پلنگ گفت:« برای جنگیدن فرق نمی کند! پلنگ؛ پلنگه وخانم یا آقا نداره! ما همه پلنگیم!»ـ&lt;br /&gt;میمون کوچک به سراغ آقا شیره وخاله خرسه وفیل وکرگدن وخلاصه همه جانوران قوی پنجه وتیزدندان جنگل وحتی به سراغ مارها و زنبورهای وحشی و پشه های مالاریا(گزندگان خطرناک) هم رفت ولشکربزرگی به راه انداخت وخودش هم نماینده جد جنگل شد و با جلال وشکوه بسیاربه سوی سرزمین هزارویک شب به راه افتادند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرندگان دربالای سرشان پرواز می کردند و چنان سروصدای عجیبی به راه انداخته بودند، که مثل صدای شیپورجنگ بود وبقیه ساکنان جنگل به تماشای آنان آمده بودند و با تحسین نگاهشان می کردند.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لشکرقوی پنجگان وتیزدندانان وگزندگان، حرکت کردند وبعد ازگذشتن ازکوه وکویر، به سرزمین هزارویک شب رسیدند. چراغ های آن سرزمین همه خاموش بودند وسرزمین هزارویک شب درتاریکی ترس آوری فرورفته بود. قوی پنجگان بدون ترس وارد خاک آن سرزمین شدند و با سرعت اما بدون سروصدای زیاد... به سمت کاخ میمون اعظم شتافتند و قبل از طلوع صبح به کاخ رییس جمهوری او رسیدند ودر برابرآن صف کشیده وایستادند. ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با روشن شدن هوا به میمون اعظم خبردادند که لشکربزرگی ازسران جنگل برای ملاقات حضرتعالی آمده اند و دربرابرکاخ ایستاده اند و میمونی در میان آنها زبان آدمیزاد می داند و رخصت ملاقات می طلبد، چه فرمان میدهید؟ میمون اعظم که ازحضور ناگهانی لشکری از شیران و پلنگان و فیلان و... در برابر کاخش نگران شده بود، به تندی فرمان داد که میمون را حاضرکنند. ـ&lt;br /&gt;میمون کوچک را به حضور رییس جمهورآوردند. میمون به رسم ادب معلقی زد و در برابر رییس جمهورایستاد وگفت:« از&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جدمان&lt;/span&gt; برایت سلام دارم و&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مر&lt;/span&gt;آمده است که مأموریت تو تمام شده است و چون مردمان از تو به ما شکایت کرده اند، باید به جنگل برگردی.» ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون مکثی کرد و دوباره سخنش را ادامه داد و گفت:« ما آمده ایم تا با احترام وبا سلم وصلوات تو و جماعتت را به جنگل برگردانیم. اگر با زبان خوش و با پای خودت نیأیی با زور و با جنگ ترا با خود خواهیم برد.» ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میمون اعظم با شنیدن این پیام به خود آمد و به یاد دوران ماقبل انسانی خود درجنگل افتاد ولی ازپیام &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; بیحد عصبانی شد و بی اختیار شروع به بالا وپایین پریدن و ورجه ورجه کردن، نمود. مشاورین رییس جمهور که دراتاق حضورداشتند، غرق تعجب شدند وحتی ترسیدند که اوعقل خود را از دست داده باشد، پیش دویدند واو را آرام کردند. میمون اعظم که امربراو مشتبه شده بود که رییس جمهورمردم سرزمین هزار ویک شب است وقدرتی بالاتراز جد خود دارد، به فرمان جد جنگل وقعی ننهاد و به فکرافتاد که با حقه بازی این لشکر را از سر راه خود بردارد.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون ترس از جنگیدن با آنها را داشت، تصمیم گرفت آنان را با خود دوست کند. پس رو به میمون کوچک کرد و گفت:« فرمان &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; تغییر ناپذیراست و من با شما به جنگل باز می گردم. من از اول هم می خواستم نظم نوین &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وقوانین جنگل خودی ها&lt;/span&gt; را درسرزمین هزار ویک شب برقرار کنم. حالا که مردمان ازدست ما شکایت کرده اند وفرمان &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد جنگل&lt;/span&gt; بربازگشت من آمده است، باشد! من به جنگل برمیگردم اما اول باید از شما پذیرایی کنم. همگی مهمان من هستید ودربیرون کاخ فرمان می دهم که برایتان اردو بزنند و بخورید و بیاشامید وخستگی راه را از تن به در کنید!»ـ&lt;br /&gt;میمون کوچک ازتصمیم میمون اعظم بسیارخوشحال شد ومعلق بلند بالایی زد و ازحضور اومرخص شد وبه میان قوی پنجگان بازگشت وآنچه را که گفته وشنیده شده بود به اطلاعشان رساند. جانوران شادمانی بسیار کردند ونعره های زنده باد سر دادند. میمون اعظم به مشاورین خود گفت:« باید اطعمه واشربه فراوان فراهم کنیم تا این قوی پنجگان تیزداندان ما را خوراک خود نکنند!»ـ&lt;br /&gt;آنگاه به بالکن کاخ آمد و از دیدن آنان اظهارشادمانی کرد. سپس فرمان داد که گوسفندان وگاوها و بره های بی زبان را سر ببرند و میزی مفصل برایشان بچینند وشراب های گوارا برسر میز نهند.ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خادمان اوچنین کردند وپذیرایی چنان عالی بود که همه قوی پنجگان تیزدندان فراموش کردند که اصلا برای چی به سرزمین هزارویک شب آمده بودند ومشغول عیش و نوش شدند. میمون کوچولو که جرأت فراموش کردن فرمان &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جد&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جنگل&lt;/span&gt; را نداشت، با دیدن این بساط، سم تلخی را که به همراه داشت در شراب های آنان ریخت.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شراب های شیرین وگوارا به ناگاه چنان تلخ شدند که قوی پنجگان مست و بیهوش به خود آمدند و تلخکام وعصبانی شدند. ازمکاری وفریبکاری میمون اعظم خونشان به جوش آمد وبه کاخ اوحمله کردند ودرچشم به هم زدنی دست و پای میمون اعظم را بستند واو را سوار فیل بزرگی کردند تا با خود به جنگل ببرند. محافظان ومشاوران وسپاهیان میمون اعظم از ترس عقب نشستند وبه او کمکی نکردند تا جان خود را نجات دهند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دراین هنگام بود که میمون مکارازخیانت آنان خیلی عصبانی شد وازبالای منبری که برپشت فیل بود، فریاد زد:« مرا نجات دهید اگر به دادم نرسید در همه جا جار خواهم زد که شما همه میمون های رنگ کرده هستید وهرکدام چند تنی از آدمیزادگان را خورده اید، شما هم همگی باید با من به جنگل برگردید، شما هیچکدام آدمیزاد نیستید!»ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قوی پنجگان با برملا شدن این راز، درنگ نکردند و به سپاهیان ونزدیکان میمون اعظم حمله کردند. جنگ سختی شروع شد که نه شبانه و نه روز به درازا کشید. درجنگ معلوم نشد که کی گناهکار یا کی بیگناه است؟ ازخدمه و حشم و سپاهی، هرآنکه درکاخ بود، همه به دست قوی پنجگانٍ تیز دندان، ازهم دریده شدند وخون های سیاه شان به رنگ قیر به سوی دشت ها و جلگه ها سرازیرشدند وکاخ رییس جمهور به آتش کشیده شد.ـ&lt;br /&gt;مردم سرزمین هزار ویک شب که صدای شیپورهای جنگ را شنیده بودند در ابتدای جنگ از ترس به زیرزمین های خود پناه بردند، اما کم کم جرأت یافتند وازپناهگاه های خود خارج شدند وچراغ های خاموش خانه های خود را روشن کردند واز خانه های خود خارج شدند و با دیدن خونی که درکوچه ها وخیابان ها روان بود وآتشی که از کاخ ها برمی خاست، فرصت را غنیمت شمردند و زن و مرد و کوچک و بزرگ و پیروجوان، با هرآنچه که دراختیارداشتند، وارد جنگ شدند تا سرزمین خود را ازچنگال میمونها آزاد کنند. ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بسیاری از میمون های رنگ شده با شروع جنگ خود را مخفی کرده بودند، مردم آنها را پیدا می کردند و به مجازات کردارهای بد و ناپاکشان می رساندند. نه روزجنگ به نوزده روز وبعد به بیست ونه روز رسید ودرپایان سی روز، درسرزمین تاریک وخاموش هزار ویک شب تمام چراغ ها روشن شده وشهرها نورباران شدند ومیمون های آدم نما تارو مار شدند ویا فرار کردند و به جنگل های &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آبا و اجدادی&lt;/span&gt; خود بازگشتند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جنگ پایان یافته بود.قوی پنجگان با دیدن سرزمین زیبا وپرثروت هزارویک شب و مردمان سخاوتمند وصلح جوی آن، دیگر به جنگلهای تاریک بازنگشتند وبرای خود جنگل سبزو روشنی ساختند و روزگار خوب وخوشی را درکنار مردم سرزمین هزار ویک شب آغاز کردند.ـ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;پایان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;مرداد ماه 1389 برابر با آگوست 2010 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-801725574193750786?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/801725574193750786/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=801725574193750786' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/801725574193750786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/801725574193750786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='قصه میمونی که رییس جمهور شد!ـ'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-1047911861556011121</id><published>2009-12-16T02:01:00.000-08:00</published><updated>2009-12-16T02:21:45.567-08:00</updated><title type='text'>ملیحه رهبری. قصه ها</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 148px; FLOAT: right; HEIGHT: 173px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 154px; FLOAT: left; HEIGHT: 178px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://www.persiancultures.com/AboutPersianCultures/Yalda&amp;amp;Christmas-PersianCultureS.com.gif"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-1047911861556011121?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/1047911861556011121/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=1047911861556011121' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1047911861556011121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/1047911861556011121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='ملیحه رهبری. قصه ها'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-2734378224361198173</id><published>2009-11-26T02:24:00.000-08:00</published><updated>2011-03-13T09:22:09.764-07:00</updated><title type='text'>تخم های مقدس 2</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://malihehrahbari.blogspot./"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته ملیحه رهبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;قصه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تخم های مقدس &lt;/span&gt;2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قسمت دوم&lt;br /&gt;اگر بر تخم رنگ و تصویر جانوران اهلی مثل خروس یا گاو یا قوچ نقش شده بود(آقاجان صاحب فرزندان بسیاری شد) او به فکر فرو می رفت اما امید می بست که نوزاد، پسری بی آزارباشد اما اگر تخم، رنگ وتصویر جانوران درنده مثل گرگ یا روباه یا شیر و...بود، آقاجان با تأسف وبا دلی شکسته به درگاه خدای متعال زاری نموده وطلب مغفرت می نمود و می فهمید که زبان موعضه گر و دریای عبادت و مغفرت های او نیز خدشه برعدالت (نظم) حاکم بر این جهان نیافکنده اند و اعمال نیک یا بد اوهیچکدام گم نشده بودند و به گونه ای قانونمند، در تخم های اواستمرار یافته بودند. باری بدترین تخم های او هم؛ مربوط به زمانی بودند که او کار بسیارعجیب وغریب وجنجال برانگیزی کرد. او زنی را به همسری دوم خود گرفت که قد و نیم قد بچه یتیم و صغیر داشت. بعد ازاین ازدواج، کودکان از مادر خود نیز جدا و به خانواده پدریشان سپرده شدند و بگونه ای مضاعف یتیم شدند. ازسوی دیگرنیزآقاجان با این ازدواج جنجالی،همسر اول خود را بسیارآزرد و برای او رنج وبی آبرویی بزرگی ببارآورد. رنج و زخم( ظلمی!) که تا به آخرعمر نیز از قلب زن بینوا جدا نشد. پس از این اتفاق، تخم های بانو(همسراول) همه رنگ و بوی وحشتی ترین جانوران را به خود گرفتند. شاید این تخم ها حاصل دل شکسته و نشانه نفرت و انزجار عمیق او از آقاجان مقدس و مؤمن و متدین وعادل بودند. در میان تخم های مقدس آقاجان تنها یک تخم عشق یا مرغ عشق پیدا شد. برپوسته این تخم تصویر عجیب یک شیربا یالهای سرخ اما با بالهایی بزرگ چون پرنده نقش بسته بود. پنهان نماند که این تخم حاصل عشق شجاعانه و یکپارچه آتشین گل بانو به آقاجان بود واین تخم درشکل وشمایل، پسری کم و بیش شبیه به آقاجان بود.&lt;br /&gt;آقاجان پیام تخم ها را می فهمید اما هیچ تصوری از راز این پیام ها نداشت اگر داشت، شاید با دیدن تصاویرآن جانوران بر تخم ها، هرگز آنها را نمی شکافت تا آن تخم نتواند به ثمر برسد و درآینده آزارش به خلق الله نرسد. اما مطابق حکم شریعت اواجازه نداشت نوزاد خود را بکشد. آقاجان به خداوند و به دعاهای آسمانی و به موعضه های زمینی خود ایمانی محکم داشت و امیدوار بود که بتواند طینت اولیه آن جانوران(تخم ها) را تغییر دهد. او معتقد بود که دین از برای تغییر طبیعت اولیه وجانوری بشر با عنایت به روح الهی دراوست. پس آقاجان با دلی شاد و با حمد وثنای پروردگار عالم، نوزاد را درآغوش گرفته و در گوشش اذان و اقامه میخواند تا بانگ الهی در روح باطن کودک ضمیرباطنش) حک شود و پس ازآن نیز خداوند بزرگ! و دین نیز راهنمای بشراست؛ تا تخم گرگ ها و روبه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!!صفتان نیز رام واهلی شوند&lt;br /&gt;گفتم که آقاجان درخانواده یا در جامعه، از صبح تا شب مبلغ دین وخدا وآخرت بود و البته این امر را با محبت ورأفت و دلسوزی انجام می داد و هرگز دست به خشونت نمی زد.&lt;br /&gt;تخم های آقا جان نیز بزرگ می شدند. دخترانش همه زیباروی چون آفتاب بودند و به دو هفت سال که می رسیدند به خانه شوهر ثروتمندی از تجار محترم بازار روانه می شدند و زندگانی آنها به خوبی و خوشی و در نعمت و آسایش می گذشت. بدین منوال سه هفت سال بر پسرانش نیز گذشتند.&lt;br /&gt;این تخم های مقدس آقاجان برعکس دخترانش نه تنها آینده روشنی در پیش رو نداشتند بلکه برعکس موجب نگرانی او نیزشده بودند.عجیب بود که جمالات و کمالات آقاجان در هیچیک از پسرانش استمرار نیافته بودند؛ نه زیبا وخوش قامت بودند و نه جذاب یا خوش صحبت یا خوش اخلاق ویا با هوش و... بی بهره ازکمترین جذابیت یا محبوبیت خاص یا عامی بودند و برخلاف پدرشان، حسرت عشق وعاشقی نیز به دلشان مانده بود و حتی یک دختر یا زنی نیز پیدا نشد که عاشق آنها بشود. کاش مشکل فقط همین یکی بود اما بدترآن بود که آنان برخلاف پدر خود نه باهوش بودند و نه خردمند و دانا و نه اهل فضل؛ هیچیک ازآنها در قرن بیستم، بالاترازتصدیق کلاس ششم ابتدایی را نگرفتند واگربازاریان محترم به دادشان نرسیده بودند، احتمالا درآینده شغل مغازه داری یا پادویی در بازارهم گیرشان نمی آمد. با آنکه به جرگه شیخ ها یا مذهبیون پیوسته بودند و در نخستین بلوغ اسلامی خود، ریش و ته ریش شیخی داشتند و خود را اهل دین و بسیار بلند مرتبه تر از جوانان تحصیلکرده و با شخصیت درجامعه(دکتر و مهندس و..) ولی بی ریش و بی دین می دانستند و ازآنان نیز فاصله میگرفتند، اما قلبا نیز خود متدین یا مؤمن به این ارزش ها نبودند. هر روز نماز صبح شان قضا می شد. (به گفته آقاجان: بالاترین ریسمان وصلشان به حضرت پروردگار پاره بود!) و برسر این امر(کافرانه) الم شنگه ای در خانه برپا بود! تبلغ مستمر تقوی وپرهیزکاری و پرهیز از گناه وزن) نیز برآنان تأثیر معکوس نهاده وبدتر از جوانان عادی(چشم وگوش باز) جامعه به ویژه نسبت به مسایل جنسی (نیاز یا پرستش جنسی) شده بودند تا جاییکه آقاجان هرشب دختران زیبایش را درکنار خود می خواباند وازآنها حراست می کرد زیرا برخی ازآنان ازآزار جنسی برادرانشان به او شکوه کرده بودند! خلاصه موجودات عجیبی بودند که بین زمین وآسمان گیرکرده بودند. نه تنها ازجمالات مادی وکمالات معنوی آقاجان درآنها خبری نبود بلکه برعکس هریک ازآنها گویی آینه ای از سیمای پنهان و یا وجه نادیدنی وجود آقاجان بود که برملا شده بود. گویی که قطره قطره زشتی ها یا خطاهای روزانه یا هفتگی یا سالانه یا ربع قرن آقاجان جمع شده و در فرزندان خلف شایدهم ناخلف) او تجلی یافته بودند. آقا جان گاه از دست آنها چنان به فغان در می آمد که بی اختیار می گفت:« استغفرالله! انگارکه ذره ذره جهالات من مثل قلکی دراین تخم ها جمع شده اند.» گاهی نیزاو با تردید ازخود می پرسید :« چگونه جهالت یا ظلمی درحق پروردگار خود کرده ام که چنین تخم هایی از نفس پلید من باید به دنیا بنشینند!» شاید اگر این سؤال را به جای خداوند متعال و بی نیاز، ازآن کودکان نگون بخت و نیازمند یتیم و یا از خیل معشوقه هایی که در راه و نیمه راه زندگی رهایشان کرده بود و یا از بانو(همسر ناراضی خود) می نمود، شاید پاسخ سؤال خود رابه روشنی دریافت می کرد. زیرا اینان همگی از &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;حیات وهستی خود&lt;/span&gt; برای رفع حاجات و برآورده شان خواسته نفس(مبارک یا نامبارک) او پرداخت کرده بودند، اما آقاجان هیچوقت باور نمی کرد که گناه یا کار خطا و یا خلاف شرعی کرده باشد. او از مرزهای ظاهری دین(حلال وحرام وصیغه وعقد و..)عبور نکرده بود اما از معنای این مرزها ( عشق به انسان وحرمت انسانی)هم چیزی نفهمیده بود. شاید اشک وآه بی پایان آن کودکان یتیم و شاید رنجی که بانو(همسرناراضی) در روح مٌرده یا دل شکسته خود حمل می کرد، اثرات واستمراری داشتند که با عبادات سحر و طلب مغفرت ها و راز و نیازهای عاشقانه آقاجان با معشوق ازلی هم تغییر ناپذیربودند. شاید انسان وروابط انسانی او بادیگر انسان ها از کلیدهای گشودن معماهای مجهول زندگی فردی یا تخم های آقاجان بودند. بی گمان ستایش های پاک و مدح وثنای آقاجان پروردگارعالم وخالق هستی را بسیار خوش می آمد اما کردار واعمال(فعل وانفعالات مادی) او در در روی زمین و با آدم ها انجام می گرفتند و نه با آسمان و با ملایک که خدا وملایک بی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!نیازهستند، ودرنتایج اعمال او(نیک یا بد) و تبعات آن نیز دخالتی نداشتند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;بله! گفتیم که تخم های مقدس واولاد ذکور آقاجان برخلاف خودش نه جمالی داشتند و نه کمالی و نه شهرت و نه شخصیت و نه محبوبیتی و نه حتی مال و منالی ونه شغل وحرفه یا تخصصی، ومعلوم نبود درآینده چگونه گلیم زندگی خود و زن وبچه شان را ازآب بیرون خواهند کشید. همه در خانه پدری و اکثر نیز بر سر سفره پدر زندگی می کردند و اتاق یا اتاقکی و طاقی بر بالای سر خود و عیال و فرزند خود داشتند. تصورآنکه این افراد ناموفق درآینده مسؤلیت اجتماعی داشته باشند یا به پست و مقامی برسند یا شخصیتی محسوب شوند، بسیار دور از عقل سلیم بود. بدون شک و هرگز آقاجان نمی توانست در زندگی خود تصور کند که درآینده بسیار نزدیک آقای خمینی خواهد آمد و نظام مذهبی و آخوندی مورد علاقه آقاجان تشکیل خواهد شد.&lt;br /&gt;اما باز هم معجزه به وقوع پیوست وستاره تحجردرآسمان انقلابات بشردوستانه قرن بیستم ظهور کرد وآقای خمینی و همراهانش از فرنگ(مکان ظهور تجدد) آمدند و ومؤمنین و مقدسین خود را به قبای ولایت خمینی آویختند و براستر قدرت جستند و نظام مذهبی و آخوندی و متحجر خود را تشکیل دادند و برای تخم های عقب افتاده آقاجان نیز بهترین شرایط زیستی را فراهم کردند. نظامی که درآن خیلی زود به شکنجه گران مؤمن و متدین و تخم گرگ های مذهبی نیاز فراوانی تا سالیان سال و تا به امروز... پیدا شد!&lt;br /&gt;بدون شک و هرگز آقاجان نمی توانست تصور کند که یکی ازاحمق ترین پسرانش که به گاوی شبیه بود ودر برابر حل و فصل مشکلات زندگی خود هم سر در گم بود اما در یک دگردیسی ضد تکاملی و همگام با نیازهای نظام سرکوبگرخمینی، ناگاه به گرگی یا گرازی وحشی تبدیل خواهد شد و طینت و باطن پٌر از تنفر خود را آشکار خواهد کرد و در وفاداری به حضرت امام و برای حفظ نظام، یک شکنجه گرمؤمن و خلص(بدون هیچ تناقضی درشقه کردن کافران) و یک مهره مهم واز شخصیت های مهم وزارت اطلاعات خواهد شد.&lt;br /&gt;شاید! شاید ازآنجا که آقاجان با قوانین عالم روح و به کارگیری قدرت معنوی آشنا بود و سالیان سال درهرسحرگاه آنقدربا خلوص به درگاه خدای خود و به سوی آسمان دستها را گشوده و برای اسلام و مسلمانی مردم دعا و برای نابودی...... نفرین کرد.[ازتعلیمات بودا است که کلمات شما(دعا یا نفرین) در کهکشانها انعکاس می یابند!] سرانجام خمینی آمد و دیری نپایید که این خواسته او(نفرین برای نابودی...)برآورده گشته و به دست فرزندانش &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!عملی شد. شاید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;آقاجان که صبح تا شب فرزاندانش را برای نجات آخرتشان موعضه می کرد، نمیتوانست تصور کند که روزی یکی دیگر از تخم های مقدسش که تا قبل از جمهوری اسلامی فرد بسیار تنبل وهیچکاره وبسیار فقیر اما فیلسوف نمای مقدسی(با یک خروار ریش وپشم) بود که سقف کتابخانه هایش به طاق اتاق می رسیدند، ناگهان درجمهوری اسلامی مبدل به روباه زرنگ و مکارو فعال و ازمکتبیون نظام خواهد شد که به ثروت و شوکت وپست ومقام(خزانه داری بیت المال) رسیده وماشین ضدگلوله ومحافظ داشته و بی خبر از همان آخرتی خواهد شد که هم و غم آقاجان بود اما که اینطورشد. عجیب تر این بود که یکی دیگر از تخم های مقدس آقا جان که بره پاک و معصوم وپسربی آزاری بود که بیشتراوقات خود را درخانه سپری می کرد و در کنج انزوا به سر می برد وکتاب دعا یا زبان عربی و.. می خواند وپا به درون جامعه نمی گذاشت تا چشمشان سبز و زیبایش آلوده به گناه وفساد نگردند اما در فرایند رشد ودگردیسی مؤمنین ومؤمنات در نظام آخوندی( بره به گرگ)، به خیل شکنجه گران فی سبیل الله پیوست و خودش و زنش داوطلبانه شلاق به دست گرفتند ودر دریدن پوست وگوشت زندانیان سیاسی در اوین وسایرشکنجه خانه های وزارت اطلاعات...، ماهیت پنهانی وذات وحشی و پٌرنفرت خود را برملا نمودند. این شکنجه گر قصی القلب، مأمورسربه نیست کردن آزادیخواهان و روشنفکران(کافران) شد. او مدارج ترقی وکمالات اسلامی خود رادر خدمت وزارت اطلاعات مخوف آخوندی پیمود و یکی ازخادمان خالص وزارت اطلاعات شد، چنانکه تا به امروز نیزآدرس منزل او&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!از نزدیکانش پنهان است. یاللعجب از تخم های مقدس آقاجان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;شاید ثمر یا اثر نفرین های صادقانه آقاجان که به سوی آسمان روانه کرده بود، موجب شد که تنفری مقدس، اندیشه و باور وقلب پسرانش را چنان پٌرکند که برخلاف پدرشان، توانستند جانیان بالفطره وقصی القلبی شوند وتصور کنند که با جنایات زمینی آنان درحق زندانیان بیگناه سیاسی وبا شکنجه وتجاوز واعدام آنها، ملکوت خدا درآسمان ها پاک می شود، حال آنکه پیچ و مهره های نظام جهل وجهالت وجنایت خمینی با این قبیل تخم گرگهای مقدس بسته وسفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!می شد، چنانکه تا سی سال بعد و تا به امروز نیز برهمان شیوه و به دست آنان دوام آورده&lt;br /&gt;بله و متاسفانه همه این اتفاقات شوم از وجود مقدس تخم های آقاجان و[تخم گرگ های سایر مقدسین]، به وقوع پیوست!&lt;br /&gt;تخم های عجیب او نه فقط مدارج ترقی را در نظام ولایت فقیه پیمودند بلکه به مال و منال بی پایانی هم رسیدند ولی با دیدن نارضایتی و نفرت روبه افزایش مردم از نظام آخوندی از یکسو و همچنین جنگ ودعواهای درون نظام ولی فقیه از سوی دیگر، متوجه تمام قضیه( وضع نظام) شدند و هر یک(به قول اطرافیان) پشت خود را هم بستند و در خارج از جمهوری اسلامی ودر کشورهای امن و امان عربی و در اماکن مقدس مال و منال خود را به بانک ها سپردند و املاکی برای آینده خود بعداز نظام پا به گورآخوندی نیز درمناطق خوش آب وهوای شامات خریدند.[زبان مقدس عربی هم از بچگی آموخته بودند و مشکلی برای آینده نبود.] احتمالا مدارک دکترای افتخاری هم در این سالیان خریده باشند. الله اعلم!&lt;br /&gt;ازمیان تخم های مقدس آقاجان، تخم های گل بانو، هیچیک تخم گرگ نشدند و یکی ازآنها نیز شیرمردی شد که از آغاز جوانی قدم در راه عشق و آزادی نهاد و از همان ابتدا نیز رودر روی تحجر و تقدس آقاجان و بعد هم در برابر دجالیت خمینی و لاجرم نیز رو در روی برادرانش وسایر تخم های نامقدس پدر ایستاد و این میدان نابرابر را خالی نکرد. شاید روزی این شیر، روباه و کفتار و گرگ ها را براند و ثمرات نامقدس وجود پدرش را از عالم خاکی بزداید.[ برایش دعاکنیم! تا خواسته های نیکو نیز در کهکشان ها انعکاس یابند.]د &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;به نظرمیرسید که بیش از حرف ها و نصایح آقاجان که از صبح تا شب درگوش فرزندانش می خواند تا از گناه هان کبیره و صغیره( زن و فساد وسیاست) برحذر بمانند و به نظرمی رسید که بیش از دعاهای خالصانه یا مناجات صادقانه وعاشقانه و اشک های داغ و سوزان او که در هر سحر بر روی گونه هایش درستایش پروردگار پاک روان می شدند و به نظر می رسید که علیرغم طلب مغفرت روزانه و پناه گرفتن او از شرفتنه و فساد آخرزمان و خردجال و...به خود پروردگار؛ اما دست برقضا، فتنه های بسیاری، در تخم های خود او شکل گرفتند که هیچ ربطی به موعظه های خداپسند او یا مناجات و مناسبات او با خدا نداشتند . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;به نظرمی رسید که پناه گرفتن او به خدا و ملکوت، &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;کلام هایی پاک&lt;/span&gt; بودند و &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;فراترازروح کلام&lt;/span&gt; نیز نرفتند وبیش ازاعتقاد به بهشت یا جهنم و به یک آخرت یا ابدیت نامعلوم و نامشخص بعد از مرگ، در طول همان زندگی مادی و به طور مشخص و حتی قبل از مرگ آقاجان،جهنم(ظلم وجهل و نفرت و نفرین) در تخم هایش نطفه بسته و بارور گشته و استمرار یافته بوند تا پدر خلایق را در رکاب خردجال (به گفته خودش)، درآورند؛ همان خری که آقاجان از شرآن به خدا پناه می برد وچنان ازآن سخن می گفت که شنونده به حیرت درمی آمد؟ دجالی که با مرکبی چنان بزرگ خواهد آمد که فاصله دوگوش آن (شاید فاصله دوبال هواپیمای جمبوجت حضرت امام) خلایق را به حیرت خواهد انداخت وچنان برگرده مردم سوار خواهد شد که کسی نتواند آن را پایین کشد و صدای عرعرش چنان به گوش جهان &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!!خواهد رسید که مساله همه جهان خواهد شد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;شکرخداوند که آقاجان (خدابیآمرز)می فرمودند که تمام این مصایب می آیند و میگذرند وپس ازآن رحمت حق و&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;!آفتابی پایدار بر جهان خواهد تابید وخواهد ماند&lt;br /&gt;!آمین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;! پایان&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;نوامبر2009-11-25 &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;برای دسترسی به آرشیو قصه ها در پایین همین صفحه سمت راست به روی کلمه پست (به لاتین)ـ کلیک کنید.ـ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7512805822952148807-2734378224361198173?l=malihehrahbari2.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/feeds/2734378224361198173/comments/default' title='Commenti sul post'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7512805822952148807&amp;postID=2734378224361198173' title='0 Commenti'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2734378224361198173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7512805822952148807/posts/default/2734378224361198173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://malihehrahbari2.blogspot.com/2009/11/2.html' title='تخم های مقدس 2'/><author><name>maliheh</name><uri>http://www.blogger.com/profile/10436782337004902018</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7512805822952148807.post-7043571510586383966</id><published>2009-11-26T01:21:00.000-08:00</published><updated>2011-03-07T15:51:58.045-08:00</updated><title type='text'>تخم های مقدس 1</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته: ملیحه رهبری&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://malihehrahbari.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;قصه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تخم های مقدس 1&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;قسمت اول&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;حضرت آقاجان با آن کلام سحرآمیز و دم گرم و با آن خلق خوش ولبخند مهرآمیزش، با صورت زیبا و نورانی وچشمان آبی که مثل دو ستاره زنده می درخشیدند، و با ریش سفیدی که به سیمای او جلال خاصی بخشیده بود، چنان مرد خدا و مؤمن ومقدسی می نمود که بسیاری فکر می کردند که کلام او عین کلام خداست و منتظر بودند، از وجود مقدس ایشان حتی در قرن بیستم معجزه ای به وقوع بپیوندد. البته معجزه ای هم ازایشان سرزده بود اما کسی ازآن خبر نداشت!&lt;br /&gt;آقاجان نه تنها مرد با خدایی بود و با تمام زیر و بم احکام دین آشنا بود و برآن اساس نیز زندگی می کرد، بلکه زبان وکلام و فکرو ذکرش هم دمی از یاد خداوند قادر ومتعال غافل نبودند. خلاصه او مثل یک منبر متحرک بود. اگرآخوندها فقط در روضه خوانی مردم را ارشاد می کردند، آقاجان درپشت فرمان تاکسی هم دست از نصیحت پٌرمحبت و پیامبرانه وهشدارمسافرانش(خلق الله) نسبت به امورات دنیا وآخرتشان برنمی داشت. آقاجان پٌرانرژی مثل فواره و با اراده مثل کوه بود. هرگزکسی نه ناخوشی او را دیده بود و نه یک دقیقه وفقه در جنب وجوش بی پایان او را برای امور دنیا یا آخرت. آقاجان تمام درها و راه های ورود به بهشت را به خوبی می شناخت( سالیان سال درشاگردی جناب شیخ همه را آموخته بود!) و تلاش می کرد که این درها وراه ها را به روی مردم نیز بگشاید و البته کمتر از جهنم سخن می گفت. خیلی ها فکر می کردند که تمام اعمال آقاجان برای رضای خدا ودرست و عادلانه هستند و ازهمه آنها مهمتر یا برجسته تر در میان فامیل و آشنایان به اصطلاح زن داری او بود که زبانزد خاص و عام بود. در دوره و زمانه ای که بیشتر افراد نمی توانستند حتی یک زن بگیرند و یا خانواده ای را اداره کنند، آقاجان دو خانواده ودو همسر و بیش از دوازده فرزند خود را درکنار یکدیگر و در زیر یک سقف(یک خانه دوقلو) درکمال اقتدار اداره می کرد. می گفتند که او عدالت را درمیان زنانش رعایت می کند. می گفتند که زنان بسیاری عاشق جمال و کمال(!) او بوده اند و اوخود نیز گاه و بی گاه در جمع خانواده و به خنده میگفت که بله در جوانی آدم جاهل است وچه کارهایی که نمی کند! اما او ازآنچه که کرده بود، هیچگاه با ندامت یاد نمی کرد زیرا کارخلاف شرعی نکرده بود. از زندگی و از مواهب طبیعی آن لذت برده بود و شکرخداوند را هم به جا آورده بود و نیک یا بد نیزهمه آنها گذشته بودند.اغلب گذشت زمان هم با دستان جادویی خود خط بطلانی برخطاهای آدمی می کشد وتلخ یا شیرین همه فراموش میشوند و جز یادی در خاطر، ازآنها باقی نمی ماند.&lt;br /&gt;یادم رفت که بگویم آقاجان مرد بسیار لطیفی چه در ظاهر و چه در باطن بود. پوستی زیبا و لطیف و سفید و زنانه داشت که باید حتما البسه او ململ لطیف یا ابریشم می بودند و حتی عبای ایشان نیز از پارچه کتانی بود وکلا از پوشیدن پارچه خشن خودداری می کرد، درغیر اینصورت به رنج (آلرژی) می افتاد. آقا جان در روح هم لطیف بود و به راستی هیچکس به او از گل بالاتر نمی گفت و همه از صمیم قلب او را دوست داشتند(گویا که به همین دلیل آفریده شده بود.) و برخی هم کم یا بیش عاشقش بودند به ویژه دومین همسرش گل بانو که از نوجوانی عاشق آقاجان شد و او را مثل بتی می پرستید و درپشت بام خانه او را پنهانی ملاقات می کرد. آقاجان به خواستگاری گل بانو رفت اما پدر ثروتمند گل بانو او را به مرد تاجری شوهرداد. بعد ازگذشت هشت سال آن تاجر محترم مٌرد و گل بانو به سوی آقاجان بازگشت ودل وجان ومال و حتی آبروی خود(صیغه شدن پنهانی و دزدیدن او اززن اولش) و حتی آخرت خود( رها کردن فرزندانش یتیمش) را هم در پای او ریخت. ناگفته نماند که گل بانو زنی کاردان و با لیاقت، توانمند وپٌرانرژی و حتی هنرمند و خلاق بود. خواب او در شبانه روز بیش از پنج ساعت نبود و بقیه وقت او به کارکردن واداره امورات خانواده بزرگ آقاجان می گذشت. زنی شگفت انگیز که وجودش باعث حسد و نفرت دیگرزنان فامیل شده بود. آقا جان هم نمی توانست بدون این معشوق زمینی سامان زندگی بزرگ و قبیله وار خود را تصور کند و یا فراغ بال وآرامش خاطر برای پرداختن به عبادات سحرگاهی یا امورات آخرتش را بیابد. بانو همسر بزرگتر آقاجان و مادرچهار فرزند اول او، خاموش و سرد در برابر این عشق وعاشقی فتنه انگیز باقی ماند و از آقاجان دوری گزید. آن دو دلداده را به حال خود گذاشته بود. از نفرت و بیزاری نسبت به گل بانو خودداری می کرد تا قلبش را پاکیزه نگه دارد و نسبت به زنی که همسر و زندگی 
